زندگي جلال از "خسي تا ميقات" تا "سنگي بر گور"

خبرگزاري فارس: مهمترين ويژگي جلال آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر كه نمونه‌ها‌‌ي آن را در سفرنامه‌هاي «خسي در ميقات» و يا «سنگي بر گور» مي‌توان ديد. نوشتار زير گذري است بر زندگي و نوشته‌هاي اين نويسنده شهير.
به گزارش خبرگزاري فارس، جلال آل‌احمد در دوم آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابي جنجالي از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود را به نام «ديد و بازديد» در همين دوران منتشر كرد. او كه تاثيري گسترده بر جريان روشنفكري دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهش‌هاي مردم شناسي، سفرنامه‌ها و ترجمه‌هاي متعددي نيز پرداخت. شايد مهمترين ويژگي ادبي آل احمد نثر او بود. نثري فشرده و موجز و در عين حال عصبي و پرخاشگر، كه نمونه‌ها‌ي خوب آن را در سفرنامه‌هاي او مثل «خسي در ميقات» و يا داستان-زندگي‌نامه‌ «سنگي بر گور» مي‌توان ديد. وي در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت. از آثار وي مي‌توان به "از رنجي كه مي بريم"،"اورازان"،"پنج داستان"،"تات نشين‌هاي بلوك زهرا"، "جزيره خارك در يتيم خليج فارس"، "چهل طوطي"، "خسي در ميقات"، "در خدمت و خيانت روشنفكران"، "دست هاي آلوده"، "ديد و بازديد"، "زن زيادي"، "سرگذشت كندوها"، "‌سفر آمريكا"، "سفر به ولايت عزرائيل"، "سفر روس"، "سه تار"، "غرب زدگي"،"مدير مدرسه، "مكالمات"، "نفرين زمين"، "نون والقلم" و "يك چاه و دو چاله" اشاره كرد. وي هميچنين درباره شرح احوال زندگي خود چنين گفته و نوشته است: در خانواده‌اي روحاني (مسلمان-شيعه) بر آمده‌ام و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهرهايم در مسند روحانيت مردند و حالا برادرزاده‌اي و يك شوهر خواهر ديگر روحانيند و اين تازه اول عشق است .
نزول اجلالم به باغ وحش اين عالم در سال 1302. بي اغراق سر هفت تا خواهر آمده‌ام كه البته هيچ كدامشان كور نبودند، اما جز چهار تاشان زنده نماندند. كودكيم در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. تا وقتي كه وزارت عدليه دست گذاشت روي محضرها و پدرم زير بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دكانش را بست و قناعت كرد به اينكه فقط آقاي محل باشد. دبستان را كه تمام كردم ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: (برو بازار كار كن) تا بعد ازم جانشيني بسازد و من بازار رفتم، اما دارالفنون هم كلاس‌هاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روز ها كار؛ ساعت‌سازي، بعد سيم‌كشي برق، بعد چرم فروشي و از اين قبيل ... و شبها درس. و با در آمد يك سال كار مرتب، الباقي دبيرستان را تمام كردم. بعد هم گاهگذاري سيم كشي‌هاي متفرق. بردست جواد، يكي ديگر از شوهرخواهرهايم كه اينكاره بود. همين جوري‌ها دبيرستان تمام شد و توشيح « ديپلمه» آمد زير برگه وجودم- در سال 1322- يعني كه زمان جنگ. به اين ترتيب كه جوانكي با انگشتري عقيق و دست و سر تراشيده و نزديك به يك متر و هشتاد، از آن محيط مذهبي تحويل داده مي‌شود به بلبشوي زمان جنگ دوم بين‌الملل. كه براي ما كشتار را نداشت و خرابي و بمباران را. اما قحطي را داشت و تيفوس را و هرج و مرج را و حضور قوي نيروهاي اشغال كننده را.
