«اگر شهید شدم به آقا می‌گم برات موکب زدیم»

«اگر شهید شدم و رفتم پیش آقا، حتما می‌گم خونه‌مون رو تمیز کردیم تا از مهمان‌های تو پذیرایی کنیم.»
خبرگزاری فارس، گروه روایت: «برای عاشقی و خادمی تازه‌کار هستیم و شاگرد موکب‌دارانی که چندتا پیراهن بیشتر از ما پاره کردند؛ ولی تن و جان با هم می‌دهيم و حتی اگر شده ناشیانه جام خدمت را سَر می‌کشیم، خدا را چه دیدی، شاید مقبول افتاد.»ملیحه روی چهارپایه لرزان با پایه‌های لق و میخ‌های کج و کوله از تازه‌کاری می‌گوید و دریچه کولر را با وسواس از چپ به راست و از راست به چپ می‌چرخاند.«خنکای خانه مهم است، هوا هم شمشیر از رو بسته و تا توان دارد به توان رسیده و گرم شده.»ملیحه از روی همان چهارپایه موج گرفته داد می‌زند، بچه‌ها یخ‌های فریزر یادتان نرود، به لقمه‌های نان هم ناخنک نزنید که تبرکی است. باز دلش تاب نمی‌آورد و پشت بندش می‌گويد، هر آن ممکن است مهمانان قد ولیعصر را بالا بیایند و به میدانی که گرد نیست، برسند و کوچه و پس کوچه‌های منیریه را طواف کنند و زنگ بزنند.«دل توی دلم نیست، یعنی چند نفر قدم روی چشم‌های‌ ترم می‌گذارند و به کلبه‌مان صفا و به خودمان لیاقت پذیرایی می‌دهند؟»همه رمق دنیا توی زانوهای ملیحه جمع شده و خدا بزرگه و من رو سفید از این میزبانی بیرون می‌آیم ورد زبانش؛ چشم‌هایش زل زده به دَر و ثانیه‌ها را چوب خط می‌زند و خرمن دلشوره را زیر و زبر می‌کند تا بالاخره این دَر باز شود و سیل مهمان برسد و نفسش جا بیاید.آنچه خواندید واگویه‌های ملیحه بانوست در زمانی که باید غنیمت شماریمش و در خانه‌ای که موکبِ حضرت یار شده؛ و حالا اگر شما مشتاق شدید کارستان دلی ملیحه و خانواده‌اش را بخوانید و از راه دور و نزدیک برای صفای دلش، دلتان غنج برود بسم‌الله......

خانه‌ای که به حکم ارادت زائرسرای عشاق شد

با ملیحه خانم انتصاری در کوچه‌ و پس کوچه‌های در هم تنیده ارادت هم‌کلام می‌شوم تا از حکایت عاشقی به سبک خادمی راز باز کند؛ «از روزی که رهبرمان شهید شدند تا همین حالا، حسی در درونم غلیان می‌کرد که هیچ کاری برای رهبرمان و در شأن ایشان انجام ندادیم، انگار که ما نه! بلکه آقا جان فدای ملت ایران شدند و در عوض این همه ایثار ما کاری نکردیم.تا جایی که عذاب وجدان مثل خوره به جانم افتاد، ذهنم را کاوید و دلم را غصه‌دار کرد؛ من تنها نه! خانواده پنج نفره‌ام دل شریک شده بودند در این عذاب وجدان.تا اینکه خبر تشییع چند میلیونی آقا، دست به دست شد و روی گوشی ما هم نشست، بعدش خبر آمد کلی دلداده در راه هستند و قرار است گرد سفر به جان بخرند و با هر مشقتی خود را به سیل مردم برسانند.تندی به دلم افتاد، خانه‌مان را زائرسرای مشتاقان کنیم و به رسم ادای دِین پذیرایی از زوار را پیشه دو سه روزه. دوست و آشنا و غریبه هم توفیر ندارد و دَر این خانه به روی زائران باز است و حکم سرپناه دارد برای عشاق.»

ذوق میزبانی زائران آقا

ملیحه بانو این بار تفأل می‌زند به خوش سلیقگی و عزم خانوادگی از فرزند تا همسر و از آخرین تقلاها برای میزبانی مهمانان آقا  پرده برمی‌دارد و می‌گوید؛ «بعد از قطعی شدن ماجرا، دست به کار رفت و روب شدم و آماده‌سازی خانه، پذیرایی را مهیا کردم، وسط هال و پذیرایی پرده کشیدم و خانه را به دو قسمت زنانه-مردانه جدا کردم. خلاصه هر چه به فکرم آمد، انجام دادم، یعنی به قدر و اندازه بضاعتم آستین همت بالا زدم.حتی آب معدنی تهیه کردم و لقمه‌های جمع و جور نان ترتیب دادم که تا حد امکان همه چیز برای زائران مهیا باشد و سختی نکشند در شلوغی‌ تشییع چند میلیونی رهبر.البته موضوع را با همسایه‌ها هم درمیان گذاشتم و اجازه گرفتم، با عنایت خاصه قول و قرارمان با چاشنی همدلی و همراهی تثبیت شد و حالا دقیقه شماری می‌کنم برای ورود زوار آقا.مابین تمام آمد و شدها ولی خانواده‌ام با عزم جزم همراهی‌ام کردند و کم نگذاشتند؛ ذوق میزبانی از زائران در چشم هر سه فرزند و همسرم اظهرمن‌الشمس است.»

