شهیدی که رازهای زندگیاش بعد از پرکشیدنش فاش شد
خواهر شهید صادقی می گوید: خانواده تا آن روز فکر میکردند شغلش فقط راننده ساده سپاه بودن است؛ اما حالا میدانستند که در خط اول، کنار لانچر و زیر آتش دشمن خدمت میکرده و روز شهادت، درست زمانی که شیفتش تمام شده بود به خاطر مشکلی که برای شیفت بعدی پیش آمده بود سریع پای لانچر بازگشت.
خبرگزاری فارس، قم: «خانواده تازه فهمیدند مهدی چه کارهای پنهانی انجام میداده: در مغازهها پول اضافه میگذاشت تا از آن پول افراد بیبضاعت بتوانند خرید کنند و ضامن وام دیگران میشد بیآنکه خانوادهاش بداند، در محل خدمت گاهی اوقات همکاران میرفتند و پشتش نماز میخواندند، اما هیچگاه مطرح نکرد» این توضیحات را مریم صادقی خواهر شهید مهدی صادقی از کارهای پنهانی برادرش است.شهید مهدی صادقی، تیرماه ۱۳۵۹ در قم و در خانوادهای پرجمعیت و صمیمی چشم به جهان گشود؛ میان سه برادر و دو خواهر، همیشه بزرگتر مهربان و تکیهگاه خانواده بود.دوران دبیرستان را در رشته ریاضیفیزیک گذراند و پس از گرفتن دیپلم، بیدرنگ وارد بازار کار آزاد شد و سال ۱۳۸۸ با توجه به مهارتش در رانندگی و گواهینامههایی که داشت، وارد سپاه شد و تا سالهای پایانی عمر، تمام وجودش را وقف مأموریتها و مسئولیتهایش کرد؛ تا اینکه در ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، در حمله مستقیم پهباد به لانچر به شهادت رسید.
هیچگاه در حضور پدر و مادر پاهایش را دراز نمیکردخواهر شهید، با صدایی آمیخته به بغض و دلتنگی از برادرش میگوید: «۶ سال از من بزرگتر بود و همیشه وقت مشورت دادن نفر اول بود؛ برای پدر و مادر احترام عجیبی قائل بود، حتی اگر از خستگی از پا افتاده بود، باز در حضورشان پا دراز نمیکرد؛ بعد از ازدواج هم رشته ارتباط با خانواده را رها نکرد، لحظه تحویل سال، با تکتک بستگان تماس می گرفت و همه لحظه تحویل سال منتظر تماس مهدی بودند.»او از ایمان و آرامش درونی برادرش چنین یاد میکند: «اهل فکر بود، اهل مطالعه، اهل قرآن. رازدار کارش بود و اگر از او سؤال میکردیم، لبخند میزد و میگفت: من چیزی نمیدانم، کار برایش مقدس بود و حتی وقتی بچههایش مریض بودند، اگر تماسی برای مأموریت میگرفتند، با وجود دلنگرانی، خداحافظی میکرد و میرفت.»هدیه پاسدار نمونه شدن را هم به حساب سپاه برگرداند مهدی صادقی فقط یک نیروی وظیفهشناس نبود؛ روحیهاش برای اطرافیان هم الگو بود: بعد از جنگ دوازدهروزه، از او به عنوان پاسدار نمونه تقدیر شد اما لوح تقدیر را به خانه نیاورد و حتی مبلغ کارت هدیه را هم به حساب پادگان واریز کرد، خودش گفته بود:«شاید حقی ناخواسته گردنم باشد، شاید خطایی کرده باشم، وقتی مطمئن نیستم، نباید این هدیه را نگه دارم.»همکاران و خانوادهاش هنوز هم از آن خلوص بهعنوان یکی از درخشانترین ویژگیهایش یاد میکنند.
تکیهگاهی برای چهار فرزندخواهر میگوید: «در زندگی خانوادگی، برای فرزندانش پدرِ تماموقت بود؛ با آرزو، مجتبی، ثنا و سجاد ساعتها حرف میزد، نصیحتشان میکرد، میخنداندشان و آنقدر برایشان وقت میگذاشت که غیبتهای مأموریتی را راحتتر تحمل کنند. وابستگی سجاد اما چیز دیگری بود؛ آنقدر به پدر دل بسته بود که در جنگ دوازدهروزه از شدت دلتنگی مریض شد.»
روایت دلبستگی مهدی به رهبر شهیدخواهر شهید از علاقه و عشق خاص برادرش به رهبر شهید یاد کرد و افزود: «هر وقت سخنرانی آقا از تلویزیون پخش میشد اگر خوابیده بودند سریع بلند میشدند و مینشستند و خیلی دقیق به صحبتهای ایشان گوش میکردند، بعد از شنیدن خبر شهادت رهبر، مهدی ماموریت بود، همه نگران بودیم که قرار است چطور تحمل کند، دوستانش تعریف میکردند که مهدی چشمهایش خیس شد، بعد قرآن به دست گرفت و مشغول خواندن قرآن شد و ما را هم دعوت کرد که بیایم کنارش و باهم قرآن بخوانیم.
