مکافاتِ نَفَس‌گیر در حوالیِ اسپند و نفرین

قضیه از این قرار است که اگر پایت به سنگی بخورد و لنگ‌لنگان به خانه بازگردی، یا اگر چرخِ روزگار چنان بچرخد که دست‌ِ پُختت به دهانت نرسد، تو دیگر یک «فردِ آسیب‌دیده» نیستی؛ تو مبدل به یک «نشانه» می‌شوی.در این اقلیم، فاجعه هرگز یک اتفاقِ ساده‌ی فیزیکی یا خطای محاسباتی نیست. اهلِ بیت و وابستگان، بی‌آنکه به نقصِ فنیِ خودرو یا حواس‌پرتیِ تو بنگرند، با غیظی مقدس به افق خیره می‌شوند و زیرِ لب زمزمه می‌کنند: «امان از چشمِ شور!» آن‌ها چنان با اطمینان از «نظرخوردگیِ» تو سخن می‌گویند که گویی تمامِ شیاطینِ عالم، کار و زندگی‌شان را رها کرده و تنها بر منحنیِ پیشرفتِ تو زوم کرده‌اند تا با یک پلک‌زدن، دودمانت را به باد دهند. در خانه‌ی تو، بوی غلیظِ اسپند و نمک، جایگزینِ منطق می‌شود.اما درست آن‌سوی دیوار، در جبهه‌ی «آن‌ها که چشمِ دیدنِ ریختت را ندارند»، روایت به گونه‌ای دیگر ورق می‌خورد. دشمنانت، در حالی که قند در دلشان آب می‌شود، با ژستی عارفانه و نگاهی به سقف، آهی از سرِ رضایت می‌کشند: «بالاخره چوبِ خدا صدا نداشت!» برای آن‌ها، بدبختیِ تو نه یک تراژدی، که یک اجرای عدالتِ الهی و فوری است؛ گویی فرشتگانِ عذاب، پیمانکارِ شخصیِ آن‌ها هستند تا حسابِ تو را کفِ دستت بگذارند.و این‌چنین است که تو، در میانه‌ی این دو جبهه، تنها کسی هستی که حق نداری صرفاً «بدشانس» باشی؛ تو یا قربانیِ یک نگاهِ جادویی هستی، یا هدفِ شلیکِ یک غضبِ آسمانی!
23:13 - 16 دی 1404

82 بازدید