قصه‌ پرغصه دانیال که به‌خاطر داشتن ریش سلاخی‌اش کردند

دختر جوان حرف مادربزرگ را باور نکرده. مثل ملت ایران که هنوز هم باور نکرده آنچه در این چند شب از سر گذرانده. مردم همه‌جوره‌اش را در این چند شب دیده‌اند شبیه آنچه در سال‌های دهه 60 تجربه کرده بودند، وقتی کومله و منافق زمین را از خون مردم بی‌گناه سیراب کردند. دیروز خیابان انقلاب روز قصه‌های پرغصه بود؛ مثل قصه دانیال که سلاخی‌اش کردند به جرم ریش داشتن.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: قرار گذاشتیم نقطه شروع روایت‌ها از مراسم تشییع مظلوم‌ترین شهدای ایران را از چهارراه ولیعصر شروع کنیم. خدا می‌داند چه قصه‌ها میهمان تابوت‌های چوبی است که قرار است روی شانه‌های مردم راهی خانه آخرت شود.

*شعار بازاری ها در مراسم تشییع چه بود؟

دیروز جمعیت انتها نداشت. هنوز ماشین‌های حامل پیکر شهدا به چهارراه ولیعصر نرسیده بود که موج جمعیت با ورود گروه بیست سی‌نفره شکافته شد. گروهی که پلاکاردهای متفاوتی در دست داشتند. با توپ پر آمده بودند و سراسر خشم بودند. شعارهایشان رنگ و بوی دیگری داشت. آمده بودند حسابشان را از خیلی‌ها جدا کنند. رونق اقتصادی خواسته ملت ماست..... تفرقه و اغتشاش خواسته دشمن ماستبازاری ایرانی، مخالف ویرانی... معترضم که باشی دشمن اغتشاشیبازاری بودند؛ از صنف‌های مختلف. همان‌هایی که اعتراض به حقشان نقطه شروع فتنه دی‌ماه 1404 شد. نگذاشتند صدایشان به گوش آنها که باید برسد که چاره‌ای کنند برای اصلاح شرایط. آمدند، زدند، کشتند و حالا همان بازاری‌ها با دل پرخون و بغض در گلو خودشان را به تشییع شهدا رسانده بودند. آمده بودند صحه بگذارند بر حرف رهبری که گفتند بازاری‌ها همیشه وفادار نظام بوده‌اند.
۴ MB

*پسر 18 ساله ام را کشتند به جرم ریش داشتن

همه منتظر رسیدن پیکر شهدا بودند که در میان ازدحام جمعیت، ولوله‌ای راه افتاد. رد صدا و شیون را که گرفتند به زنی جوان رسیدند که ازحال‌رفته بود و دختر کوچک همراهش از شدت ترس فریاد می‌کشید اما قاب عکس دستش را همچنان محکم گرفته بود و رها نمی‌کرد. برخلاف باور، این زن جوان نه خواهر شهید که مادر شهید بود. نایی برای شیون نداشت اما مادربزرگ زینب وار غربت شهادت نوه‌اش را فریاد می‌کشید تا صدایش را همه بشنوند.«دانیال 18 سالش بود. ده نفر دوره‌اش کردند. ریختن سرش. بچم رو سلاخی‌کردن به جرم ریش داشتن. چاقو، چاقو کردنش.» روضه مادربزرگ چشمان حاضران را بارانی کرده. از لابه‌لای جمعیت خودم را به مادر شهید می‌رسانم. در این شرایط هر چه بپرسی انگار نمک پاشیده‌ای روی زخم. اما کار من را دختر جوان راحت می‌کند. اشکی است که از چشمانش سرریز شده و صورت کوچکش را پوشانده و با همان چشم‌ها که از غم و خشم و تعجب برافروخته شده می‌پرسد:«مادر یعنی پسر شما حتی بسیجی هم نبوده؟ یعنی کشتنش چون فقط ریش داشته؟»

