خوش به حال زن آرمان علیوردی!
مادر شهید آرمان علیوردی تعریف میکند: «بعضی وقتها که من خانه نبودم پسرم غذا درست میکرد. دستپختش خیلی خوب بود. به او میگفتم: «خوش به حال زنت مامان.»
«رشته عمران قبول شد؛ اما دلش با دانشگاه نبود.» این را آرزو فروغی مادر آرمان علیوردی میگوید و میافزاید: «از سالهای آخر دبیرستانش دوست داشت برود حوزه علمیه.»آرمان علیوردی یکی از شهدای اغتشاشات پاییز سال ۱۴۰۱ بود که به طرز وحشیانهای توسط اغتشاشگران شکنجه شد. کسانی که آرمان را دوره کرده بودند، از او میخواستند به رهبر فحش بدهد تا دست از شکنجه دادنش بردارند؛ اما آرمان تنها میگفت: «آقا نور چشمای منه.» همین باعث شد آرمان آن شب راهی بیمارستان شود و ۲ روز بعد یعنی ۶ آبانماه هم به شهادت برسد. «آن قدر خوشانرژی بود که وقتی به خانه میآمد از مدل در زدنش میفهمیدیم اوست؛ تند تند انگشتش را میزد به در و ضرب میگرفت.» این را مادر آرمان به خبرنگار فارس میگوید و ادامه میدهد: «پایش را که در خانه میگذاشت، شروع میکرد: «مامان! مامان من! کجایی؟»
آرزو خانم یاد خاطرات روزهایی که آرمان در خانهاش بود میافتد و تعریف میکند: «وقتهایی که به خانه میرسید، با شیرینزبانی میگفت: «ببینم مامان من چیکار کرده؟» و میرفت بالای سر قابلمه: «بَه بَه. دَمِت گرم مامان. چیکار کردی.» بعد دست من را میگرفت و راضیام میکرد بنشینم. میگفت: «تو دیگه خسته شدی. بقیه کارها رو خودم میکنم.»مامان آرمان بیان میکند: «گاهی که حوزه نداشت و خانه بود، کتابی دست من میداد و میگفت: «مامان من امروز دربست در اختیارتم. حالا برو تو اتاق این کتابو بخون و یه ذره استراحت کن.» و با داداش کوچکش میافتاد به جان خانه.
بعد مدتی میآمد سراغم، دستانش را میگرفت روی چشمانم و مرا از اتاق بیرون میبرد. میگفت: «ببین پسرات برات چیکار کردن!» و دستانش را برمیداشت. خانه برق افتاده بود؛ با داداشش خانه را جارو و مرتب کرده بودند.توی خانه فقط غذا درست کردن با من بود؛ سفره جمع کردن و ظرف شستن را آرمان خودش انجام میداد. بعضی وقتها که من خانه نبودم یا سرحال نبودم، غذا هم درست میکرد. دستپختش خیلی خوب بود. همیشه به بچم میگفتم: «خوش به حال زنت مامان.»«بچم خیلی خوشتیپ و خوشهیکل بود.» این را مامانآرزوی آرمان وقتی به یکی از عکسهای پسرش که در آن تیپ زده نگاه میکند، میگوید و اضافه میکند: «کافی بود یک ذره به خودش برسد؛ آن قدر خوشگل و دوستداشتنی میشد که فقط دوست داشتی نگاهش کنی. وقتی میدیدمش چشمانم برق میزد و میگفتم: «چه خوشگل شدیا!» میگفت: «جدی؟»تأیید که میکردم، میگفت: «اگه خیلی خوب شدم برم عوضش کنم. دوست ندارم جلب توجه کنم.» و هر چه میگفتم «بابا شوخی کردم.» به خرجش نمیرفت و یک لباس معمولی میپوشید.»
آرزو خانم توضیح میدهد: «آرمان همیشه میگفت حجاب فقط برای زنها نیست. مردها هم باید حجاب را رعایت کنند. خودش از همه بیشتر به این حرفش پایبند بود.»اخلاق خوب آرمان به داخل خانهشان محدود نمیشد. مامانش میگوید: «با اینکه از بچگی با تربیت مذهبی بزرگ شده بود؛ اما با همه نوع آدمی معاشرت داشت و همه را جذب خودش میکرد. حتی میتوانست با کسانی که از طلبهها بدشان میآید دوست شود. ما او را کلاس زبان و شنا و ... میفرستادیم و در همه اینها از بهترینها بود. بیخیال کمک کردن به مردم هم نمیشد.»
«دوران کرونا یا سیل لرستان هر چی به او میگفتم «مامان بسه دیگه نمیخواد بری. خطرناکه.» به خرجش نمیرفت که نمیرفت. میگفت: «مامان من دفاع مقدس که نبودم. واسه مدافعان حرم هم که سنم کمه نمیتونم برم. از الان بگم اگه اتفاقی برای کشور یا مردمم بیفته من با سر میرما. راضی باش!» آرزوخانم این را میگوید و اضافه میکند: «همیشه از من میخواست دعا کنم عاقبت به خیر شود و به شوخی حرف شهادتش را پیش میکشید؛ اما من میگفتم: «جنگ کجا بود که تو بخوای شهید بشی؟»
او روحش هم خبر نداشت که در آستانه ۴۱ سالگی رفیقش، پسرش، را از دست میدهد و تنها پسرش میشود محمدامینِ ۱۰ ساله. محمدامینی که ۲ سال است از خاطرات داداش بزرگه برای خودش قهرمان ساخته و هر کاری میخواهد بکند، اول حساب این را میکند که اگر آرمان بود، چه میکرد.«محمدامین را هم مثل آرمان بزرگ میکنم.» مامانِ محمدامین این را میگوید. اما به نظر میرسد خود محمدامین نصف راهِ «مثلِ آرمان شدن» را رفته! آخر مادرش میگوید: «بعضی وقتها من یا شوهرم میخواهیم کاری انجام دهیم که محمدامین نمیگذارد و میگوید: «داداش دوست نداشت این کارو بکنیم.»
مادر آرمان علیوردی در پایان میگوید: «به ما گفتند پرونده قاتلهای آرمان هنوز در حال بررسی است. ما هم به درستی در جریان نیستیم.»
16:50 - 6 آبان 1403