بین دو تا تکبیر، یه زن جوون چشماشو بست و یه چیز زمزمه کرد...بعداً بهم گفت: «من دیشب خواب دیدم شهید گمنام اومده پیشم. گفته بود فردا برو نماز آقا رو بخون، ما همونجا میبینمت.» و بعد گریهاش گرفت: «رسیدم به نماز، ولی آقا رو که دیدم، حس کردم همه گمنامها دیگه گمنام نیستن. انگار آقا
21:38 - 18 تیر 1405