سامر در آغوش خون و خاک
شهادتی که روایتگر قصه پرغصهای بزرگتر است: قصهای از ایران، از جوانانش، از مرزهایش و از آرزوهایی که گاه در تاریکی خیابانها، به خون مینشینند.
خبرگزاری فارس_البرز: ساعت نه و نیم شب بود. بلوار ارم در مهرشهر کرج، نفسهایش به شماره افتاده بود. فریادهای خشمآلود و صدای شکستن شیشهها، آرامش یک شب زمستانی را پاره میکرد. در میان این تاریکی آکنده از آشوب، جوانی بیست و چندساله، با چشمانی مصمم و قلبی مالامال از ایمان، قدم در معرکه گذاشته بود. او سامر شریعتمدار بود؛ محیطبان داوطلبی که سه سال پیش، بیسروصدا و "فی سبیلالله" به یگان فاتحین بسیج پیوسته بود تا اینبار، نه از مرزهای طبیعی، که از حریم امنیت و ناموس شهرش حفاظت کند. اما آن شب، قرار بود او از آخرین مرز بگذرد؛ مرزی که سالها در آرزویش بود و یک بار، در آتش اغتشاشات سال ۱۴۰۱، تا لبش پیش رفته بود. آن شب هجدهم دیماه، آرزوی دیرینهاش، در قالب یک چاقوی بیرحم، به واقعیت پیوست.آنچه گذشت:هوا سرد بود. سردتر از همیشه. محدوده سهراه افشار تا سهراه شهرداری، صحنه درگیری شده بود. گروهی از آشوبگران، مانند توفانی ویرانگر، به جان اموال عمومی و آرامش مردم افتاده بودند. در این گیرودار، یگان فاتحین، مانند سدی محکم، خود را به قلب طوفان رساند. مأموریتشان واضح بود: مقابله با آن دستهایی که اینبار نه با سلاحِ رو در رو، که با سنگ و چاقو و آتش، به جان شهر افتاده بودند.درگیری بالا گرفت. آشوب، مانند هیولایی چندسر، از هر سو هجوم میآورد. در این میان، سه نفر از بسیجیان فاتحین، در محاصره خشمِ کور گرفتار آمدند. باران سنگ بر سر و بدنشان میبارید. با تلاش نفرات دیگر یگان، دو تن از آنان از حلقه محاصره نجات یافتند، اما سامر، تنها و زخمی، بر زمین مانده بود. زمینِ سرد آسفالت، میزبان جوانی شد که هنوز جان در بدن داشت، اما راه فراری نداشت.
در آن لحظات هولناک، وقتی سامر بر زمین افتاده بود، یکی از آشوبگران با همه کینهاش پیش آمد و چاقویی را در قلب این بسیجی فرو کرد. اما قصه به این جنایت ختم نشد. گروهی دیگر، با قساوتی وصفناشدنی، قصد داشتند پیکر زخمی و بیدفاع او را – در حالی که هنوز نفس میکشید – تکهتکه کنند. گویی میخواستند نه فقط یک زندگی، که تمام مفهوم فداکاری و مردانگی را نیز نابود کنند.فریادهای همرزمانش به گوش رسید. نیروهای فاتحین با تمام توان خود را به آن نقطه رساندند و مانند فرشتگان نجات، پیکر خونین سامر را از چنگال آنان بیرون کشیدند. اما نبرد برای نجات جانش تازه آغاز شده بود. اغتشاش، تمام مسیرها را بسته بود. آمبولانس به آرزوی یک مسیر باز میماند. ناچار، او را با یک خودروی شخصی به سوی بیمارستان بردند. روی پای راننده، سراسیمه و با چشمانی باز به آیندهای که در حال محو شدن بود. هر ثانیه، با قطرهای از خون او معامله میشد. جراحت عمیق بود و خونریزی، بیامان.در نهایت، درهای بیمارستان به رویش باز شد، اما گویی درهای بهشت زودتر باز شده بودند. انتقال دشوار و تأخیر مرگبار، جان را از پیکر سامر ربود. او در بیمارستان، به آرزوی دیرینه خود رسید؛ آرزویی که بارها در دعاهای شبانهاش زمزمه کرده بود: شهادت. اما این شهادت، نه در میدان نبرد با دشمنی متجاوز، که در کوچههای شهر خودش، به دست کسانی رقم خورد که دشمن، از دور، برایشان نقشه کشیده بود.خاکِ آرام و یادِ باقی:سامر شریعتمدار، در زادگاهش، شهرستان طالقان، به خاک سپرده شد. جایی که کوههای سر به فلک کشیده، حالا نگهبان آرامش ابدی مردی از خودشان هستند. او که کارمند اداره محیط زیست طالقان بود، عاشق طبیعت و میهنش بود.
دوستانش از او به عنوان فردی بسیار بااخلاق، محجوب و سر به زیر یاد میکنند.تصویری که با صحنه نبرد نابرابر او در آن شب تاریک، تضادی ژرف دارد. از او، دختری یکساله و نیمه به یادگار مانده است؛ کودکی که حالا باید در آغوش عکس پدرش بزرگ شود و داستان مردی را بشنود که برای دفاع از "امنیت"ی که او در آن بخوابد، جان داد.کلام آخر:روایت سامر، تنها یک خبر نیست؛ این یک تمثیل است. تمثیل مردانی که در سکوت خدمت میکنند و در جنجال، فدا میشوند. تمثیل مرزی که بین "اعتراض" و "اغتشاش" کشیده شده و گاه با خون جوانان این مرز علامتگذاری میشود.او که در سال ۱۴۰۱ تا آستانه شهادت پیش رفته بود، سرانجام در دیماه ۱۴۰۴، در آستانه در خانهاش – در شهر خودش – به شهادت رسید. شهادتی که روایتگر قصه پرغصهای بزرگتر است: قصهای از ایران، از جوانانش، از مرزهایش و از آرزوهایی که گاه در تاریکی خیابانها، به خون مینشینند. یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
09:29 - 28 دی 1404