*کربلا در خیابان انقلاب

دختر جوان باور نکرده. خیلی‌ها باور نکردند. ملت ایران هم هنوز باور نکرده آنچه در این چند شب از سر گذرانده. همه‌جوره اش را در این چند شب دیده‌اند شبیه آنچه مردم در سال‌های دهه 60 تجربه کرده بودند وقتی کومله و منافق زمین را از خون مردم بی‌گناه سیراب کردند. با این سوالِ دختر جوان انگار داغ دل مادربزرگ دوباره تازه شده و شرح واقعه را با صدای لرزان فریاد می‌کشد؛ «بچم خیلی درسش خوب بود. آن شب همه خانه ما بودند اما دانیال خانه‌شان مانده بود تا درس بخونه. مادرش بهش زنگ زد که بیاد خونه ما. خانه ما و دخترم نزدیک هم هست. فلکه چهارم تهرانپارس. در این فاصله که بخواد خودش را از خانه‌شان به خانه ما برسونه، به شلوغی‌ها بر می خوره. چند خدانشناس دورش می کنن و چون ریش داشته اول یک قمه می زنن بعد چاقو، چاقو می کنن بچمو. بچم دستش شکسته بود. با دست‌شکسته بچم تکه‌پاره کردن. هنوز ماشین شهدا از راه نرسیده کربلایی در خیابان انقلاب راه افتاده بود، در این کربلای بی شهید، ورود اولین ماشین حامل پیکر شهدا فریادها را بلندتر کرد، شعارها را رساتر، حلقه چشم‌ها را پر اشک تر. آن‌قدر که سوز روضه مداح با وجود بلندگو حریف بغض جمعیت و صدایشان نشد.

*یوسف گم گشته باز آید به کنعان؛ غم مخور مادر!

«یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور» را انگار شاعر در آن جغرافیا و آن لحظات برای مادر دانیال سروده بود که چشمانش همان اول‌بسم‌الله روی اسم حک شده دانیال روی تابوتش در اولین ماشین، گره خورد و روضه دوباره جان گرفت. مادر زبان باز کرد به روضه؛ همان‌طور که مویه‌کنان خودش را به ماشین می‌رساند و زن ها زیر شانه‌هایش را گرفته بودند تا دوباره از حال نرود، فریاد می‌زد دانیالم هدیه به آقا امام‌زمان (عج). مادر را رساندند به ماشین حمل پیکر شهدا و مادر به تن شرحه، شرحه شده جگرگوشه‌اش رسید.

*قصه شهید 18 ساله از زبان فرزند سرتیم حفاظت شهید جمهور

در میان جمعیت چشمم به چشم های آشنایی گره خورد. دختر سردار موسوی؛ سرتیم حفاظت شهید جمهور. چند روز بعد از شهادت آیت الله رییسی مهمان خانه شان شده بودیم. کم لطفی بود اگر تازه شدن این دیدار آن هم در مراسم تشییع شهدا را به فال نیک نگیریم و چند دقیقه ای میهمانش نشویم. این روزها دل خانواده شهدا پرخون تر از همیشه است. زینب سادات موسوی می گوید:« دوست دارم از غربت شهدا بگویم. یکی از یکی غریب تر و مظلوم تر شهید شدند. امروز ماجرای شهادت علی زارعی را شنیدم. دلم گرفت. پسر 18 ساله چرا باید زنده زنده در آتش بسوزد؟ پنج شنبه شب اغتشاش گران وقتی مردم هنوز در مسجد پاکدشت بودند، وارد مسجد می شوند و بنزین می ریزند در مسجد. آتش شعله می گیرد. علی زارعی همراه یکی دیگر از بسیجی ها مردم را از مسجد بیرون می کنند تا کسی آسیب نبیند اما این جوان 18 ساله در میان شعله های آتش گیر می کند و زنده زنده در آتش فتته می سوزد. بابام همیشه می گفت این نظام تا این جوان های جان بر کف را داره، خیالش راحته از بابت همه چی. در این چند سال که بابام شهید شده بارها و بارها بهم ثابت شده این جمله. آخرین مصداق هم دفاع مقدس 12 روزه و این بار هم فتنه دی ماه 1404. اما من هم مثل بابا دلم قرص است.»

*روز قصه های پرغصه...

دیروز روز روایت‌ها بود. روز روایت‌های بی‌انتها. مثل قصه سید حسن حسینی؛ مرد دوست‌داشتنی که ظهر جمعه داخل مسجد سوخته جامع الرسول نماز جماعت برگزار می‌کند و جمعه‌شب جلوی همان مسجد وقتی رفته بود بین جوان‌ها تا حرفشان را بشنود اغتشاش‌گران چاقو را در قلبش فرومی‌برند و خونش روی دیوارهای همان مسجد می‌ریزد و خشک می‌شود. دیروز روز قصه حاج‌آقا علی‌دوستی روحانی مهربان مسجد محله شهران بود که پنج‌شنبه شب خودش را به محل تجمع جوان‌های معترض می‌رساند تا حرفشان را بشنود و جلوی چشم پسرش اغتشاش‌گران چاقو رو در قلبش فرومی‌کنند. دیروز روز غصه‌های پر غصه بود... پایان پیام/ #تشییع #اغتشاشگران #شهید #شهید_مقاومت #فتنه_دی #تروریست
18:05 - 25 دی 1404

0 بازدید