نقدی بر سینمایی «جنگ ستارگان: مندلورین و گروگو»مندلورین و گروگو ساختهی جان فاورو اثری ضدِّ هنر و سینما است که در راستای بیارزش کردن اصولِ درام گام برداشته. «جنگ ستارگان» به واسطهی شخصیتهایی که داستان تولید کرده بود توانست جُرج لوکاس را کارگردانی مستعد نشان دهد که تاریخ بعدها ثابت کرد او ایدهی دیگری ندارد. جان فاورو با جاهطلبی شایعاتی از شخصیتها را در یک سریالِ کُمپِرِس شده نمایش داده که در نهایت ناتوانی او از اُبژه ساختن برای هریک را در قالبِ یک فیلم میبینیم. سینما مَطلعِ باور نکردنیای دارد و این هنرِ چگونه ساختنِ فُرم از سوی مؤلف است که این مطلع را به اختتامیهای باورکردنی تبدیل میکند. سیستمی که غرقِ جاذبه و سلبریتیسازیِ رسانهای شده و در نهایت اَلگوریتمِ اَرسطویی و شاخصههای آکادمیکِ خود را از یاد خواهد بُرد. این نکتهی مُهِم دربارهی محدودیتِ استفاده از جلوههای رایانهای در یک اثرِ سینمایی را تذکر دهم که: مؤلفِ فیلم تا جایی باید از اِفِکتهای ویژه استفاده کند که اثرش رنگ و بوی مصنوعی به خود نگیرد. سینما برای تبدیل کردنِ خیال به واقعیت ساخته شده، حالا در نظر بگیرید کنید این خیال توسط سیستمی دیگر به فرضْ تبدیل شود، سینما کاربردِ هویتی خود را از دست میدهد؛ همانطور که من عقیده دارم رسانه با استفاده از هوشِ مصنوعی خاصیّتِ پوششی خود را از دست داده. قبل از تیتراژ شخصیتی را میبینیم که مانند جان ویک یکه بزن و آدم کُش است. احتمال را بر آن میگیرم که این شخصیت را همه از پیش میشناسند؛ انتقادِ اصلیِ من این است که چُنین شخصیتی ایدهآل در نظر گرفته شده یا در شرایطِ ایدهآلی او را قرار دادهایم؟#علی_رفیعی_وردنجانی#نقد_فیلم#مرگ_بر_آمریکا@alirafieivardanjani
۳۵ MB
علیه تاریخ
فیلمی که از «مندلورین و گروگو» میبینیم ارزشِ سینمایی ندارد چه رسد به آنکه بر سرِ هنری بودن یا نبودنِ آن بحث کنیم. در حقیقت ایدهای داریم که با همین دستفرمان میتوان تا ابد آن را ادامه داد. موشکافیِ سیاسی در ساحتِ این ایده ما را به یادِ شخصیتهای حاضر در رسانههای امروزی میاندازد. در اُپِنینگ رئیسی را میبینیم که از دیگران میخواهد او را پوشش دهند و کاراکترِ نافرمان را بیرحمانه میکشد، این رئیس شباهتِ عجیبی به ترامپ و دار و دستهاش دارد. ترامپی که ستاره نیست امّا دروغهایش هر ستارهای را گُمراه خواهد کرد. این گُمراهی مُنتج به یک جنگِ بشری علیه تاریخ خواهد شد. در این منطقی که هیچ طریقی پاسخگویِ حسادتها و جاهطلبیهای انسان نیست، سینما قُربانی خواهد بود. سینمایی که بعد از سالِ 1977 هرچه از جنگِ ستارگان ساخته، سفارشی از سیاست در آن دیده میشود. نه آنکه بخواهم با فرضِ توهمِ توطئه بنویسم امّا هرچه به اطرافِ خود نگاه میکنم ستارههایی در خاورمیانه مییابم که منبعِ انرژیشان به اِپستینیها وصل شده. من فرصتِ سینمایی برای اندیشیدن به تخیلاتِ انسانی در این اثر نمیبینم؛ همانطور که در «روز افشاگری» اسپیلبرگ، کارگردانْ خودکامه آیندهای را پیشبینی میکند که در آن هیچ ربطی به الآن دیده نمیشود.#علی_رفیعی_وردنجانی@alirafieivardanjani
آنچه سینما نیست
وقتی 15 ساله بودم فهرستِ بلند بالایی از فیلمهایی که باید ببینم را در دفتر خود یادداشت کردم. در این فهرست جایی برای «جنگِ ستارگان» جُرج لوکاس، در کنارِ «بلید رانر» ریدلی اسکات باز کرده بودم و زیرش خط قرمز کشیده بودم. اکنون امّا باور دارم که اگر کسی بخواهد چیزی از سینما یاد بگیرد تماشای آثاری از: آندری تارکوفسکی، آلفرد هیچکاک، الکساندر ساکاروف، تئو انگلوپلوس و اینگمار برگمن برایش کافی است؛ چرا که آنها همهی سینما، خیال، را آنطور که باید به واقعیت تبدیل کردهاند. اطلاعات من ویکیپدیایی نیست و باور دارم که یک دانشنامه نباید به هر موجودِ بیدانشی اجازهی دستکاری در دادهها و وارد کردنِ غیر موثقِ آنها بدهد. «مندلورین و گروگو» جستوجویی روبه تباهی است. این کنجکاویِ بصری که زرق و برقهای هالیوودیِ بسیاری دارد، مانند حضور اسکورسیزی، جویندگاناش، تماشاگران، را به آنچه سینما نیست عادت میدهد. سینمایی که بینندگانِ غربی و غربزده را شستوشوی مغزی میدهد تا آنها را برای هر جنگی علیهِ بیگناهان آماده کند؛ سینمایی که نه تنها باعث غفلت میشود بلکه از غفلتزُداییِ دیگری نیز انتقاد میکند. میتوان در مورد «طناب» یا «سرگیجه»ی هیچکاک، ساعتها صحبت کرد و آموخت امّا وقتی جیمز کامرون از «تایتانیک» به «آواتار» میرسد نمیتوان از نتفلیکس یا وارنر انتظار داشت خیالِ خامِ مستعدی را به واقعیت تبدیل کنند. سینمای اینروزهای آمریکا و غرب خیال را به فرض مبدل کرده نه نظریه و واقعیت و این همهی انتقادِ من نسبت به ظرفیتِ هنریِ این رسانه است. #علی_رفیعی_وردنجانی@alirafieivardanjani