روزی که دختر نخبه دانشگاه شریف مجهول الهویه شد
سیام خردادماه، حمله موشکی اسرائیل دانشمند هستهای، دکتر هاشمی تبار و همسرش را شهید کرد. اما دخترشان، دانشجوی نخبه شریف، در آوار ناپدید شد . فهیمه در بیمارستان ولیعصر،حافظهاش را ازدستداده و مجهولالهویه روی تخت افتاده بود.
گروه فرهنگ_ حماسه و مقاومت: فهیمه یک روز کامل مجهول الهویه بود. پیکر پدر و مادرش پیدا شده بود ولی اثری از او نبود. همسرش مدام میگفت: فهمیه با پدر و مادرش یک جا بودند. چطور موشک به خانهشان خورده و پدر و مادرش شهید شدند ولی از او خبری نیست؟ همه جا را دنبالش گشت تا بالاخره در بیمارستان ولیعصر پیدایش کرد. فهیمه بود، ولی حسین را نمیشناخت. روی تخت افتاده بود. قدرت تکلم نداشت. دچار سکته نخاعی شده بود و بدتر از همه حافظهاش را از دست داده بود. جوری که حتی همسرش را نمیشناخت.
زندگی عادی نداریم؛ احتمال شهادت هست
۳۰ خردادماه بود که محل اقامت دانشمند هستهای کشورمان دکتر سید اصغر هاشمی تبار مورد حمله وحشیانه موشکهای اسرائیل قرار گرفت. دکتر هاشمی تبار و همسرش طاهره طاهری به شهادت رسیدند و فهیمه تنها فرزندشان بهشدت مجروح و بهعنوان مجهولالهویه در بیمارستان بستری شد. ۲۰ مهرماه فهیمه، بعد از ۱۱۲ روز خبر شهادت پدر و مادرش را دید و این بهانهای شد برای اینکه سراغ حسین چهارباغی، همسرش برویم. فهیمه دانشجوی کارشناسی ارشد رشته صنایع دانشگاه صنعتی شریف است و شاگرداول دوره کارشناسی دانشگاه تهران. حسین با او در دانشگاه تهران آشنا شد. وقتی برای خواستگاری به منزل دکتر رفت، طاهره خانم مادر فهیمه آب پاکی را روی دستش ریخته و گفت: ما زندگی عادی نداریم. پدر فهیمه بهخاطر شغلش تحت محافظت است. حتی احتمال شهادت دکتر هست. رفت و آمدمان کنترل شده است و باید مراقب همه چیز باشیم.
اولویتبندی خاص یک دانشمند هستهای
سال ۱۴۰۱ بود که عقد کردند و قرار بود شهریور امسال جشن عروسیشان را بگیرند و بروند سرخانه و زندگیشان. وقتی عقد کردند، حسین فقط ۲۱ سالش بود. تصمیم گرفت واحدهای کمتری بردارد تا بیشتر کار کند و زندگیاش را راه بیندازد. دکتر هاشمی تبار خیلی به تحصیل اهمیت میداد. از تصمیم حسین که باخبر شد، شدیداً مخالفت کرد و گفت: حواست به درست باشد. همیشه وقت برای کارکردن هست. بیشتر توجهت روی درسخواندن باشد. حسین میگوید: خانواده خودم خیلی پیگیر مسائل درسی من نبودند و راجع به آن سؤال نمیکردند ولی پدرخانمم همیشه پیگیر بود و میپرسید: این ترم چند واحد برداشتید؟ موضوع پروژه کارشناسیات چه بود؟
دانشمند هستهای که در مسجد گرهگشا بود و شاعر
دکتر هاشمی تبار علاوه بر مسائل علمی، به مسائل مذهبی اهمیت زیادی میداد. مقید به نماز اول وقت بود و سعی میکرد نمازهایش را در مسجد بخواند و در امور فرهنگی فعالیت زیادی داشت. علاوه بر مسائل فرهنگی، خیلی به فکر مردم بود. در مسجد صندوقی داشتند که به مردم وام میدادند و گرهگشای مردم بودند. حرف از کمک به مردم که میشود، حسین میگوید: دکتر شاعر هم بود و شعرهای زیادی گفته است. از شنیدن این جمله سر ذوق میآییم. دانشمند هستهای باشی و شعر بگویی از عجایب روزگار است.