سرسپرده راه ولایت به رسم اربعین

مثنوی خادمی در این سرزمین به درازنای تاریخ بیت دارد و این بار قدم‌های ثابت راه ولایت شاه‌بیت می‌شود و خانم انتصاری از مصرع اربعین به قافیه تشییع آقا می‌رسد؛ «جرقه ابتدایی کار از حال و هوای اربعین به دلم افتاد، دیده بودم عشاق چطور از جان و مال و هر آنچه هست و نیست می‌گذرند و شیفته اباعبدالله هستند؛ چرا ما نباشیم؟از سمت دیگر مرحوم پدر تا سر حد اعلا حضرت آقا را دوست داشتند؛ حساب دوست داشتنش خیلی فرق داشت و در این وادی ثابت قدم بود.همین علاقه در رگ و پی من هم ریشه دوانده، حتی بیشتر از پدرم، پدربزرگم علقه بی‌حد و حصر داشت نسبت به آقا.ارادت من و هر سه فرزندم هم به تأسی از علاقه خیلی خاص پدر بود تا جایی که ۱۰ اسفندماه و بعد از شهادت آقا، خدا را شکر کردم که پدرم شاهد رفتن آقا نبود و شهادت رهبر را ندید که حتما تاب نمی‌آور‌د.از همین بابت پدر و پدربزرگ هم در فیض میزبانی زائران آقا شریک کردم تا ذره‌ای تسکین باشد بر این آلام؛ هرچند قرعه میزبانی در خانه‌ای که نسل در نسل شیفته این روش و منش بوده به نام من افتاده و خوشا به سعادتم.»

دقیقه شماری برای شنیدن صدای پای دل

ملیحه بانو سکان‌دار این روایت باب دل است و حالا از دقایق سخت انتظار و پرگریه می‌گوید؛ «برای انتشار آدرس منزل و گوش به گوش رساندن خادمی هم کم نگذاشتم، آدرس منزلمان را به تمام گروه‌های دوستانه ارسال کردم. به دوست و آشنا پیغام دادم و سرتاسر فامیل را خبر کردم، از گروه‌های جهادی مدد گرفتم و این میزبانی را اطلاع‌رسانی کردم؛ بقیه‌اش هم به خدا سپردم.این چند ساعت آخر ولی حس و حالش، استثنایی و بدون تکرار است؛ هم خودم و هم خانواده‌ام دل توی دلمان نیست. پشت هم دقیقه شماری می‌کنیم تا زائران زنگ بزنند و سفره محبتی پهن شود و ما هم شریک این آیین چند میلیونی شویم و ذره‌ای از همدلی ایرانی‌ها.یکریز این و آن را چک می‌کنم، از تنظیم دریچه کولر و انتشار خنکا به همه جای خانه تا نصب عکس حضرت آقا به دیوار؛ همه هم و غمم این است چیزی از قلم نیفتد.از طرفی هم به خاطر سوگ و وداع آخر قالب تهی کردم؛ نمی‌دانم چطور این داغ سنگین را نظاره‌گر باشم و از این امتحان الهی سربلند بیرون بیایم.»

اگر شهید شدم به آقا می‌گم

حسن ختام این گپ‌وگفت خودمانی اما خاطره می‌شود، خاطره‌ای از جنس میناب و لشکر کودکان دلداده؛ «خاطره خوب این افتخار اما به دست محمدجواد ۶ ساله‌ام رقم خورد؛ در همین اثنای آماده‌سازی خانه، پیگیر ثبت‌نام کلاس اول پسرم بودم که متوجه شدم مدرسه‌اش درست کنار دست یک کلانتری است.محمدجواد هم با کنار هم گذاشتن وقایع از حمله به بچه‌های میناب و دشمنی دشمنان قسم خورده و میزبانی از زائران آقا، به خواهر و برادرش گفت، «من جایی مدرسه ثبت‌نام کردم که ممکن دشمن موشک بزند، اگر موشک خوردیم و شهید شدم و رفتم پیش رهبر، حتما می‌گم خونه‌مون رو تمیز کردیم تا از مهمان‌های تو پذیرایی کنیم.»این هم فصل‌الخطاب موکب ما که به دست محمدجواد رقم خورد و نویدبخش بود و توأمان غم‌آلود.»

وقت وداع با قائد رسید

وقت وداع با قائد دلداده‌ها، قائد قله‌های صعب‌العبور پیشرفت، فاتح میدان‌های دشمن‌شکن و قاطع در برابر کجی‌ها، رسیده است؛ آخر وقت وداع با ملجأ و مأوای ایرانی‌ها رسیده و راز فریاد اناالحق باز و اجابت در باب شهادت معنا شده است.

نمایش گزارش

12:54 - 12 تیر 1405

0 بازدید