پدر شهید شما هستید، نه من
مهدی که به مرخصی آمد، به او گفتم: تو که از کارت چیزی به ما نمیگویی، حداقل میشود الان نروی؟ فقط یک جمله گفت: مامان جان، اگر ما بنشینیم توی خانه، چه کسی باید برود از مملکتمان دفاع کند؟ این آخرین باری بود که پسرم را دیدم.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: چند سالی از ازدواجمان گذشته بود و صاحب فرزند نمیشدیم. نذر حضرت علیاکبر(ع) کردم که خداوند فرزندی به ما بدهد. مهدی به دنیا آمد. پیکرش را که در معراج شهدا دیدم، فقط گفتم: یا امام حسین(ع)، پسرم نذر پسر شما.همینکه این جمله را گفتم، دلم آرام گرفت. بعد بالای سر پیکرش ایستادم و گفتم: اگر ۱۰ پسر هم داشتم، در راه شما میدادم.
اینها را پدر شهید مهدی هاشمینسب میگوید؛ خادم امامزاده سیدحسین(ع) کازرون. هر وقت دلتنگ پسرش میشود، با روضه حضرت علیاکبر(ع) دلش را آرام میکند. از قدیم گفتهاند هیچچیز در این دنیا بیحکمت نیست. شاید حکمت آن نذر هم همین بود؛ مهدی نیز مانند حضرت علیاکبر(ع)، در جوانی به شهادت رسید.تک پسر خانواده بود و تنها ۲۲ سال داشت. از کودکی مکبر مسجد بود و بهصورت افتخاری در امامزاده خدمت میکرد.
پدر، روایت زندگی مهدی را از روز شهادتش آغاز میکند و میگوید: ما هنوز هم دقیق نمیدانیم مهدی کجا کار میکرد. تنها چیزی که فهمیدیم این بود که در بخش پدافند فعالیت داشت. آخرین باری که به مرخصی آمد، به او گفتم: باباجان، تو که از کارت چیزی به ما نمیگویی، حداقل حواست به خودت باشد. فقط یک جمله گفت: بابا، اگر ما بنشینیم توی خانه، چه کسی باید برود از مملکتمان دفاع کند؟این را گفت و رفت؛ و دیگر مهدی را ندیدیم.
بیست و هفتم ماه مبارک رمضان بود. حدود ساعت یک بامداد، بر اثر اصابت موشک آمریکایی ـ صهیونیستی به محل استقرارشان، مهدی به شهادت رسید. صبح، بچههای سپاه با من تماس گرفتند و گفتند که مهدی مجروح شده است. گفتم: اگر میشود گوشی را به او بدهید تا صدایش را بشنویم. مادرش بیتاب است و طول میکشد تا ما از امامزاده خودمان را برسانیم.گفتند: الان نمیتواند صحبت کند. خودتان را به شیراز، پل ولیعصر برسانید.
من نمیدانستم پزشکی قانونی آنجاست. تصور میکردم چون بیمارستانها را موشک میزنند، مجروحان را آنجا منتقل میکنند.وقتی به پل ولیعصر رسیدیم، تازه فهمیدیم مهدی ما شهید شده است.
پدر شهید شما هستید نه من
در معراج شهدا، وقتی پیکرش را آوردند، دیدم ترکش از پشت سر به جمجمهاش آسیب زده و بخشی از صورتش نیز سوخته است. به من گفتند: نگاهش کن. گفتم: چیزی را که در راه خدا دادهام، نگاه نمیکنم.در مراسم شیرخوارگان امسال، عکس پسرم را گذاشته بودند. شرمنده شدم. گفتم: یا اباعبدالله(ع)، پدر شهید شما هستید که با لب تشنه شهید شدید، نه من.
حرفهای پدر هنوز تمام نشده که مادر، دلش هوای تک پسرش را میکند و میگوید: مهدی از بچگی عاشق اهلبیت(ع) بود. هنوز چهار یا پنج سال بیشتر نداشت که اصرار میکرد او را به کربلا ببریم. آن روزها عراق هنوز امنیت چندانی نداشت، اما همه سختیها را به جان خریدم و او را به کربلا بردم. اثر آن سفر را در تمام زندگیاش دیدم.خیلی به من و پدرش احترام میگذاشت. هر وقت مرا میدید، دستم را میبوسید. همیشه به او میگفتم: جلوی مردم خم نشو. اما میگفت: احترام شما واجب است.
رهبر انقلاب در خواب به دیدن مهدی آمدند
همیشه از داشتن چنین پسری ذوق میکردم؛ اما خوابی دیدم که این ذوق را بیشتر کرد.چند روز قبل از شهادت مهدی، خواب رهبر شهیدمان را دیدم. حضرت آقا به خانه ما آمده بودند. از دیدنشان آنقدر خوشحال شدم که گفتم: خیلی خوش آمدید. ایشان فرمودند: من فقط آمدهام مهدی را ببینم.از وقتی آن خواب را دیدم، بیش از گذشته به داشتن مهدی افتخار میکردم.
از خدا خواستم عروسم را خودش انتخاب کند
خیلی اصرار داشتم ازدواج کند، اما همیشه میگفت: همسری میخواهم که حرمت پدر و مادرم را نگه دارد.در ماه رمضان زیاد دعا میکردم که همسر مناسبی نصیبش شود. آخرین روزی که میخواست برود، به من گفت: مامان، از خدا خواستهام عروسم را خودش برایم انتخاب کند.
آخرین یادگاری مهدی
مهدی رفت؛ اما برای ما یادگاری گذاشت.بعد از شهادت حضرت آقا، پرچم «یا فاطمهالزهرا(س)» را برای عزاداری بر سردر خانه نصب کرده بودیم. یک روز خواهرش دید که مهدی زیر آن پرچم نشسته و گریه میکند. بعد پرچم را پایین آورد، تا کرد و در جیبش گذاشت.وقتی مهدی به شهادت رسید، آن پرچم هنوز در جیبش بود؛ پرچمی که حالا با خون او آغشته شده است.امروز از مهدی فقط یک پرچم آغشته به خون مانده و خاطراتی از مهربانی و ادبش؛یادگاریهایی که روایت میکنند بعضی از آدمها عمرشان را با تعداد سالهای زندگیشان نمیسنجند، با بزرگی راهی می سنجد که برایش جان می دهند.پایان پیام/#جنگ #پدافند#هوا_فضا#شیراز 22:57 - 1 تیر 1405