چرا شانس درِ خانه ما را نمیزند؟
حتماً آدمهایی را دیدهاید که انگار مهره مار دارند و همهچیز به نفعشان پیش میرود اما آیا واقعاً پای اقبال در میان است، یا ذهن ما مشغول کارگردانی داستانی است که در آن فرصتها سانسور میشوند؟
گروه زندگی: «شانس» یکی از پرکاربردترین کلماتی است که وقتی کارها گره میخورد، سراغش میرویم. کافی است دو یا سه اتفاق بد پشت سر هم بیفتد تا خیلی زود برچسب «بدشانسی» را به پیشانی خودمان بچسبانیم و دست از تلاش بکشیم؛ غافل از اینکه بسیاری از اوقات، مقصر اصلی نه روزگار است و نه بخت و اقبال، بلکه عینکی است که ذهنمان به چشم ما زده است.زهره کاظمزاده، روانشناس، طرحوارهدرمانگر و زوجدرمانگر با اشاره به همین گفتوگوهای درونی تکراری که خیلی از ما روزمان را با آن شروع میکنیم، میگوید: «شاید امروز با خودت گفتی: چرا من همیشه بد میآورم؟، چرا هر وقت میخواهم پیشرفت کنم، یک چیزی مانعم میشود؟ و چرا هیچکس واقعاً مرا درک نمیکند؟ گاهی واقعاً زندگی سخت میشود، اما همیشه مشکل، بدشانسی نیست. گاهی ذهن ما آنقدر شکستها و موانع را پررنگ میکند که موفقیتها و فرصتها را اصلاً نمیبیند.» وقتی ذهن، پرونده شما را با برچسب «بدشانس» میبندد
اما چه اتفاقی میافتد که ما بین دهها رخداد ریزودرشت روزانه، فقط ناکامیها را سوا میکنیم و به این نتیجه میرسیم که شانس با ما یار نیست؟ کاظمزاده درباره سازوکار ذهن در ساختن این باور توضیح میدهد: «وقتی چند بار پشت سر هم اتفاق ناخوشایند تجربه میکنیم، ممکن است ذهنمان به یک نتیجه کلی برسد که: پس همیشه همینطور است! این همان جایی است که تفکر همه یا هیچ، فیلتر ذهنی و تعمیم افراطیدوارد میشوند؛ یعنی چند تجربه سخت تبدیل میشوند به این باور که: من همیشه بد میآورم.»در واقع، ذهنِ گرفتار در خطاهای شناختی، مانند قاضی یکطرفهای عمل میکند که دستاوردها را نادیده میگیرد و شکستها را بزرگنمایی میکند. این طرحوارهدرمانگر با طرح یک پرسش چالشی میافزاید: «اما یک سؤال مهم این است که واقعاً همیشه؟ یا ذهنت بیشتر اتفاقهایی را میبیند که این باور را تأیید میکنند؟ مثلاً موفقیتهایت را به شانس نسبت میدهی، اما شکستهایت را مدرکِ بیاستعدادی خودت میدانی. این یعنی ذهنت دارد داستانی میسازد که شاید تمام واقعیت نباشد.»
بدشانسی یا خودتحریمی پنهان؟
نکته جالب اینجاست که خیلی وقتها موفقیت درِ خانه ما را هم میزند، اما این خودمان هستیم که به خاطر ترسها و تردیدهای درونی در را باز نمیکنیم و بعد، نامش را بدشانسی میگذاریم. کاظمزاده در این باره بیان میکند: «شاید چیزی که مانعت شده، خودِ مانع نباشد. گاهی ترس از شکست، کمالگرایی، مقایسه با دیگران یا باورهایی مثل من به اندازه کافی خوب نیستم باعث میشوند قبل از اینکه واقعاً فرصت رشد پیدا کنیم، عقب بکشیم؛ بعد نتیجه میگیریم: دیدی؟ باز هم نشد!»چند سؤال ساده برای آشتی دوباره با موفقیتتغییر این زاویه دید و بیرون آمدن از نقش «آدم بدشانس»، بیش از هر چیز نیازمند مچگیری از ذهن در لحظههای حساس است. این روانشناس و زوجدرمانگر در پایان، یک تمرین کاربردی برای روزهایی که احساس میکنیم بخت با ما یار نیست پیشنهاد میدهد: «هر وقت گفتی من همیشه بد میآورم، مکث کن و از خودت بپرس:- واقعاً همیشه؟- چه شواهدی خلاف این باور وجود دارد؟- کجاها خودم، حتی کوچک، باعث پیشرفتم شدم؟- آیا ترس یا کمالگرایی باعث نشده بعضی فرصتها را از دست بدهم؟گاهی تغییر زندگی از تغییر همین جملههای درونی شروع میشود.»
16:16 - 12 آبان 1405