روز دانشآموز بچههایمان زیر سنگ سرد خوابیدهاند
بچههای ما هنوز بلد نبودند جنگ را بنویسند، حتی کلمه شهادت را هم بلد نبودند بنویسند. فردا روز دانش آموز است اما سهم ما از بچههایمان، یک سنگ سرد و بیروح است.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: «من شب با دخترم خداحافظی کردم و به بیمارستان رفتم. آن شب شیفت بودم و تا ۴ صبح در اتاق عمل بودم. فردا به جای اینکه دخترم را در آغوش بگیرم، پیکرش را در کاور سردخانه پیدا کردم.» مادر رها این جملات و با حسرت میگوید و بغضش میترکد.
برای نجات جان مادران، از دخترم دور ماندمفریبا بستام مادر رها زارعی دانش آموز کلاس اول مدرسه شجره طیبه میناب است ولی حسرتش بیشتر از مادران دیگر است. درس مامایی خوانده و در شهرستان سیریک به مردم خدمت میکرد. بعد از ۵ سال درمان خدا به آنها رها را هدیه کرد. ولی فریبا به خاطر اینکه مادری بیفرزند نماند، خودش را از دیدن دخترش محروم کرد؛ از زمانی که رها یکساله بود تا اول ابتدایی او در سیریک زندگی میکرد و رها با پدرش در میناب. فقط هر ۵ روز یا ۱۰ روز یک بار میتوانست برای دیدنش بیاید. تا زمانیکه رها به کلاس اول ابتدایی رفت.
نمیدانستم برای آخرین بار رها را میبینمفریبا میگوید: من ۷ سال کنار دخترم نبودم. از وقتی هم که به میناب برگشتم باز خیلی از شبها شیفت بودم و نمیتوانستم کنارش باشم؛ مثل شب ۹ اسفند. آن شب ساعت۷ با رها خداحافظی کردم و همسرم مرا به بیمارستان رساند. شب شلوغی بود. تا ۴ صبح در اتاق عمل بودم. صبح که شد مثل روال هر روز همسرم رها را به مدرسه رسانده و ساعت ۸ دنبالم آمد.
همسایهها گفتند مدرسه شجره را زدهاندبه خانه که رسیدم بعد ساعتی خانهمان دو تکان شدید خورد. من فکر کردم زلزله آمده است. حدود ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه بود که خانم بساده به من زنگ زد ولی صدایش نمیآمد. منزل ما مشرف به بلوار روبروی مدرسه است. وقتی رفتم پایین همسایهها گفتند که مدرسه شجره را زده اند. دودی از مدرسه بلند شده بود. آنتن موبایل قطع شده بود. چون همه میخواستند به بچههایشان برسند. هر چه به همسرم زنگ میزدم گوشیاش در دسترس نبود. همه دنبال این بودند که بچههایشان را بیاورند.
آقایی من را سوار ماشین کرد و روبروی مدرسه من را پیاده کرد. من از سمت مدرسه پسرانه وارد شدم. دو دختر مدرسهای رها را که نمیشناختم رادیدم که صورتشان خونی بود. فرستادمشان سمت یک ماشین که به بیمارستان بروند. همان لحظه چند نفر از همکلاسیهای رها را دیدم که گفتند: رها منتظر شماست. مدرسه کلا صاف شده بود. از راهرو انقدر حرارت بیرون میزد که من به بیرون پرت شدم. مجبور شدم از سمت مدرسه پسرانه در آمدم. به حال خودم نبودم. دو دستی به سرم میزدم و یا حسین میگفتم. از سمت مدرسه دخترانه که وارد شدم، دیدم اصلا کلاسی نیست. سمت راست مدرسه کاملا صاف شده است.
در سردخانه دنبال رها گشتمهمکارانم زنگ زدند و گفتند: بچهها را به بیمارستان برده اند. سریع خودم را به بیمارستان رساندم. کاورها را یکی یکی باز میکردم ولی رها نبود. همه بخشها را یکی یکی نگاه کردم ولی باز رها نبود. به همکارانم گفتم: برویم سردخانه من باید رها را پیدا کنم. کشوها را بیرون میکشیدم و کاورها را باز میکردم.
در هر کاوری دو بچه بود. چهرهها خاکی بود و چیزی مشخص نبود. فقط از روی کفش یا جوراب بچهها میتوانستیم تشخیص بدهیم که بچه ما هست یا نه. تک تک کشوها را نگاه کردم. دلم آرام گرفت که رها نیست. با خودم گفتم: حتما رها را یکی از معلمها با خودش برده است. دوباره برگشتم مدرسه و دیدم بچههای هلال احمر تکههای بچهها را از زیر آوار در میآوردند. به خانه رفتم. حدود ساعت ۵ بود که همسرم خبر داد رها را از زیر آوار پیدا کرده اند. رها، مهدیس و سارا را خانم بساده بغل کرده بود و در آغوش معلمشان جان داده بودند.
هنوز همسرم شبها برای رها قصه میخواندرها تنها فرزند من بود. تازه توانسته بودم کنارش زندگی کنم. دلتنگی بیچارهمان کرده است. ما همین یک فرزند را داشتیم. هر چیز و هر کسی من را یاد رها میاندازد و دلتنگیام ثانیه به ثانیه بیشتر میشود. روزی چندبار همسرم سر مزار رها میرود. شبها حتما باید برای رها داستان بخواند میگوید: من به رها قول داده ام. بچههای ما با کیف و مداد و پاککن رفته بودند مدرسه، با موشک نرفته بودند، به جبهه نرفته بودند؛ بچههای ما هنوز بلد نبودند جنگ را بنویسند، حتی کلمه شهادت را هم بلد نبودند بنویسند. فردا روز دانش آموز هست و بچههای ما به جای اینکه درمدرسه باشند، زیر سنگ سردی خوابیده اند.
۱۳ آبان ۱۳۵۷، نام چند دانشآموز با شهادتشان در تاریخ ایران ثبت شد و ۴۸ سال است که نام و یاد آنها در روز دانشآموز زنده نگه داشته میشود. امسال، ۱۶۸ دانشآموز مینابی نیز به این تاریخ پیوستند؛ ۱۶۸ کودک که شهادتشان دیگر فقط یک داغ ملی نیست، بلکه سندی است که باید در حافظه وجدان جهانی ثبت شود. ما اجازه نمیدهیم نامشان در سکوت و فراموشی دفن شود. نام رها، مهدیس، سارا و ۱۶۵ دانشآموز دیگر را از کلاسهای ویران میناب تا تریبونهای ملی و مجامع بینالمللی خواهیم برد. از این سرزمین تا گوش جهان، از هر تریبون تا هر محکمهای که صدای مظلومیت کودکان باید شنیده شود، روایت آنها را فریاد خواهیم زد.پایان پیام/#روز_دانش_آموز#میناب#مدرسه#شجره_طیبه 10:00 - 13 آبان 1405