شاید باورتان نشود شاید هم بشود..ولی من خودم را آماده کرده بودم برای دیدنش، مطمئن بودم که می آید، یک گوشه ی اتاق نشسته بودم و داشتم برای لحظه روبرو شدن با او برای چشمهایش، برای صفایش، برای اراده اش، برای پاکی و خاکی بودنش شعر میگفتم...در نگاهت زلالی دریاست چشم هایت چه قدر بی پهناست. . نه کسی گفته بود می آید نه جایی خبری خوانده بودم از آمدنش، اما چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود اراده ی او غیرت و همتش شکوه مردمی بودنش خاکی و بی باکی اش از حضور در بین مردم و احساسات ناب و پاکش و مهم تر از همه صداقت و صفای چشمانش مرا به برآورده شدن آرزوی دیدارش و شعرخوانی در برابر او مطمئن ساخته بود مطمئن بودم که او برای افتتاح بیمارستان در حال ساخت شهرمان می آید و من حتما او را از نزدیک میبینم و این شد که داشتم برایش شعر میگفتم و در حضور او ایستادن را و اصلا نحوه صدا زدن او در بین جمعیت را تمرین میکردم! باورتان می‌شود؟! تمرین میکردم...خدا شاهد است که من برای دیدار با او آماده میشدم اما دریغ که او هم درمیان جنگل های ورزقان برای دیدار با خدا آماده میشد ... دیدار با خدا در شب ولادت امام رضا کجایی عزیز دلم؟! دیدار به بهشت! #راه_شهید_رئیسی
00:19 - 20 اردیبهشت 1404