وقتی قابهای ناب محافظ پیدا میکنند
بعضی صحنهها نه برای کلمه شدن ساخته میشوند نه برای جا گرفتن در قابی؛ درست عین لحظهای که دختر امانتی ایران در حلقهای از محافظان سهمِ هزار هزار چشم از صحنه وداع را ثبت میکرد.
خبرگزاری فارس_گروه روایت: اگر با مریم سردشتی، عکاس ایرانی که تشییع رهبر شهید در عراق را در قاب عکسهایش جا داده مصاحبه میکردم، حتما میگفت؛ «هیچ وقت فکر نمیکردم آنقدر جوش و جلا بزنند، فقط برای چندتا عکس!»اگر بیواسطهِ اینستاگرام و صفحه چند اینچی موبایل با هم ملاقات میکردیم، حتما زل میزدم توی چشمهایش بعد میخواستم زل بزند در چشمهایم و خط به خط نه! ثانیه به ثانیه همان جوش و جلا را روایت کند با تمام جزئیاتی که از چشم عکاسها جا نمیماند.لابد او هم با فشردن چشمهایش روی هم و به قول داستاننویسها مژه زدن نه چشم در چشم من در قاب گوشی میگفت، «پیکر که رسید، مرزها شکست؛ اول مسیر مشخصی را باز کرده بودند و نیروهای نظامی دو طرفش ایستاده بودند. مردم پشت بندها بودند و من مدام این مسیر را میرفتم و میآمدم و حال و هوای آدمها را عکاسی میکردم، اما وقتی پیکر رسید، همهچیز متفاوت شد، دیگر هیچکس پشت آن بندها نماند؛ همه خودشان را با چه هولی به ماشین رساندند.»
حلقهای از دستهای ناآشنا
بعد بغض میکرد یا شاید هم دستی میکشید به نقاب خیلی صاف روسریاش و گریزی میزد به ازدحامی که نفسها را بند میآورد و میگفت، «در بحبوحه ازدحامی که توصیفش سخت است، یکهو یکسری آدم که من را نمیشناختند، دورم حلقه زده بودند، از من محافظت میکردند و مدام میگفتند ما اینجا هستیم که تو عکاسی کنی.»من هم حلقهای از دستهای ناآشنا که از باب حمایت گرد هم آمده بودند را دستمایه میکردم و غیرت و اخوت و وحدت با چاشنی دلتنگی و اشک را به رخ جهانیان میکشیدم.تصویرسازیاش با مریم و روایت و انتشار و دست به دست شدنش با من! درست همان لحظهای که انگار دختر امانتی ایران باید سهمِ هزار هزار چشم از صحنه وداع را ثبت میکرد.
«ما اینجاییم که تو عکس بگیری»
مریم دوباره با پیوست احوالی که کلمه عهدهدار توصیفش نیست، دست به کلام میشد و میگفت: «بعضی جملهها بلند گفته نمیشوند اما در ذهن آدمها جا خوش میکنند و میمانند. عین وقتی که هی به من میگفتند؛ ما اینجاییم، نگران هیچچیز نباش.»حتما در آن هیاهو هزاران نام، هزاران بار بیشتر هَروله میکردند و دلشان آشوب بود، اما برای مریم همین چند کلمه از همه رساتر بود؛ چند کلمه از زبان مردانی که خودشان اشک میریختند ولی دلنگران ثبت اشکهای بقیه بودند.
قابهایی که دلها را روایت میکند
از میان آن حلقه انسانی هر بار که شاتر دوربین مریم فشرده میشد، روایت تازهای هم جان میگرفت؛ سلام نظامی یک سرباز عراقی، صورت خیس زنی که نگاهش از تابوت جدا نمیشد، چهرههایی که انگار آخرین قرار عاشقانهشان را با عزیزشان تجربه میکردند.لحظاتی که سردشتی در موردش این طور میگفت: «من داشتم لحظههای عجیب از آدمهای غریب ثبت میکردم؛ حال و هوای مردان و گریه زنان، آدمهایی که شاید برای اولین و آخرین بار کسی را که دوست داشتند میدیدند. اما همزمان همان آدمهایی که دورم حلقه زده بودند، خودشان گریه میکردند و باز هم دلواپس بودند که من عکسِ خوب بگیرم آن هم توی یک کشور دیگر.»راستی راستی بعضی صحنهها نه برای کلمه شدن ساخته میشوند نه برای جا گرفتن در قابی؛ شاید از همین بابت مریم سردشتی در پایان روایتش میگفت، «هرچقدر من بگویم، نقل قوله، فرق میکند با دیدنش، باید بودید و میدیدید.»
07:37 - 28 تیر 1405