از تهران تا نجف؛ جغرافیای وداع، امتدادِ تاریخ

تهران، با خروش سخن می‌گوید.خیابان‌ها مملو از جمعیتی است که هر کدام، روایتی نانوشته بر شانه دارند. جمعیت یکصدا فریاد انتقام بر زبان دارند. چشم‌ها، زبان مشترک این شهرند. اشک، آرام بر گونه‌ها جاری است و زمان، انگار برای لحظه‌ای از حرکت بازمانده است. من در میان این دریای انسان، تنها یک شاهد نیستم؛ بخشی از این روایت می‌شوم، روایتی که در آن، هر گام بوی خاطره می‌دهد.
کاروان راه می‌افتد و تهران، آرام‌آرام در پشت سر محو می‌شود؛ اما دلتنگی، همچنان هم‌قدم ماست.
قم، به استقبالی بی سابقه برمی‌خیزد.گنبدها در صدای فرزندانی که پدرشان را بدرقه می کنند، می‌درخشند و صحن‌ها، زمزمه دعا را در خود می‌پیچند. اینجا، تاریخ و ایمان در کنار هم ایستاده‌اند و لحظه، رنگی دیگر گرفته است. من به چهره‌ها نگاه می‌کنم؛ چهره‌هایی که هر کدام، بار اندوهی مشترک را به دوش می‌کشند. گویی شهر، نفس را در سینه حبس کرده است تا این بدرقه، با تمام شکوه و سنگینی‌اش از برابرش عبور کند.
اکنون...نجف، پیش چشم من است.گنبد زرین، در آفتاب می‌درخشد. نسیم از میان صحن می‌گذرد. عزاداران قدم برمی‌دارند. اندوه فرزندانی که پدرشان را بدرقه می کنند در هوا جاری است و اشک و پرچم قرمز ، از هر واژه رساتر سخن می‌گوید.من ایستاده‌ام؛ نه در پایان یک راه، که در آستانه تأملی عمیق درباره گذر زمان، اینجا، فاصله میان زمین و آسمان کوتاه‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. دل، آرام می‌گیرد و نگاه، در افق گنبد . نجف، اکنون روایت این سفر را در آغوش می‌گیرد؛ سفری که از یالثارات خامنه ای تهران آغاز می‌شود، از یالثارات االحسین قم عبور می‌کند و در شور نجف به تأمل می‌رسد.
و من با دلی متاثر و چشمانی اشکبار و مشتی گره کرده فریاد می زنم: بعضی وداع‌ها پایان یک مسیر نیستند؛ آغاز فصلی‌اند که در حافظه تاریخ ادامه پیدا می‌کند.
07:24 - 17 تیر 1405