سورپرایز تولد علی یادگار یک داغ شد
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: من یدالله سرلک، پدر علی آقا سرلک هستم…این جمله آغاز روایت پدری است که هنوز باور ندارد فرزند ۱۸ سالهاش دیگر به خانه برنمیگردد. کنار او، مادری نشسته که از خاطرات فرزندی میگوید که به گفته اطرافیان، ادب و مهربانیاش زبانزد بازار محل بود.
جوان آرام و محبوب بازار
علی سرلک بیشتر وقتش را در کنار خانواده میگذراند. مادرش تعریف میکند: علی در همان بازار چراغبرق کار میکرد؛ جایی که اگر از کسبه بازار درباره او سؤال شود، همه از اخلاق خوبش یاد میکنند. خبر شهادتش برای همکارانش نیز شوک بزرگی بود؛ همه میگفتند: انگار بچه خودمان را از دست دادهایم.پدرش میگوید: علی علاقه زیادی داشت کنار او کار کند. هرچند بارها پیشنهاد داده بود شغل بهتری برای آیندهاش پیدا کند، اما جواب علی همیشه یک جمله بود:نه بابا، تو تنهایی؛ من پیش خودت میمانم.
آخرین جشن تولد؛ عکسی که یادگار شد
۱۶ دیماه، روز تولد ۱۸ سالگی علی بود. خانواده هنوز با جزئیات از آن روز یاد میکنند.خواهرش برایش کیک خرید و او را غافلگیر کرد. علی که خواب بود، ناگهان با دیدن جشن کوچک خانوادگی خیلی خوشحال شد. همان جا کنار خانواده نشستند و عکسی گرفتند؛ عکسی که بعدها به گفته مادرش، آخرین عکس خانوادگی آنها شد.
علی در مسابقات ورزشی بین ۲۵ کشور سوم شد
علی از کودکی به شمشیر و تیرکمان علاقه داشت. به همین دلیل، او را در رشتههای رزمی ثبتنام کردند.پدرش میگوید: هر مسابقهای میرفت، من و مادر و خواهرش همراهش بودیم؛ فرقی نمیکرد مشهد باشد، تهران یا زنجان.او حتی در یک مسابقه بینالمللی که با حضور نمایندگانی از ۲۵ کشور در ایران برگزار شد، موفق شد مقام سوم را کسب کند.مادر میگوید: در کنار ورزش، زیارت هم بخش مهمی از زندگیاش بود. خانواده به زیارتگاههایی مانند شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح میرفتند و علی همیشه مشتاق همراهی بود.
پنجشنبهای که به پایان نرسید
روایت تلخ خانواده از روز حادثه، از یک تماس تلفنی آغاز میشود.پنجشنبه، خواهر علی با او تماس گرفت و گفت: فضای محل کارش شلوغ و ناآرام است و میترسد تنها به خانه برگردد. علی جواب داد: میروم خانه، لباس عوض میکنم و میآیم دنبالت. اما او هرگز به خواهرش نرسید.تماسهای خانواده بیپاسخ ماند. نگرانی به اضطراب تبدیل شد. آنها به محل کارش رفتند، اما خبری نبود. برخی گفتند که اطراف «هفتحوض» درگیری و تیراندازی شده است.پدر و مادر، هراسان راهی بیمارستان امام حسین شدند.
پلیس آن شب حق تیر نداشت
در بخش اورژانس، پزشکی به آنها گفت که جوانی به نام علی سرلک با اصابت گلوله جنگی منتقل شده و حالش بسیار وخیم است. او را برای عمل جراحی به اتاق عمل برده بودند.خانواده و بستگان امیدوارانه منتظر ماندند. اما انتظار طولی نکشید.پدر میگوید: وقتی رسیدیم بیمارستان، دیدم دخترم گریه میکند… گفت بابا، علی رفته… فوت شده. باجناقم از دوستانش پرسیده آن شب اصلا ماموران پلیس حق تیر نداشتند و تیری که علی را کشت مال پلیس نبود.
علی می گفت: آنورآبی ها خیر ما را نمیخواهند
اکنون، روایت خانواده از خاطره به مطالبه تبدیل میشود. مادر علی با بغض میگوید: وقتی آنور آبیها میگفتند ما میآییم آزادتان میکنیم، طرز فکر علی این بود که آنها هیچوقت خیر ما را نمیخواهند. او در پایان سخنانش تنها یک درخواست دارد:تروریستها آمدند و بچههای ما را با تیر زدند.از مسئولان میخواهم نگذارند خون بچههای ما پایمال شود و عاملان این اتفاق پاسخگو باشند.پایان پیام/#اغتشاشات#شهید#ورزشکار#شمشیر_باز 21:17 - 8 اسفند 1404