سال چهارم دانشگاه بودم، پاشده بودن بی جا اتاق هارو بهم ریخته بودن، داشتیم کارهامونو انجام میدادیم ساعت 13شد گف بریم. نماز ناهار، چنان داد کشیدم گفتم بهشون بی وجودا نمازتو تا ساعت6وقت داری بخونی صبحم که داشتی صبحونه میخوردی یا منو اخراج کن یا کارمو ردیف کن جالبه بدونید یه عالم ادم دیگم تو صف پشتسرم ب
حالا اینان، ملت داره به فنا میره، بریم یه عیادتی بکنیم، بریم یهوگلی بهشون بدیم، خو بیجا میکنی بی مسئولیت، بی کفایت، تو اگر کارتو انجام میدادی انقد آدم نمیمرد