بار دیگر پیراهنی که مادر به تن پسر کرد نشانی یک شهید شد
۲۴ روز از شهادت گذشته بود اما هنوز هیچ خبری از پیکر مهدی شهبازی در دست نبود؛ تا اینکه مادرش دست به دامان حضرت رقیه (س) شد و او را قسم داد تا پسرش را پیدا کند. روز شناسایی، از روی بازوبند و حضرت رقیه (س) شناسایی شد ... .
گروه نوجوان: چند مدتی بود دنبال نوجوانهای پیشرو و موفق میگشتم؛ الگوهایی از جنس نسل امروز که میدان را خوب شناخته باشند. در میان همین گشتنها یکی از دوستانم گفت: «نوجوانی که فعال بوده و مزدش را بلافاصله بعد از گذرکردن از سن نوجوانی گرفته قبول است؟» بیدرنگ گفتم: «قبول است!» همین یک جمله باب آشناییام با پاسدار شهید «مهدی شهبازی» شد؛ جوانی که در ۲۱ سالگی در دفاع مقدس سوم به شهادت رسیده بود. شماره منزل شهید را گرفتم. مادر شهید تلفن را برداشت. خودم را معرفی کردم و موضوع صحبت را که گفتم، مادر انگار توان یادآوری خاطرات جگرگوشهاش را نداشت؛ کوتاه گفت: «لطفاً با پدر مهدی جان صحبت کنید...» پدر تلفن را دست گرفت و گفتوگوی ما آغاز شد.
رفاقت پدر و پسری و سورپرایز قرمهسبزیاز دوران نوجوانی آقا مهدی پرسیدم. پدر با افتخار گفت: «آقا مهدی وابستگی خیلی خاصی به مادرش داشت، اما من و او چون فاصله سنی زیادی نداشتیم، در کارها مدام با هم مشورت میکردیم و عین دو تا رفیق بودیم. مهدی از دوم راهنمایی در تمام کارها فعالیت پرشور داشت و با دوستانش که همگی بچههای مسجد بودند بیرون میرفت. دستپخت فوقالعادهای داشت و همه غذاها را بلد بود بپزد؛ در کارهای خانه و آشپزی همیشه کمک میکرد.» پدر با لبخندی که شیرینی یادآوری خاطرات را زنده میکرد، گفت: «یکبار که از مکه برگشته بودیم و خانهمان پر از مهمان بود، یکدفعه دیدیم آقا مهدی غافلگیرمان کرد و دیسهای پلو و خورش قرمهسبزی را که خودش درست کرده بود جلوی مهمانها آورد!» بهشدت اهل گردش و تفریحهای زیارتی و سیاحتی بود؛ آنقدر خوشسفر و بامعرفت که حضورش در هر سفری خیال کل خانواده را راحت میکرد.
کنکور و انتخاب دانشگاه موردعلاقهکارنامه درسی مهدی هم مثل اخلاقش ممتاز بود؛ معدلش همیشه یا ۱۹ بود یا ۲۰. در ایام کرونا مقداری افت درسی پیدا کرد، اما خیلی زود همت کرد و دوباره خودش را بالا کشید. دیپلم ریاضی فیزیک گرفت و با اینکه در کنکور سراسری در رشتههایی مثل مهندسی صنایع دانشگاههای تبریز و آمل پذیرفته شد؛ اما دانشگاه امام حسین (ع) را انتخاب کرد. علاقه عمیقش به پاسداری و حوزه هوافضا دلش را برده بود. پدر میگفت: «وقتی به او میگفتیم حوزه هوافضا خطرناک است و سختی دارد، محکم و باایمان جواب میداد: من به امامزمانم نمیتوانم پشت کنم!»
