رمانی میخواهم که من را از این بُعد زندگی خارج کند!

در طلب جواب بود.چشمانش دنبال رمان های نوجوان می چرخیدو خواست برایش توضیح دهم؛و من یکی یکی از جریان رمان ها گفتم بعدبا تمام وجود گفت:" رمانی میخواهم که من را از این بُعد زندگی خارج کند"انگار روحی تازه در جانم گرفت،نوجوانی ۱۳ ساله ای که در جستجو "خود حقیقی" خودش بود و چیزی از آن نمی‌دانست.لبخندی زدم و گفتم:منظورت کدوم بُعد است؟گفت:تا به حال شده حالت بد باشه و خودت نفهمی چرا حالت بد است؟با اینکه همه چیز بر وفق مراد بوده.
با تمام وجودم برایش گوش شده بودم او حرف می‌زد و من با صدای قلبم گوش میدادم. به نشانه تایید سرم را تکانی دادم؛انگار نقش هایمان عوض شده بود،من یک مخاطب ۱۳ ساله و او پرزنتور سازه برنا شده بود بدون اینکه خودش بداند.و توضیح همان کارت را می داد.چشمانم از صحبت هایش برق میزد با لبخندی عمیق به کارت "چرا حالم خوب نیست" روی سازه اشاره کردم؛در ادامه وقتی چشمش به کارت"چرا باید آنقدر تو دنیا سختی بکشم افتاد"از هیجان زیاد جیغی کشید و گفت:وااای خدای من این سوالی بود که من دیشب از مامانم پرسیدم.خندید و گفت: انگار این سازه از روی سوال های من ساخته شده.روایتگری | کمپین امام مهدی کیست؟ | مشهد مقدس#ایران #جنگ #خبر #رهبری #رهبر_شهید #استغاثه #انتقام #جنگ_رمضان #ایران_قوی #خودشناسی #حقیقت_درون #من_کیستم
22:30 - 19 اردیبهشت 1405
جامعه
مهارت‌های زندگی
روایت‌های مردمی

18 بازنشر41 واکنش
65٫3k بازدید



2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌F. Sarabadani‌
@Fsarabadani3 روز پیش
در پاسخ به
از شما چه پنهان، منم که نوجوان نیستم دلم همچین رمانی میخواد

تصویر نمایه‌ی ‌معصومه فریدونی مقدم‌
@masoomehfm3 روز پیش
در پاسخ به
الحمدلله