من همیشه به عمو داریوش غبطه میخورم
وقتی حرف از طبع لطیف دکتر هاشمی تبار میشود، میخواهیم بدانیم که چرا هاشمی تبار به فهیمه میگفت: من همیشه به عمو داریوش (شهید رضایینژاد) غبطه میخورم. حسین میگوید: من دیروز این جمله را شنیدم. وقتی که فهیمه خبر شهادت پدر و مادرش را شنید، خیلی ناراحت شد. به خانم پیرانی زنگ زدم و با آرمیتا آمدند. فهیمه به آنها گفت: بابام همیشه حسودی میکرد به عمو داریوش و دلش میخواست شهید شود. دکتر همیشه در قنوت نمازش برای شهادتش دعا میکرد. صحبت به اینجا که میرسد به یاد شهیده طاهره طاهری، همسر دکتر هاشمی تبار میافتیم. حسین میگوید: مادر فهیمه خیلی خانم سادهای بود. درکل زندگیاش اهل تجملات نبود. همه زندگی را مدیریت میکرد میچرخاند. معلم بود ولی از وقتی فهیمه به دنیا آمد کارش را رها کرد تا از فهیمه نگهداری کند. در تمام زندگی همپای دکتر بود و دست آخر هم تنهایش نگذاشت.
عشق، قویتر از موشک
برمیگردیم به روزهایی که حسین همسرش را در بیمارستان پیدا کرد. از حسین میخواهیم از ماههایی بگوید که فهیمه حافظهاش را ازدستداده بود و هیچچیز را بهخاطر نمیآورد. حسین میگوید: فهیمه در کما نبود ولی مغزش در حالت بقا بود. دکتر میگفت: مغز فهیمه فقط درگیر این است که اندامهای حیاتیاش را حفظ کند. کلیه خوب کار کند، قلب و ریه کار خودشان را انجام دهند. الان نمیتواند درگیر احساسات و خاطره و اینها باشد. هر وقت به ملاقات فهیمه میرفتم برایش از خاطرههای مشترکمان میگفتم. آهنگهایی که باهم گوش میکردیم را برایش میگذاشتم. عکسهایمان را نشان میدادم و برایش حرف میزدم. دو ماهی طول کشید تا من را بشناسد ولی بهصورت رفتهرفته بهخاطر آورد.
کشف تلخ یک راز بعد از ۱۱۲ روز
حدود ۱۵ روز است که حافظهاش را به دست آورده است ولی دکتر توصیه کرده بود از شهادت پدر و مادرش چیزی نگوییم. هر بار که سراغ آنها را میگرفت، بهانه میآوردیم که در بیمارستان دیگری بستری هستند ولی فهیمه دختر بسیار باهوشی است. به بهانه دیدن فیلم، گوشی پرستار را گرفته بود و در سرچ اینترنت، متوجه شهادت پدر و مادرش شد. اولش بیتابی کرد ولی بعد ناراحت بود و میگفت: ایکاش من هم با آنها رفته بودم.
مغزی که فقط بقا میخواست، حالا فقط دیدار میخواهد
فهیمه هنوز هم از ناحیه شکم به پایین حس ندارد. هوا به حنجرهاش نمیرسد و قادر به حرفزدن نیست. حرفش را با حرکت لبهایش میگوید یا اینکه مینویسد ولی از همان لحظات اولیه که حافظهاش را به دست آورد، تکتک آدمها را اسم میبرد و از سلامت آنها میپرسید. حسین میگوید: فهیمه یکییکی اسم میبرد و من میگفتم شهید شده یا سالم است. اسم مقام معظم رهبری را که آورد و گفتم سالم هستند فهیمه گفت: من آرزو دارم آقا را ببینم. بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: من دختر جوانی هستم که جانباز شدهام. دانشجوی شریف هم که هستم. حتماً من را به دیدن آقا میبرند. میخواهم آقا را ببینم و بگویم برایم دعا کنند.پایان پیام/#دانشمند_هستهای#شهید#اسرائیل #دانشگاه_شریف 19:10 - 23 مهر 1404