جنگ كه تمام شد دانشكده ادبيات (دانشسراي عالي) را تمام كرده بودم. و معلم شدم. 1326. در حالي‌كه از خانواده بريده بودم و با يك كراوات و يك دست لباس نيم دار آمريكايي كه خدا عالم است از تن كدام سرباز به جبهه رونده‌اي كنده بودند تا من بتوانم پاي شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سالي بود كه عضو حزب توده بودم. سال‌هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن‌هاي احمد كسروي آشنا شدم و مجله « پيمان» و بعد « مرد امروز» و «تفريحات شب» و بعد مجله «دنيا» و مطبوعات حزب توده ... و با اين مايه دست فكري چيزي درست كرده بوديم به اسم« انجمن اصلاح». كوچه انتظام، اميريه. و شب‌ها در كلاس‌هايش مجاني فرانسه درس مي‌داديم و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم و به قصد وارسي كار احزابي كه همچو قارچ روييده بودند، هر كدام مامور يكيشان بوديم و سركشي مي‌كرديم به حوزه‌ها و ميتينگ‌هاشان ... و من مامور حزب توده بودم و جمعه‌ها بالاي پس‌قلعه و كلك‌چال مناظره و مجادله داشتيم كه كدامشان خادمند و كدام خائن و چه بايد كرد و از اين قبيل ... تا عاقبت تصميم گرفتيم كه دسته جمعي به حزب توده بپيونديم. جز يكي دو تا كه نيامدند. و اين اوايل سال 1323. ديگر اعضاي آن انجمن «امير حسين جهانبگلو» بود و «هوشيدر» و «عباسي» و «دارابزند» و «علينقي منزوي» و يكي دو تاي ديگر كه يادم نيست.
پيش از پيوستن به حزب، جزوه‌اي ترجمه كرده بودم از عربي به اسم « عزاداري‌هاي نامشروع» كه سال 22 چاپ شد و يكي دو قران فروختيم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بوديم كه انجمن يك كار انتفاعي هم كرده نگو كه بازاري‌هاي مذهبي همه‌اش را چكي خريده‌اند و سوزانده. اين را بعدها فهميديم. پيش از آن هم پرت و پلاهايي نوشته بودم در حوزه تجديد نظر هاي مذهبي كه چاپ نشده ماند و رها شد. .
در حزب توده در عرض چهار سال از صورت يك عضو ساده به عضويت يك كميته حزبي تهران رسيدم و نمايندگي كنگره. و از اين مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در « بشر براي دانشجويان» كه گرداننده‌اش بودم و در مجله ماهانه « مردم» كه مدير داخلي آن بودم و گاهي هم در «رهبر». اولين قصه‌ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. كه آن وقت‌ها زير سايه «صادق هدايت» منتشر مي‌شد و ناچار همه جماعت ايشان به چپ گرايش داشتند و در اسفند همين سال « ديد و بازديد» را منتشر كردم؛ مجموعه آنچه در« سخن» و «مردم براي روشنفكران» هفتگي در آمده بود. به اعتبار همين پرت و پلاها بود كه از اوايل 25 مامور شدم كه زير نظر طبري «ماهانه مردم» را راه بيندازم. كه تا هنگام انشعاب 18 شماره‌اش را در آوردم. حتي شش ماهي مدير چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». كه پس از شكست «دموكرات فرقه سي » و لطمه‌اي كه به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه «اپرا» منتقلش كرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همين چاپخانه‌هاي در اختيار داشتن بود كه «از رنجي كه مي‌بريم» در آمد. اواسط 1326. حاوي قصه‌هاي شكست در آن مبارزات و به سبك رئاليسم سوسياليستي! و انشعاب در سال 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتي كه ما بوديم- به رهبري خليل ملكي- و رهبران حزب كه به علت شكست قضيه آذر بايجان زمينه افكار عمومي حزب ديگر زير پايشان نبود و به همين علت سخت دنباله رو سياست استالينيستي بودندكه مي‌ديديم كه به چه بحراني مي‌انجاميد.
پس از انشعاب، يك حزب سوسياليست ساختيم كه زير بار اتهامات مطبوعات حزبي كه حتي كمك راديو مسكو را در پس پشت داشتند، تاب چنداني نياورد و منحل شدو ما ناچار شديم به سكوت در اين دوره سكوت است كه مقداري ترجمه مي‌كنم. به قصد فرانسه ياد گرفتن. از « كامو» و «ساتر» و نيز از «داستايوسكي». «سه تار » هم مال اين دوره است كه تقديم شده به خليل ملكي. هم در اين دوره است كه زن مي‌گيرم. وقتي از اجتماع بزرگ دستت كوتاه شد، كوچكش را در چارديواري خانه‌اي مي‌سازي. از خانه پدري به اجتماع حزب گريختن و از آنجا به خانه شخصي. و زنم سيمين دانشور كه مي‌شناسيد. اهل كتاب و قلم و دانشيار رشته زيبايي شناسي و صاحب تاليف‌ها و ترجمه هاي فراوان. و در حقيقت نوعي يار و ياور قلم. كه اگر او نبود چه بسا خزعبلاتي كه به اين قلم در آمده بود (و مگردر نيامده ؟). از 1329 به اين ور هيچ كاري به اين قلم منتشر نشده كه سيمين اولين خواننده و نقاش نباشد و اوضاع همين جورهاست تا قضيه ملي شدن نفت و ظهور جبهه ملي و دكتر مصدق. كه از نو كشيده مي‌شوم به سياست. و از نو سه سال ديگر مبارزه. در گرداندن روزنامه هاي «شاهد» و «نيروي سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگي» كه مديرش ملكي بود علاوه بر اينكه عضو كميته نيروي سوم و گرداننده تبليغاتش هستم كه يكي از اركان جبهه ملي بود و باز همين جورهاست تا ارديبهشت 1332 كه به علت اختلاف نظر با ديگر رهبران نيروي سوم، ازشان كناره گرفتم. مي خواستند ناصر وثوقي را اخراج كنندكه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بريا» بازي‌ها.
