لحظه‌ای که آغوش امدادگر پناهگاه یک پسر شد

آن روز، در میان دود و آوار، لحظه‌ای با خودم فکر کردم که لباس هلال‌احمر تا چه اندازه می‌تواند آرامش‌بخش باشد؟
خبرگزاری فارس _ گروه سلامت: در ایام جنگ تحمیلی سوم ۴۰ هزار خانه در اثر اصابت مستقیم موشک و موج انفجار تخریب و روی سر بسیاری از خانواده‌ها آوار شد؛ بیش از ۷۰۰۰ نفر از این مجروحان به کمک امدادگران هلال‌احمر زنده از زیر آوار بیرون آمدند و به زندگی بازگشتند؛ اما خاطره بازگشت این افراد به زندگی و دل نگران بودنشان برای ‌اعضای خانواده‌هایشان که الآن هرکدام کجا و در چه حالی هستند تا سال‌ها در ذهن نیروهای عملیاتی هلال‌احمر زنده است.یکی از امدادگران ‌از لحظه نجات پدر خانواده‌ای می‌گوید که در اثر موج انفجار به ۲ خانه مجاور پرتاپ شده بود اما زنده بود: «ما مأموریت داشتیم یکی از خانه‌های نزدیک محل انفجار را تخلیه کنیم که یک خانواده چهار نفره در آن زندگی می‌کردند. هر چقدر به اعضای این خانواده تأکید می‌کردیم که هر چه زودتر باید محل را ترک کنید، حاضر به خارج شدن از خانه نمی‌شدند و می‌گفتند: «ما بدون پدرمان از خانه بیرون نمی‌رویم. اگر او را پیدا نکنید، ما هم نمی‌رویم.»
هرچقدر گشتیم پدر خانواده را در خانه پیدا نکردیم. بر اساس شواهد متوجه شدیم که او در لحظه انفجار خارج از خانه بوده و موج انفجار او را به نقطه دیگری پرتاب کرده است. زمان بسیار کم بود و خطر وقوع انفجار مجدد وجود داشت.در همان شرایط، تیم‌ها را تقسیم کردیم و عملیات جست‌وجو در چند محور آغاز شد. نیروها خانه‌به‌خانه و کوچه‌به‌کوچه منطقه را بررسی کردند. دقایقی بعد، پدر خانواده را در فاصله دو خانه آن‌طرف‌تر زنده پیدا کردیم.خوشبختانه او زنده بود، اما از نظر جسمی و روحی در وضعیت مناسبی قرار نداشت؛ نه توان تصمیم‌گیری درست داشت و نه می‌توانست به‌خوبی صحبت کند. به هر شکل ممکن، کمک کردیم روی پای خود بایستد و به‌آرامی او را به سمت خانه و خانواده‌اش بازگرداندیم.
۸ MB
نزدیک که شدیم، انگار همه چیز یکباره شکست. پسر خانواده وقتی پدر را دید، یک حالت روحی سخت به او دست داد. چسبید به لباس پدر و شروع کرد کشیدن، با بغض و خشم و ترس می‌گفت: «چرا اینجایی؟ من که بهت گفتم بیا…» آن لحظه فهمیدم این فقط یک «حادثه» نیست؛ یک چیزی درون آدم‌ها می‌ریزد که به این راحتی جمع نمی‌شود.دیدم خانواده دیگر توان تحمل ندارد. تنها کاری که از دستم برآمد این بود که پسر خانواده را بغل کردم. همان لحظه زد زیر گریه. محکم چسبید به من، مثل کسی که می‌خواهد خودش را به یک تکه امن دنیا گره بزند. آرام توی گوشش گفتم: «عمو، ما اومدیم کمک شما… مامانت سالمه، خواهرت سالمه… بیا از اینجا بریم، اینجا خطرناکه.» اما باز من را رها نمی‌کرد، فقط گریه می‌کرد و محکم‌تر بغلم می‌گرفت.در همان چند دقیقه، حس کردم انگار پسر خودم توی بغلم گریه می‌کند. آخرش با یک حال عجیب و سنگین از هم جدا شدیم.
آن روز، در میان دود و آوار، لحظه‌ای با خودم فکر کردم که لباس هلال‌احمر تا چه اندازه می‌تواند آرامش‌بخش باشد؟؛ نه فقط برای من، بلکه برای مردمی که با دیدن امدادگران، اندکی از اضطراب و نگرانی‌شان کاسته می‌شود. همان‌جا ناخودآگاه خودم را جای خانواده‌ای گذاشتم که موشک در نزدیکی محل زندگی‌شان اصابت کرده بود.»پایان پیام/#جنگ #نجات#هلال‌احمر#امدادگران_هلال‌احمر#آوار
14:03 - 11 خرداد 1405
جامعه
سلامت
خدمات پزشکی

2 بازنشر1 واکنش
55٫3k بازدید