صاحبان هوش مصنوعی تصویر آینده این شهید را پاک کردند

عکس بچگی‌اش را به هوش مصنوعی داده بود تا ببیند چند سال دیگر که ازدواج می‌کند و بچه‌دار می‌شود، چقدر تغییر می‌کند. محمد ایمان عکس را برای مادر فرستاد ولی هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کرد صاحبان هوش مصنوعی کاری کنند که آرزویش در حد عکس باقی بماند.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: روبروی مزار 72 تن منتظریم تا پیکر شهدا برسد. مداح اعلام می‌کند: آماده باشید به استقبال شهید محمد ایمان بیدی بروید. تا به خودمان بیاییم، پیکر روی ماشین نزدیک می‌شود .
۲ MB
زنی از میان جمعیت سبد گل را از دست مرد جوانی می‌گیرد و به سمت پیکر می‌رود. از فریادهایش دستمان می‌آید که مادرش است. مشت‌مشت از داخل سبد روی سر مردم گل می‌پاشد تا به پیکر پسرش برسد. به محمد ایمان که می‌رسد، هر چه گل دارد را نثارش می‌کند.
مداح روضه حضرت ابوالفضل(ع) می‌خواند و مادر به سر زنان به دنبال پیکر تک‌فرزندش می‌رود. پیکر محمد ایمان را روی دست می‌آورند و یا حسین گویان درون مزار می‌گذارند. همین که امید مادر ناامید می‌شود، به فکر آرزوهایش می‌افتد که برای پسرش داشته است. زنان کل می‌کشند و نقل، شکلات و گل‌های پرپر شده است که روی پیکر می‌ریزند.
مداح روضه حضرت علی‌اکبر(ع) را می‌خواند و پدر مستأصل اشک می‌ریزد. مرد میان‌سالی عکس محمد ایمان را میان حلقه‌ای از گل‌سفید جا داده و روی دستانش بالا گرفته است. خانم مانتویی از شدت گریه چشمانش سرخ شده و می‌گوید: الهی بمیرم برای مادرش. در جنگ پدرش شهید شد حالا هم تک پسرش. خانم دیگری می‌پرسد: پدرش کجا شهید شد؟ جواب می‌شنود: عضو نیروی هوایی بود. امیدیه شهید شد.
به‌محض اینکه پیکر محمد ایمان در خاک جای می‌گیرد و تدفین تمام می‌شود، مداح اعلام می‌کند که برای استقبال از پیکر شهید محمدامین محجوبی آماده شوید.شهدا یکی‌یکی می‌آیند و در قطعه 42 جای می‌گیرند. اذان ظهر که پخش می‌شود، تدفین بقیه شهدا موکول می‌شود به بعد از نماز ظهر.
نماز جماعت در کنار مزار شهدای هفتم تیر برگزار می‌شود. نماز را می‌خوانیم و هنوز دلمان پیش مادر محمدایمان مانده است. خودم را دوباره به سر مزارش می‌رسانم. پدر روی صندلی نشسته و مبهوت به مزار تک‌فرزندش زل‌زده است.
مادر محمد ایمان مهمان‌های پسرش را خوش آمد می‌گوید. دوستان پسرش سر روی شانه هم گذاشته‌اند و گریه می‌کنند ولی به آنها می‌گوید: شما مهمانان محمد ایمان هستید. یک‌وقت نهار نخورده نرید.
۷۴۹ KB
انگار به حال خودش نیست. یک‌لحظه خوش آمد گویی می‌کند و لحظه دیگر با گریه به سینه‌اش می‌کوبد و می‌گوید: مادر تو کوچه‌ها دنبالت می‌گشتم ، پسرم. گفته بودم تنهات نمی‌زارم مادر. نرسیدم بهت کمک کنم.خانمی برای عرض تسلیت نزدیکش می‌شود و می‌گوید: «خوش به سعادت پسرت. کنار شهید بلندی جا گرفت. شهید معروفیه . میگن خیلی حاجت می ده.» مادر دستانش را به نشانه شکر بالا می‌برد.
جرئت پیدا می‌کنم که تسلیتی بگویم و راجع به نحوه شهادت محمد ایمان سؤال کنم. مادر جواب می‌دهد: نمی‌دانم چطور بچه‌ام را کشتند. فقط می‌دانم تیر مستقیم زدند. انگار شناسایی کردند که بچه‌ام بسیجی بوده است. پسرم فقط 21 سال داشت، دانشجوی حسابداری بود. بچه‌ام حسینی بود و فدای امام حسین (ع) شد. آن‌قدر اربعین پای پیاده کربلا رفت که امام حسین (ع) پسرم را خرید.
صلابتی که در صدایش است طوری متحیرم کرده که فقط در سکوت نگاهش می‌کنم. خودش با لبخندی که پر از درد است می‌گوید: ناقلا همه کارهایش را کرده بود. عکس بچگی‌اش را به هوش مصنوعی داده بود تا ببیند چند سال دیگر که ازدواج کرده و بچه‌دار می‌شود، چه شکلی می‌شود. عکس را برای من فرستاد و کلی خندیدیم. بعد دنبال گوشی‌اش می‌گردد تا عکس را نشانم بدهد.
محمد ایمان کت‌وشلوار دامادی پوشیده و پسرش روی پاهایش نشسته است. عکسی که هیچ‌وقت به واقعیت نرسید. بعد عکس محمد ایمان در کربلا را نشانم می‌دهد و دوباره می‌گوید: دیدی امام حسین (ع) خریدش.
۳ MB
برای اینکه تأییدی برای شنیده‌هایم بگیرم، می‌پرسم: شنیدم که پدرتان هم شهید شده، درست است؟ مادر می‌گوید: بله پدرم در جنگ تحمیلی شهید شد. سال 86 که مکه رفته بودم به من گفتن شما حاج‌خانم کوچک هستید برامون صحبت کنید. فقط گفتم که من که پدرم را قربانی کردم. لازم باشه پسرم را هم می‌دهم. خدا صدایم را شنید. امیدوارم این قربانی را از من قبول کند.پایان پیام/#شهید#اغتشاش #بسیج#دانشجو#قطعه_۴۲
23:05 - 28 دی 1404

0 بازدید