كه ديدم ديگر حالش نيست آخر ما به علت همين حقه بازي‌ها از حزب توده انشعاب كرده بوديم و حالا از نو به سرمان مي‌آمد. .
در همين سال‌هاست كه«بازگشت از شوروي»ژيد را ترجمه كردم و «دست‌هاي آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زيادي» هم مال همين سال‌هاست. آشنايي با نيما يوشيج هم مال همين دوره است و نيز شروع به لمس كردن نقاشي. مبارزه‌اي كه ميان ما از درون جبهه ملي با حزب توده در اين سال دنبال شد، به گمان من يكي از پر بار ترين سال‌هاي نشر فكر و انديشه و نقد بود. بگذريم كه شكست در آن مبارزه به رسوب خويش پاي محصول كشت همه مان نشست. شكست جبهه ملي و برد كمپاني‌ها در قضيه نفت كه از آن به كنايه در «سرگذشت كندوها» گپي زده ام- سكوت اجباري محدودي را پيش آورد كه فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شكست‌ها به پيرامون خويش دقيق شدن. و سفر به دور مملكت. و حاصلش «اورازان-تات نشين‌هاي بلوك زهرا-و جزيره خارك». كه بعدها موسسه تحقيقات اجتماعي وابسته به دانشكده ادبيات به اعتبار آنها ازم خواست كه سلسله نشرياتي را در اين زمينه سرپرستي كنم. و اين چنين بود كه تك نگاري (مونو گرافي) ها شد يكي از رشته كارهاي ايشان. و گر چه پس از نشر پنج تك نگاري ايشان را ترك گفتم. چرا كه ديدم مي خواهند از آن تك نگاري‌ها متاعي بسازند براي عرضه داشت به فرنگي و ناچار به معيارهاي او. و من اينكاره نبودم. چرا كه غرضم از چنان كاري از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي. اما به هر صورت اين رشته هنوز هم دنبال مي شود.
و همين جوري‌ها بود كه جوانك مذهبي از خانواده گريخته و از بلبشوي ناشي از جنگ و آن سياست بازي‌ها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلي بنيادهاي سنتي اجتماعي ايراني‌ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع دنباله روي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا- دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن مي‌برد و بدلش مي‌كند به مصرف كننده تنهاي كمپاني‌ها و چه بي اراده هم. و هم اينها بود كه شد محرك «غرب زدگي»-سال 1341- كه پيش از آن در«سه مقاله ديگر» تمرينش كرده بودم. «مدير مدرسه» را پيش از اين‌ها چاپ كرده بودم-1327-حاصل انديشه هاي خصوصي و برداشت‌هاي سريع عاطفي از حوزه بسيار كوچك اما بسيار موثرفرهنگ مدرسه. اما با اشارات صريح به اوضاع كلي زمانه و همين نوع مسائل استقلال شكن. انتشار غرب زدگي كه مخفيانه انجام گرفت نوعي نقطه عطف بود در كار صاحب اين قلم. و يكي از عوارضش اينكه «كيهان ماه» را به توقيف افكند. كه اوايل سال 1341 به راهش انداخته بودم و با اينكه تامين مالي كمپاني كيهان را پس داشت شش ماه بيشتر دوام نياورد و با اينكه جماعتي پنجاه نفر از نويسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همكارش بودند دو شماره بيشتر منتشر نشد. چرا كه فصل اول غرب زدگي را در شماره اولش چاپ كرده بوديم كه دخالت سانسور و اجبار كندن آن از صفحات و ديگر قضايا ...
