اقیانوسِ داغدار

تاریخ، روایتی دیگر را بر صفحات سخت خود به حکاکی در آورده است. بر تن سخت و سنگ روزگار حک می‌کند تا قطره‌های غم از چنین روزی ذره ذره به خورد جان جهان بنشیند.
خبرگزاری فارس، شیراز: پاها توان ایستادن نداشتند، اما چشم‌ تا کار می‌کرد آدم می‌دید. گویی اقیانوسی سیاه، خود را چون آغوشی بر آدمی گسترده بود و نرم‌نرم اشک از چشمانش جاری می‌شد. قطرات اشک، با نمِ باران در هم آمیخته شده بودند. هوشی بر سر نمانده بود؛ بر دلِ کویرِ تابستان، باران کجا بود؟ نمِ آب از سر و صورت هر که می‌دیدی جاری بود اما گویی غم برخاسته از اقیانوسِ آدم را نمی‌توانست خنک کند. نگاه‌ها، خیسِ اشک، بر در و دیوارِ مصلی در گردش بود و قابی از محبوبِ دل‌ها، چشم‌ها را خیره کرده بود. قابی که خطوط چهره‌اش، ابهت سال‌ها مبارزه‌ را بر دوش می‌کشیدند؛ مبارزه‌ای که تاریخ، گواه و شاهد آن بود. چهره‌اش گویی نوری تمام‌نشدنی بر اقیانوسِ سیاه تابانده بود؛ با آن عمامه‌ سیاه، چفیه‌ معروف و دست بر سینه، نظاره‌گر آدمیانی بود که در فراقش خود را شرحه‌شرحه می‌کردند. دست‌ بر سینه گذاشته بود و احترام همیشگی‌اش را به رخمان می‌کشید، دستی که جز سخاوت و عطوفت، روزگار از او ندیده و نشنیده بود. دستی که گویی روزگار، پینه‌هایش را به هم بافته بود. انگشتری بر آن خودنمایی می‌کرد، همان انگشتری که همه خواستارش بودند. غم و تیغ آفتاب بر سر مردم خودنمایی می‌کرد؛ یکی بر شانه‌هایشان خانه کرده بود و دیگری دل می‌سوزاند. اما نگاه‌ها تنها به آن مهربانِ در قاب، خیره بود.
ناگهان نوایی پیچید؛ صدایی از همان قاب مهربان. همهمه‌ جمعیت یک‌باره ساکت شد و همگان با عمق جان گوش سپردند.اندکی بعد سرود ملی به صدا درآمد، آن خیل عظیم ایستاده و به احترامِ شعرِ ایرانمان از عمق جان برخاستند.شعری که برای نیفتادنش بر خاکِ روزگار، جان خود را سپر کردی. همه یک‌صدا سرود ملی ایرانمان را زمزمه می‌کردند و در یادت، چشم‌ها خیسِ اشک بود و ناگهان پرده‌ها پایین افتادند و گریه زاری‌ها به هوا برخاست. لحظه‌ دیدار فرا رسیده بود. دلِ پرنزه آسمان هم به حال مردم کباب بود؛ آخر این اقیانوس دلش نمی‌خواست رهبرش را این‌گونه زیارت کند، در تابوتی که با سه‌رنگِ ایران آمیخته شده بود؛ سه‌رنگی که برای حفظش، جان به راهش دادی. عمامه‌ سیاهت بر آن سه‌رنگ خودنمایی می‌کرد و حسرتی بود در نگاه هر که در این جمعیت، نظاره‌گرِ تو ایستاده بود. تاریخ، اشک‌ریزان در میانِ خیلِ جمعیت راه می‌رفت و بر بزرگی‌ات درود می‌فرستاد و بر دشمنانت لعنت. آن اقیانوسِ سیاه، هر کدام چون قطره‌ای، مشت خود را گره کرده بودند و فریادِ «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» مصلی را به لرزه درآورده بود. غم، عیان بر چهره‌ها زار می‌زد اما خشمی عیان‌تر، روحِ دشمن را قبضه کرده بود. هر آجرِ بنای مصلی، قلم به دست، روایت‌ها از امروز ، عشق میان آقا و اقیانوسی از مردم بر دیواره‌های خود به نگارش درمی‌آورد.یادداشت: هاجر سرداری#بدرقه_آقای_شهید_ایران #رهبر_شهید #باید_برخاست
19:09 - 16 تیر 1405
حماسه و مقاومت
استان ها
فارس

3 بازنشر
33٫5k بازدید