برادرانههای ابوالفضل؛ از مشورت کنکور تا دو پلیسی با ماشین!آقا مهدی یک برادر ۱۵ساله به نام «ابوالفضل» دارد. ابوالفضل با صدایی آمیخته با دلتنگی و حس غرور از برادرش میگوید: «من در تقریباً همه چیز با مهدی مشورت میکردم؛ خیالم راحت بود که همیشه بهترین راهنمایی را بهم میدهد. در انتخاب رشته تحصیلی با او مشورت کردم و بهم گفت برو علومانسانی. در درس ریاضی هم خیلی کمکم میکرد و افتخار من این بود که برادرم ریاضی فیزیک خوانده و مهندسی هوافضا قبول شده است. سعی میکردم همهجا همراهش باشم؛ با هم کلی والیبال بازی میکردیم و وقتی خسته میشدیم، با همان توپ والیبال به هم پنالتی فوتبال میزدیم! تمام لحظاتم با مهدی پر از خاطره بود؛ عاشق دستفرمان و دورپلیسی هایش با ماشین بودم. ازدستدادن برادر خیلی سخت است، خیلی دلتنگش هستم اما وقتی بهم میگویند "برادر شهید"، سرشار از غرور میشوم. من هنوز هم حضورش را کنارم حس میکنم.»
تاتمی جودو و نجوای نیمهشب در گلزار شهدامهدی حافظ جزء ۳۰ قرآن کریم بود و مدالها و رتبههای استانی و محلی تکواندو را در کارنامه داشت. وقتی تصمیم گرفت پاسدار شود گفت: «بدن یک پاسدار باید همیشه آماده و ورزیده باشد» و سراغ ورزش جودو رفت. همزمان مسئولیتهای فرهنگی و پرورشی در پایگاه بسیج علی ابن ابیطالب (ع) را رها نکرد. او و دوستانش موکبی به نام «موکب سیدةالرقیه (س)» راه انداختند که امروز همان موکب کانون و پاتوق تجمعات شبانه پرشور مردمی است. داخل ماشینش هم موسیقی سنتی گوش میداد اما دو نوا بیشتر پخش میشد؛ یا صوت روضه حضرت رقیه (س) یا صوت زیبای قرآن.
پدر ادامه داد: «مهدی در راه شهدا غرق بود؛ وقتهایی که دیر به خانه میآمد، میفهمیدیم یا به زیارت رفته یا در گلزار شهداست. بعد از شهادتش دوستانش برایمان گفتند که در گلزار شهدای تهران، مزار شهید دوران هشت سال دفاع مقدسی را پیدا کرده بود که همنام خودش یعنی "شهید مهدی شهبازی" بود. ساعتها کنار مزارش مینشست، با او درد دل میکرد از شهید شفاعت می خواست؛ میگفت: شما سر سفره حضرت فاطمه زهرا (س) هستید، برای شهادت ما هم دعا کنید.» از سن بلوغ و تکلیف همه نمازها و روزههایش را بیکموکاست بجا میآورد. معلم دوران دبیرستانش میگفت: «با فعالیتها و شناختی که از او داشتم، اگر شهید نمیشد تعجب میکردم!» بچههای دانشگاهش هم عین همین جمله را تکرار میکردند و میگفتند: «ما با چشم خودمان میدیدیم که نماز شبش حتی یک بار ترک نمیشد.» مصداق کلام نورانی قرآن سوره فرقان آیه 69: « وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا » ( و آنان که شب را برای پروردگارشان با سجده و قیام به صبح میرسانند.)