كلافگي ناشي از اين سكوت اجباري مجدد را در سفرهاي چندي كه پس از اين قضيه پيش آمد در كردم. در نيمه آخر سال 41 به اروپا. به ماموريت از طرف وزارت فرهنگ و براي مطالعه در كار نشر كتاب‌هاي درسي. در فروردين 43 به حج. تابستانش به شوروي. به دعوتي براي شركت در هفتمين كنگره بين المللي مردمشناسي. و به آمريكا در تابستان 44. به دعوت سمينار بين‌المللي و ادبي و سياسي دانشگاه «هاروارد». و حاصل هر كدام از اين سفرها سفر نامه‌اي. كه مال حجش چاپ شد. به اسم «خسي در ميقات» و مال روس داشت چاپ مي‌شد؛ به صورت پاورقي در هفته نامه اي ادبي كه «شاملو» و «رويايي» در مي آوردند. كه از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش كوتاهي نيز از كنگره مردمشناسي داده‌ام در «پيام نوين» و نيز گزارش كوتاهي از «هاروارد»،در «جهان نو» كه دكتر براهني در مي‌آورد و باز چهار شماره بيشتر تحمل دسته ما را نكرد. هم در اين مجله بود كه دو فصل از «خدمت و خيانت روشنفكران» را در آوردم. و اينها مال سال 1345. پيش از اين «ارزشيابي شتابزده» را در آورده بودم –سال43-كه مجموعه هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سياست معاصر. كه در تبريز چاپ شد.
و پيش از آن نيز قصه نون والقلم را سال1340- كه به سنت قصه گويي شرقي است و در آن چون و چراي شكست نهضت‌هاي چپ معاصر را براي فرار از مزاحمت سانسور در يك دوره تاريخي گذاشته‌ام و وارسيده. آخرين كارهايي كه كرده ام يكي ترجمه «كرگدن» اوژن يونسكو است –سال 45- و انتشار متن كامل ترجمه «عبور از خط» ارنست يونگركه به تقرير دكتر محمود هومن براي «كيهان ماه» تهيه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همين روزها از چاپ « نفرين زمين» فارغ شده‌ام كه سرگذشت معلم دهي است در طول نه ماه از يك سال و آنچه بر او و اهل ده مي گذرد. به قصد گفتن آخرين حرف‌ها در باره آب و كشت و زمين و لمسي كه وابستگي اقتصادي به كمپاني از آنها كرده و اغتشاشي كه ناچار رخ داده. و نيز به قصد ارزيابي ديگري خلاف اعتقاد عوام سياستمداران و حكومت از قضيه فروش املاك كه به اسم اصلاحات ارضي جاش زده‌اند. پس از اين بايد« خدمت و خيانت روشنفكران» را آماده كنم كه مال سال 43 است و اكنون دست كاري‌هايي مي خواهد. و بعد بايد «تشنگي و گشنگي » يونسكو را تمام كنم و بعد بپردازم به دوباره نوشتن «سنگي بر گوري» كه قصه‌اي است در باب زندگي خودم...... جلال اين شرح احوال را تا دي ماه 1346 نوشت و ديگر..... نويسندگاني نيز چون محمد بهارلو و حسين ميرزايي درباره وي نظراتي ارائه كردند. محمد بهارلو، نويسنده، محقق و منتقد ادبي آل احمد را نويسنده‌‏اي صاحب سبك معرفي كرد.
وي مي‌گويد: اين نويسنده كه در سبك نگارش خود بيشتر متاثر از شعر سعدي در بوستان است، نثر خود را از زمانه خود برگرفته است. زمانه‌‏اي كه از نويسنده و شاعر مي‌‏خواهد رسالت روشنفكري خود را به جا آورد. بهارلو مي‌افزايد: جلال آل احمد نيز بنابر رسالت روشنفكري به مسئوليت نويسنده معتقد بود و خود را در برابر آنچه مي‌‏گفت و مي‌‏نوشت مسئول و متعهد مي‌‏دانست. بهارلو با بيان اين مطلب كه جلال در تمام طول زندگي‌‏اش تعهد به قلم را فراموش نكرد، مي‌گويد: شايد هيچ نويسنده‌‏اي به اندازه آل احمد درباره مواضع سياسي، ايدئولوژيك خود و تحولاتي كه جريان روشنفكري پشت سرگذاشته است توضيح نداده باشد. وي در تبين اين امر گفت: وقتي كه او در سن 21 سالگي فعاليت خود را با حزب توده آغاز كرد و زماني كه بعد از چند سال از اين حزب جدا شد دلايل وابستگي و انشعاب خود را از اين حزب توضيح داد. وي در ادامه تصريح كرد: به رغم عضويت آل‌احمد در حزب توده و بعد از آن در حزب زحمتكشان اين نويسنده هرگز يك فرد سياسي حرفه‌‏اي به معناي عرفي آن نبود. او فرزند زمانه خود بود, بنابراين گريزي نداشت كه وارد عرصه سياست شود. اين نويسنده و منتقد صادق هدايت را تنها نويسنده مستقل معرفي كرد و گفت: هدايت تنها نويسنده‌‏اي بود كه هرگز وارد فعاليت‌‏هاي حزبي و سياسي نشد. در واقع او پرچم‌‏دار روشنفكري مستقل و جديد در ايران بود. اگر هدايت سنت قهوه‌‏خانه‌‏نشيني را به سنت كافه‌‏نشيني تبديل كرد آل احمد پس از او اين سنت را ادامه داد.
