ماجرای همسر شهیدی که از رفتن به بیت رهبری پشیمان شد
برای روز زن دعوت شدیم بیت رهبری. من و خانم کناریام، عکس همسران شهیدمان را در دست گرفته بودیم و بچههایمان با شیشه شیر کنارمان بودند. حس کردم آقا از دیدن نوزادمان، غم سنگینی در چهرهشان نشست. همان موقع برایشان نامهای نوشتم.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: زهرا تقیان، همسر علیاصغر نوحی طهرانی از فرماندهان هوافضای کشور عزیزمان است که در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. بعد از شهادت علی، او ماند و دو دختر. سلاله و سلین که فقط ۴ ماه داشت.
اولین خبرخوبی که زهرا بعد شهادت همسرش شنید
حدود چهلم شهدای جنگ ۱۲ روزه بود که با زهرا از بیت تماس گرفتند و گفتند: بیت رهبری مراسمی برای شهدا گرفته است و شما را هم دعوت کرده است. زهرا از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید. این اولین خبر خوبی بود که بعد از شهادت علی میشنید.
شیرینترین انتظار
صبح اول وقت دخترها را آماده کرد و راهی بیت شد. اولین دیدار بعد جنگ بود و هیچکس نمیدانست خود آقا هم در مراسم حضور دارند یا نه ولی همینکه میدانست در چندقدمی آقاست، دلش آرام میگرفت. هوا بسیار گرم بود و جمعیت زیاد. سلین خیلی بیتابی میکرد. زهرا مجبور بود ایستاده سلین را در بغل بگیرد تا آرام شود. چند ساعتی به انتظار گذشت که هر لحظهاش انگار سالها طول میکشید. همه در تبوتاب بودند که آقا تشریف میآورند یا نه که یکدفعه در باز شد و حضرت آقا وارد حسینیه شدند.
حضرت آقا به احترام همسران و مادران شهدا ایستاده تسلیت گفتند
زهرا از شیرینی اولین دیدارش با رهبر شهیدمان میگوید: سلین خیلی گریه میکرد و من ایستاده بودم و در بغلم تکانش میدادم. حضرت آقا که وارد شدند، حدود ۴ متر فقط با ایشان فاصله داشتم. چشمم که به صلابت و نور چهره ایشان افتاد، انگار آبی روی آتشدلم ریختند. نمیتوانم کلمهای پیدا کنم که حس و حالم را توصیف کنم. آن لحظه اتفاقی افتاد که حضرت آقا برایمان سنگ تمام گذاشتند. با ورود ایشان به حسینیه، با وجود مسائل شدید امنیتی و مخالفتهای محافظانشان به طرفمان آمدند. آن صحنه یکی از باشکوهترین لحظات زندگی من بود که رهبر کشورمان، با احترام، مقابل ما ایستادند و به مادران، همسران و فرزندان شهدا تسلیت گفتند. این شیوه احترام آقا دلمان را آرام کرد. انگار این دیدار تمام غم و غصههای آن چهل روز را شست و برد. تمام مدتی که صحبت میکردند، من بیاختیار گریه میکردم. نمیتوانستم چشم از چهره نورانی ایشان بردارم. فقط سلین را در بغلم تکان میدادم و گریه میکردم.
اتفاقی کهدر دومین دیدار حضرت آقا افتاد
بار دومی که برای دیدار حضرت آقا دعوت شدیم، به مناسبت روز زن بود. خانمهای شهدایی که فرزندشان نوزاد بود یا فرزندشان بعد از شهادت همسرشان، دنیا آمده بودند، در این دیدار دعوت داشتند. در آن مراسم فقط خانمها دعوت داشتند و ما در ردیف اول جلوی جایگاه، نزدیک آقا بودیم.
رهبر شهیدمان غم دیدن نوزاد یک شهید را نتوانست پنهان کند
سلین چهار دستوپا راه میرفت. خانم کناری من هم یک نوزاد ۱۵ روزه داشت. هر دویمان عکس همسران شهیدمان را دست گرفته و بچههایمان با شیشه شیرشان کنارمان بودند. حضرت آقا وقتی وارد حسینیه شدند، احساس کردم نگاهشان به بچههای ما گرهخورده و حس کردم با دیدن بچههای نوزاد ما غم سنگینی در چشمهایشان نشست.
کاش قلم پایم میشکست و بیت رهبری نمیآمدم
طاقتم طاق شد. اصلاً حتی تحمل ناراحتی ایشان را نداشتم. از خادمها کاغذی گرفتم و همان جا نامهای برای آقانوشتم. نوشتم: آقاجان! همسر من رفت که شما خم به ابرویت نیاید. من اگر میدانستم که یک روزی با آمدن من، شما از دیدن نوزادم حتی یکذره غصه بخورید، هیچوقت نمیآمدم. کاش قلم پای من میشکست و بیت نمیآمدم که شما بخواهید بهخاطر دیدن بچه من غصه بخورید. خدا آن روز را نیاورد. خودم، پدر و مادرم و بچههایم که عزیزتر از آنها ندارم فدای یک تار موی شما. پدر این بچه رفته است که شما غصه نخورید. آخر نامه هم نوشتم: بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت. سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی…
حضرت آقا جواب نامهام را دادند
وقتی برگشتم از دفتر حضرت آقا تماس گرفتند. حال و احوال بچهها را پرسیدند و گفتند: حضرت آقا فرمودند که زنانی مثل شما در خانه بودند که همسرانشان با خیال راحت در میدان با دشمن جنگیدند و شهید شدند. یک منظور جمله از دامن زن، مرد به معراج میرود، همان همسران شهدا هستند. خانواده شهدا نور چشم ما هستند. در جایی از نامه نوشته بودم که من به دخترم همیشه میگویم: اگر پدرت شهید شده است، حضرت آقا پدرمان هستند که آقا در جواب فرموده بودند که پدر همه فرزندان شهدا هستند.پایان پیام/#رهبر_شهید #روز_زن#همسر_شهید#جنگ_رمضان 16:05 - 23 فروردین 1405