این همان در است؛ روایت رهبر شهید از خامنه و تبریزگردی با پدر
صبح زود، در کوچهی قرهباغیهای تبریز، پدر پشتِ دری میایستد، چشمهای ضعیفش را به کوبه میدوزد و میگوید: «این، همان در است... کوبه هم عیناً همان است.» پسر اما اجازه نمیدهد در را بزنند؛ میترسد مزاحم خواب صاحبخانه شود. این روایتِ یک «تبریزگردی» و «خامنهگردی» عاطفی با رهبر انقلاب است که پنجاه سال دوری را با قدم زدن در کوچههای خاطره، پیدا کردن خانه کودکی و حتی سر زدن به کارخانه پنیر پسرخالهاش، به شیرینی به پایان میرساند.
خبرگزاری فارس_تبریز: روایت سوم درباره محل زندگی آیتالله سیدحسین خامنهای: آقاسیّدحسین، پدربزرگ پدریام، در قرهباغلار کوچهسی _یعنی کوچهی قرهباغیها_ خانهای میگیرد. کوچهی قرهباغیها کوچهی بزرگِ مفصّلی است که به «خیابان» تبریز منتهی میشود. خانهی پدربزرگ ما در همین محلّه و در کوچهی باریکی بوده که منزل مرحوم شیخ محمّد خیابانی هم در آن قرار داشته است.من قبل از انقلاب محلّ خانهی پدربزرگم را پیدا کردم و دیدم. پیش از انقلاب دو سفر به تبریز رفتم؛ یک بار سال ۱۳۵۲ و یک بار سال ۱۳۵۳. سفر اوّل اصلاً برای این بود که دلم میخواست تبریز را که تا آن وقت ندیده بودم و برای من خیلی جالب بود، ببینم. حدود ده روز تبریز بودم و آنجا را دیدم و خوشم آمد. مردم تبریز هم که خوب و گرم و باصفا بودند. بعد که به مشهد آمدم آقا را تشویق کردم که «آقا حتماً باید یک سفر تبریز برویم.» دلم میخواست آقا را که عمدتاً در خانه بود، جایی ببرم. آقا هم حدود پنجاه سال تبریز نرفته بود. آقا قبول کرد و تابستان سال بعد، ایشان را برداشتم و بردم تبریز. خیلی هم به ایشان خوش گذشت. هوای نسبتاً خوبی هم بود؛ آقا میگفت: «تبریز، تابستان است و مهیلی.» در این سفر هم منزل آقای حاج میرزا نصرالله شبستری وارد شدیم.
در آن سفر اوّل گفتم بروم کوچه قرهباغیها و خانهی مرحوم پدربزرگمان را با بعضی از نشانیهایی که پدرم داده بود، پیدا کنم. رفتم و دری را حدسی پیدا کردم که به نظرم رسید این، همان خانه است. در این سفر هم به آقا گفتم: «آقا! دوست دارید برویم خانهی شما را پیدا کنیم؟» آقا پذیرفت و یک روز صبح خیلی زود راه افتادیم. سوار تاکسی شدیم و رفتیم ورودی کوچهی قرهباغیها پیاده شدیم. آنجا آقا چیزی را به من گفت که برای من جدید بود: «این مدخل کوچهی قرهباغیها، آن مدخل قدیمی نیست؛ مدخل قدیمی، یکی دیگر است.» آن خیابانی که الان جای خیابان قدیمی تبریز قرار گرفته، خیابان خیلی وسیعی است و از آنجا دو راه برای کوچهی قرهباغیها وجود دارد: یکی راهی که تا انتهای کوچه مستقیم میرود و آن را تازه _یعنی به حسب تاریخ پدرم، تازه!_ درست کرده بودند. مقداری آن طرفتر، مدخل دیگری است که با یکی دو تا پیچ میرسد به آن راستهی طولانی کوچهی قرهباغیها. آقا گفت: «راه قدیمی که ما از آن میآمدیم، این است.» مقداری که رفتیم، من دری را نشان دادم و گفتم: «آقا به نظرم خانهی شما اینجا است.» ایشان نگاه کرد و گفت: «نه، این نیست. برویم حالا.» دوباره مقداری رفتیم. کوچه، خیلی طولانی و مفصّل و بنبست بود و احتمالاً الان هم بنبست است. دو تا پیچ داشت. یک پیچ دیگر خوردیم. آنجا خانهای بود که آقا گفت: «به نظرم این باشد.» چون چشم ایشان ضعیف بود، رفت نزدیک و در را بیشتر نگاه کرد و گفت: «این، همان در است و کوبهی در هم عیناً همان است.» خیلی شبیه همان خانهی حدسی من بود؛ یعنی در اصل تشخیص نوع خانه خطا نکرده بودم.
آقا گفت: «در بزنیم ببینیم چه کسی اینجا است.» من نگذاشتم. بر خلاف تهران، تبریز دیر از خواب بلند میشود و صبح آن خیلی دیر است؛ صبح زود دکّانها بسته است و از حدود ساعت نُه کمکم شهر بیدار میشود. گفتم: «مردم در خانهشان گرفتهاند خوابیدهاند، حالا در بزنیم بیدارشان کنیم که چه؟ که ما یک وقتی هفتاد سال، شصت سال پیش صاحب این خانه بودهایم؟! مناسب نیست.» ولی ایشان دلشان میخواست. در این سفر خامنه هم رفتیم و یک شب آنجا ماندیم. آقا یکی دو ساعت وقت صرف کردند تا جاهای معروف و نامدار خامنه، مثل مسجد و میدان خامنه را به من نشان بدهند و معرّفی کنند. ابتدا وارد میدان قدیمی خامنه شدیم. آقا یادش آمد و گفت: «آهان، این همان میدان قدیم است.»آقا نسبتاً خامنه را بلد بود. با اینکه در کودکی تبریز بودهاند، منتها به خامنه علاقه داشتهاند و رفت و آمد میکردهاند و بخصوص تابستانها به آنجا میرفتهاند؛ چون در خامنه آب و ملک داشتهاند. مثلاً درخت بزرگی بود که آقا میگفت من این درخت را میشناسم.آقا در خامنه دخترعمویی داشت که همسنّ ایشان بود. پرسانپرسان، منزل او را که به نظرم دختر سرهنگ میرموسی بود، پیدا کردیم و رفتیم خانهاش. پسرش جلیلآقا هم بود. جلیلآقا پنیر درست میکرد و کارخانهی پنیر داشت. با آقا رفتیم و کارخانهی پنیرش را هم دیدیم. آن منطقه مرکز صادرات پنیر است. خودشان میگویند پنیر لیقوان شهرت پیدا کرده، امّا پنیر ما از لیقوان بهتر است. عسلِ خوبی هم دارند.در آن یک روز که خامنه بودیم بعضی از خویشان و آشناها به دیدن آقا آمدند، از جمله آقامیرزا علیاصغر خامنهای که تازه به خامنه آمده و پیشنماز شده بود.
08:32 - 12 اردیبهشت 1405