توماس مایکل شلبی از خواب بیدار میشود نگاهی به ساعتش و ییرون پنجره می اندازد کلاغ سفیدی را میبیند که دارد به او نگاه میکند، توماس بلند میشود تا از زاویه بهتر کلاغ را نظاره کند، در همین حال کلاغ پرواز کرد و رفت، توماس میداند که امروز روز عادی تر از دیروز نیست و عملکرد او باید یک چیزی را تغییر دهد.