بهارلو با اشاره به تك نگاري نويسي آل احمد گفت: ساختار تك نگاري تا پيش از آل احمد در ايران وجود نداشت و اين نويسنده براي اولين بار چنين شيوه‌‏اي را از خود به جا گذاشت. وي در بخش ديگر سخنان خود با بيان اينكه براي نويسنده زبان بخشي از هدف نويسندگي است گفت: براي آل احمد زبان وسيله نبود بلكه هدف نوشتن بود. به همين دليل در نوشته‌‏هايش همواره عليه زبان رسمي و رسميت نوشتن طغيان كرد. وي افزود: جلال حتي در مقاله‌‏هايش زبان زنده جاري در دهان مردم را ملاك قرار داد و سعي كرد با كنار نهادن آرايه‌‏هاي زبان به جوهر واقعي كلمه دست يابد. بهارلو به جسارت و شهامت اين نويسنده اشاره كرد و گفت: اگر آل احمد اين شهامت را داشت كه منتقد ديگران باشد اين جسارت را نيز داشت كه به ديگران حق انتقاد دهد. وي در پايان با بيان اينكه شايد هرگز جلال فكر نمي‌‏كرد، بزرگراهي به نام او ثبت شود، تصريح كرد: زيرا او منسوب به قدرت نبود و خودش گفته است قدرت يعني شمشير و شمشير يعني حق با من است. حسين ميرزايي، منتقد ادبي، با اشاره به جمله‌‏اي از آل احمد كه مي‌گويد: داستان‌‏هاي جلال آل احمد چيزي جز روايت تاريخي دوران رضاشاه نيست. سرگذشت كندوها نقد كودتاي 28 مرداد است. در اين داستان "عسل" استعاره‌‏اي از نفت است. وي از استقلال به عنوان محوري‌‏ترين نكته شخصيتي آل احمد ياد كرد و گفت: نقد آل احمد به روشنفكران در واقع نقدي بر عدم استقلال آنها است. دليل جداشدنش از حزب توده نيز به دليل عدم استقلال اين حزب بود.
ميرزايي درباره رويكرد آل احمد به غرب تصريح كرد: رويكرد اين نويسنده به غرب نه غرب‌‏ستيزي است و نه غرب‌‏ستايي او رويكرد غرب‌‏گزيني را در پيش گرفت و درباره سنت نيز همين گزينش را داشت. وي در ادامه با بيان اينكه آل‌احمد در زمان خود منشا اثر بسيار بود گفت: آن چيزي كه آل احمد را مطرح كرد سبك او نبود گرچه در سبك نوآور بود؛ اما درباره اين نويسنده محتوا بسيار قابل توجه است. اين منتقد ادبي در ادامه افزود: آل احمد اديبي بود كه جامعه خود را به خوبي مي‌‏شناخت. داستان‌‏هاي او از سه تار تا نگاه چالش‌‏هاي زندگي افراد جامعه را بيان مي‌‏كند. وي ضمن تاكيد بر اين مطلب كه جامعه كنوني همچنان با دغدغه‌‏هاي آل احمد درگير است گفت: پس از گذشت سال‌ها پرسش‌‏هاي جامعه ما هنوز همان پرسش‌‏هاي آل احمد است؛ اما نبايد پاسخ‌‏هاي ما مثل پاسخ‌‏هاي او باشد. ميرزايي در پايان بازبيني در انديشه‌‏هاي جلال آل احمد را لازم دانست و تصريح كرد: امروز بايد بدون هراس از اينكه بعضي از انديشه‌‏هاي آل‌احمد عمق بيشتري را مي‌‏طلبيد به بازنگري در انديشه‌‏هاي او بپردازد. منابع، استفاده از سايت ادبي "ايران كليدر" و "مركز گسترش زبان و ادبيات فارسي". انتهاي پيام/
09:52 - 1 آذر 1383

1 بازدید




1 پاسخ