بسیجی مدافع امنیت شهید رضا نوری...#خودنویس#دلی- شهید نوری ، ۲۸ سالش بود و حدود دو هفته دیگه قرار بود با همسرش بشینن پای سفره عقد...نیم ساعت قبل شهادتش به یکی از پاسدار هایی که ریش سفید کرده و محترم بود ، با ذوق گفت : «حاجی سه ماه دیگه عروسیمه. دعوتت کنم میای...؟»حاجی هم با خنده گفت حتما آقا رضا.شلوغی از تب و تاب افتاده بود و دیگه خیابونا داشت خلوت میشد.درمونگاهی که حافظان امنیتِ مجروح رو میبردن ، چند باری هدف حمله تروریست ها قرار گرفته بود به خاطر همین یه تعدادی از بچه های بسیج رو گذاشته بودن که امنیت اونجا رو تامین کنن؛ رضا هم یکیشون بود.رضا به رفیقش میگه که تشنمه . بطری آب داری؟رفیقش یه بطری آب که همراهش بود رو میده به رضا .کلاهشو از سرش در میاره تا رفعِ عطش کنه. بطری رو میبره بالا که آب بنوشه ولی همون لحظه ، یه تروریست حرومزاده با کلت پیشونی رضا رو هدف قرار میده و مثل ارباب بی کفنش ، تشنه لب پر میکشه ...میدونید غصه چیه؟نمیدونم ، اون لحظه رضا آب رو نوشید یا نه...نمیدونم...