سحر آخر و نگاهی که از خانه دل نمیکندروایت روزهای پایانی عمر شهید، قلب خواهرش را هنوز هم میلرزاند، با همه دردهایش روایت میکند: « طبق گفته همسرش دم سحر، برای خوردن سحری بیدارش کردند اما میلی به غذا نداشت؛ لیوانی آب خواست و هنوز نیمی از آب را نخورده بود که برای مأموریت با او تماس گرفتند و قبل رفتن به بچهها و به خانه نگاه میکرد، به همسرش گفته بود مراقب سجاد باشد تا روی پای خودش بزرگ شود و به کسی در زندگی متکی نباشد.»
خواهر شهید ادامه داد: « چند وقتی بود با خانواده ام درگیر بیماری آنفلوانزا شده بودم و از اعضای خانه فقط تلفنی خبر داشتم، چند روز قبل که با مادرم صحبت کردم نگران مهدی بود و خبری از او نداشت من آرامش می کردم اما خودم هم نگران شدم، روز بعد که با مادرم تماس گرفتم برادر دیگرم جواب داد؛ پرس و جو که کردم گفتند:" مهدی زخمی شده" اما صدای گریه مادرم که آمد، فهمیدم ماجرا چیز دیگریست، بیشتر سماجت به خرج دادم و آخرش چیزی را شنیدم که از آن واهمه داشتم؛ گفتند:" مهدی شهید شده" دنیا روی سرم خراب شد، نمیدانستم خودم را چطور به خانه مادرم رساندم.»تصویرِ واقعیِ رزمندهای که در سایه میجنگیدآنچه بعدتر از نحوه شهادت فهمیدند، تصویر تازهای از زندگی پنهان مهدی ساخت؛ کسی که همه تصور میکردند راننده ای ساده است، در واقع کنار لانچر و زیر آتش دشمن خدمت میکرده و آن روز، بهخاطر مشکلی که برای شیفت بعدی پیش آمد، پای لانچر بازگشت و به شهادت رسید.
خواهر شهید از بی قراری های خواهرانهاش برای وداع با برادرش می گوید: «با خودم می گفتم به تابوت که برسم مثل سکانس فیلم های دفاع مقدسی میتوانم پیکر کفن پیچ شده اش را یک دل سیر در آغوش بکشم و لمسش کنم، دستم که به کفنش خورد، دلم هری ریخت؛ چه بر سر قد رشید و جسم برومند برادرم آمده بود؟ برادری که بی قرار دیدنش بودم، شانه ای برای اشک هایم نداشت، پیکرش کوچک تر از آنی شده بود که تصور می کردم حالا نمکی بر روی زخمم پاشیده شده بود و وجودم را می سوزاند.»بازگشتِ سهبارهی پیکر برای یک وداعِ طولانیوداع با شهید چندبار طولانیتر شد و خواهرش اینگونه تعریف میکند: «قرار بود پیکر مهدی را بعد از معراج برای وداع به منزل پدر همسرش ببرند؛ ماهم خودمان را رساندیم. قیامتی بود،پیکر که از خانه خارج شد باز به داخل خانه برگردانده شد گفتند ماشین انتقال پیکر خراب شده، ما از این بابت حالا خوشحال بودیم مهدی بیشتر میتوانست پیش ما بماند.»در نهایت پیکر مطهرش در حرم حضرت معصومه طواف داده شد و پس از اقامه نماز، در گلزار شهدای امام زاده ابراهیم علیه السلام دفن شد.
خواهر شهید از حال و هوای خانه شهید میگوید: « حالا همسر شهید تنها ستون خانواده شده بود همانطورکه شهید مهدی همیشه از او به عنوان ستون خانواده یاد می کرد؛ بعد از شهادت، مردم یکییکی از کرامتهای شهید میگفتند، توسلها، حاجتها و کمکها، خانواده تازه فهمیدند مهدی چه اندازه بیصدا خیر پنهان بوده؛ در مغازهها پول اضافه پرداخت می کرد تا اگر کسی بیبضاعت بود، شرمنده نشود و بتواند با حساب او خرید کند و ضامن وام دیگران میشد بیآنکه کسی بفهمد، حالا گاهی اوقات از حقوقش برای قسط وام ها کسر می شد؛ در محل خدمت گاهی اوقات همکاران می رفتند و پشتش نماز میخواندند اما هیچوقت مطرح نکرد.»خواهرش در پایان گفت:«انگار تازه بعد از شهادتش مهدی را شناختم و حالا که او را بهتر میفهمم، بیشتر دلم میسوزد و بیشتر به او افتخار میکنم.»#شهید_صادقی#جنگ_رمضان#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا 08:43 - 30 اردیبهشت 1405