همه‌ی اینها رو یه نشونه میدونم!

کتاب «من کیستم؟» رو از توی قفسه برداشت و پرسید: «شما در مورد کتاب‌ها توضیح می‌دید؟!»لبخند زدم و سرم رو به نشونهٔ تأیید تکون دادم. فاصلهٔ بین قفسه و جایی که من ایستاده بودم، کمی زیاد بود. نزدیک اومد. بعد از سلام و یه احوال‌پرسی کوتاه گفت: «میشه در موردش توضیح بدید؟!»گفتم: این کتاب در مورد خودمونه؛ انسان‌ها. براتون عجیب نیست که ما آدم‌ها برای اینکه زندگی بهتر و راحت‌تری داشته باشیم، سراغ شناختن هر چیزی که اطراف‌مون هست رفتیم؛ از زیست‌شناسی و روان‌شناسی گرفته تا جامعه‌شناسی و اقتصاد و... اما هیچ‌وقت تلاش نکردیم تا خودمون رو بشناسیم و به ماهیتش پی ببریم؟ در صورتی که ما انسان‌ها، دقیقا تو مرکز خلقت تموم عالم قرار داریم و همه‌چیز متناسب با ما و برای ماست و اگه خودمون رو بشناسیم، انگار همه‌چیز رو شناختیم و می‌تونیم رابطه‌مون رو با هر چیزی (خدا، خودمون، خانواده، مشکلاتی که پیش میاد و...) جوری تنظیم کنیم که به شادی و آرامش حقیقی برسیم.کمی بیشتر در مورد کتاب توضیح دادم و ایشون هم بادقت گوش می‌داد.وقتی صحبت‌ها تموم شد، با یک شور و اشتیاق عجیب و وصف‌نشدنی گفت: «همینو می‌خوام!» گفتم: «کتاب‌های قفسه چون برای مطالعه‌ست و در دسترس مردمه، ممکنه گرد و غبار و رد انگشت‌ها رو کتاب مونده باشه، براتون از قفسهٔ پشتی میارم.»گفت: « نه! نه! اشکال نداره. فقط همین کتاب رو می‌خوام»
از اون خوشحالی عجیب و اصرار بر داشتن همین کتاب حدسی زدم، خندیدم و پرسیدم: «کتاب امضا داره؟»لبخند زد. گفت: «مطالب استاد رو دنبال نمی‌کنم. گهگاهی ویس‌ها یا کلیپ‌هاشون رو می‌بینم و گوش میدم. امروز دیدم سخنرانی‌ دارن و فقط به عشق ایشون اومدم اینجا. الان هم خیلی اتفاقی دیدم این کتاب‌شون رو امضا کردن. همهٔ اینا رو یه نشونه می‌بینم. اینقدر خوشحالم که نمی‌دونم باید چی کار کنم.»گفتم: «خدا رو شکر می‌کنم برای این اتفاق شیرین و مبارکی که براتون رخ داده و از صمیم قلبم خوشحالم. رد این نشونه‌ها رو بگیرید. خدا با این چراغ‌های به ظاهر کوچیکی که قدم‌قدم جلوی پامون روشن می‌کنه، ما رو به اونجایی که باید، به اون نقطهٔ نهایی می‌رسونه.»در آخر کتاب رو داخل بگ گذاشتم و تحویل دادم و کلی از بابت بگ و قشنگی‌اش ذوق کرد. کمی از غرفه دور شد. کتاب رو درآورد و به دخترش اشاره کرد که ازش عکس بندازه. منم اجازه گرفتم و عکس بالا رو ثبت کردم.چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره برگشت و گفت:« ببخشید من چه جوری می‌تونم کمک کنم؟ یعنی مثل شماها اینجا کمک کنم. هر کاری هم باشه، فرق نداره.»به کانتر «منم هستم!» اشاره کردم و گفتم: « اونجا راهنمایی‌تون می‌کنن.» خداحافظی کرد و به سرعت به سمت کانتر رفت تا جای خودش رو برای نقش‌آفرینی تو این دوران عظیم و پرشکوه پیدا کنه... #کمپین #تهران _ میدان فاطمی | اجتماعات حماسی خانوادگی منتظر
16:28 - 18 اردیبهشت 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت
تهران

7 بازنشر15 واکنش
115٫3k بازدید