روایت شب‌های بی‌وقفه مادر ۸۵ ساله در میدان شهید سلیمانی

هشتاد و پنج سال از عمرش می‌گذرد. قامتش خمیده، قدم‌هایش آهسته اما استوار است. از روستای دورافتاده‌ی هرمزآباد، کیلومترها راه را می‌آید تا به میدان شهید سلیمانی برسد. هر شب. بی‌وقفه.
خبرگزاری فارس _ کرمان، هشتاد و پنج سال از عمرش می‌گذرد. قامتش خمیده، قدم‌هایش آهسته اما استوار است. از روستای دورافتاده‌ی هرمزآباد، کیلومترها راه را می‌آید تا به میدان شهید سلیمانی برسد. هر شب. بی‌وقفه.یک شب از او پرسیدم: «مادر، چرا هر شب می‌آیی؟»ایستاد. نگاهی به من کرد که انگار سوال من عجیب است. بعد با همان لهجه‌ی رفسنجانیِ شیرینش گفت: «برای کشورم. برای خون رهبرم.»صدایش لرزید. اما چشمانش نه. چشمانش از چیزی می‌گفت که شاید سال‌ها در دلش شعله‌ور مانده بود.مکثی کرد و ادامه داد: «تا انتقام آقا رو نگیریم، آروم نمی‌شم. باز هم میام.»در آن لحظه فهمیدم این زن، این مادر هشتاد و پنج ساله، چیزی بیش از یک عابر است که هر شب از راه می‌رسد. او یک نسل است. نسلی که با تمام خستگی‌هایش از پای ننشسته.میدان این شب‌ها حال و هوای دیگری دارد. جمعیت می‌آید و می‌رود، اما او می‌ماند. عروسش که همراهی‌اش می‌کند می‌گوید مادر بنشین هسته می‌شوی، اما بیشتر وقت‌ها می‌ایستد. می‌گوید ایستاده بهتر می‌تواند دعا کند. من هم گفتم خسته می‌شوی. خندید و گفت: «خستگی برای راه درست، عبادته.»از او خداحافظی کردم، با لبخندی مهربان گفت: «باز هم میام. تا اون روز.»و من می‌دانم، تا آن روز، او باز هم می‌آید. هر شب. از هرمزآباد تا میدان شهید سلیمانی. خمیده اما استوار. پیر اما هرگز نشکسته.
23:04 - 11 فروردین 1405

2 بازنشر3 واکنش
18٫1k بازدید