کمین برای بوسیدن دست مادر پدر از وداعهای زیرپوستی مهدی میگفت؛ نشانههایی که دل آدم را میلرزاند: «قبل از شهادت حرفهای عجیبی میزد. مثلاً همین اواخر، شبی که هنوز اصلاً هیچ خبری از جنگ نبود، ناگهان بلند شد و رو به مادرش گفت: مادر منو حلال کن! بعد خم شد که دستش را ببوسد. همسرم راضی نمیشد و اجازه نمیداد مهدی دستش را ببوسد؛ تا اینکه یکبار مهدی در آشپزخانه کمین کرده بود و بهمحض اینکه مادرش حواسش پرت شد، سریع پرید و دستش را بوسید.» پنجشنبهشب مهدی ماشین برده بود به همراه رفقا به مجلس روضه رفته بودند. آخر هیئت، بچهها تماس گرفتند: «آقا مهدی کجایی؟ بیا تا برویم.» مهدی گفته بود: «10 دقیقه دیگر صبر کنید... این احتمالاً آخرین روضه من است.» شنبه جنگ شد و درست روز یکشنبه، آسمانی شدن مهدی رقم خورد. آخرین شب قبل از شهادت سر سفره افطار ماه مبارک بود؛ بلند شد، چرخی در آشپزخانه زد، روبهروی خانواده ایستاد و گفت: «منو خوب نگاه کنید، شاید دیگه منو نبینید!» و فردا دیگر برنگشت.
آخرین تماسآخرین باری که صدایش را شنیدیم روز ۱۰ اسفندماه بود، غروب تلفنخانه زنگ خورد. مهدی بود: «مادر، من فردا میآیم؛ برای سحری خورش قرمهسبزی درست کن.» فقط یک ربع بعد، مقر هوافضا مورد اصابت موشک قرار گرفت. فردا ظهر که پدر برای نماز جماعت به مسجد رفت، دید رفقای مهدی گوشه مسجد به پهنای صورت اشک میریزند. پرسید: «چرا گریه میکنید؟» با بغض گفتند برای شهادت رهبر گریه میکنیم؛ خبر اصابت و شهادت مهدی را شنیده بودند، اما هیچکس دلش نیامده بود بگوید.شب در تجمع مردم محل، همه به خانواده مهدی طور خاصی نگاه میکردند. پدر و مادر نگران، شماره مهدی را میگرفتند اما تلفن در دسترس نبود. عموی مهدی به خانهشان میآمد و میرفت اما زبانش نمیچرخید خبر را بگوید. تمام بیمارستانها را زیر پا گذاشتند، اما اثری از جوانشان نبود.
قسم به دستی که برای حضرت رقیه (س) سینه میزدپدر برای تشخیص هویت شهدا آزمایش DNA داد. به او گفتند همه شهدا پیدا و شناسایی شدهاند جز سه پیکر که از قضا نام پدر هر سه نفرشان «حسین» است! ۲۴ روز سخت گذشت؛ روزهایی که به خانواده گفتند ممکن است مهدی جاویدالاثر اعلام شود. در این ۲۴ روز، مادر به بانوی سهساله اباعبدالله متوسل شد. حضرت رقیه (س) را قسم داد: «بیبیجان! به همان دستی که در روضهات دیگ سمنوی نذری شما را هم زد، مهدیام را به من برگردان...» توسل مادر بیجواب نماند. پیکری پیدا شد؛ اگرچه پیکر سوخته بود، اما وقت شناسایی نشانی پیدا شد؛ همان پیراهنی که مادر به تنش پوشانده و فرستاده بود، شد نشانه و در کنارش بازوبند متبرک حضرت رقیه (س) خودنمایی میکرد.
تحول در محل؛ شهیدان زندهاندرفقای آقا مهدی بعد از شهادتش تا مدتها در شوک فرورفته بودند. خود پدر شهید به آنها دلداری میداد که طبق آیه صریح قرآن، شهدا زندهاند.حالا مزار آقا مهدی در گلزار شهدا مأمن دوستانش است؛ دوستانش سر مزارش جمع میشوند و بساط روضه برپا میکنند. شهادت این جوان ۲۱ساله خیلیها را در محله دگرگون و متحول کرد. نوجوانی که وقتش را در مسجد، علمآموزی، ورزش، روضه و احترام بیحد به پدر و مادر گذراند، مزدش را با برات شهادت از دست حضرت رقیه (س) گرفت و جاودانه شد.
بهمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را میتوانید از اینجا و در فروشگاههای «کافه بازار» و «مایکت» دانلود و نصب کنید.
19:25 - 3 آبان 1405