کارگری که از جبههٔ سازندگی تا میدان شهادت ایستاد
همسر شهید کمی مکث کرد انگار که خاطرات آن روز را به یاد آورد و سپس گفت: وقتی خبر شهادت مظلومانه کودکان میناب را شنیدیم، فرزاد خیلی غمگین شد و میخواست در مراسم وداع با آنها شرکت کند، بنابراین صبح آن روز به سمت میناب راه افتادیم و پس از شرکت در مراسم بعدازظهر بازگشتیم، بیآنکه بدانیم شاید آن سفر، آخرین همراهی زمینی فرزاد با قافلهٔ شهدا است.
به گزارش خبرگزاری فارس از شیراز، روزی ترامپ با ژست فریبکارانه از کمک به مردم ایران سخن میگفت، اما سند واقعی جنایت، نه در شعارهای رنگباختهٔ او، که در پیکرهای خونین مردم عادی و کارگران سادهای آشکار شد که تنها برای نانِ حلال و ساختن زندگی از خانه بیرون رفته بودند. یکی از آنها فرزاد اسفندیاری بیات بود؛ کارگری زحمتکش، پدری فداکار و همسری مهربان که نه در قامت یک فرمانده، که بهعنوان یک مرد معمولی و شریف، بار زندگی را بر دوش میکشید. او از جنس همان آدمهایی بود که نامشان شاید در آمارها کوتاه باشد، اما ردّشان در دل خانواده و مردم، بلند و ماندگار میماند.این گزارش، روایت زندگی یک شهید کارگر است؛ روایتی از دل مردم عادی، آنگونه که همسر فداکارش تعریف میکند. روایتی که نه از قهرمانان دوردست، که از مردی میگوید که شبیه هزاران فرد دیگر بود؛ با این تفاوت که زندگیاش به نقطهای رسید که نامش برای همیشه در حافظه یک خانواده و یک شهر ماندگار شد.
شانههایی که زودتر از موعد زیر بار مسئولیت رفتفرزاد اهل روستای باجگاه بود؛ جایی که زندگی از همان ابتدا، سختی را به او آموخت، این جمله را همسر شهید، فرشته کشاورز، بیان کرد و ادامه داد: او مردی بود که از نوجوانی با سختی خو گرفت و خیلی زود فهمید زندگی برای او قرار نیست آسان بگذرد. در دستان پدربزرگ و مادربزرگ رشد کرد و بعدها، وقتی آن دو به سن پیری رسیدند، این فرزاد نوجوان بود که نقش پرستار و مراقبشان را به عهده گرفت. در همان سالها، پدرش به بیماری قلبی مبتلا بود و مادر نیز توان زیادی برای ادارهٔ خانه نداشت، اما همسرم هیچوقت زیر بار مسئولیت خم نشد؛ هم درس خواند و هم کارگری کرد تا باری از دوش خانواده بردارد. شانههایش نحیف بود، اما ارادهاش بزرگتر از سن و سالش.او با مکثی کوتاه ادامه داد: او برای پیدا کردن کار به هر جایی سر زد تا سرانجام در شرکت سیمان فیروزآباد مشغول شد. از نگاه خودش، این فقط یک شغل نبود؛ یک جبهه بود. میگفت هر کس در جبههای مشغول دفاع از وطن است و من هم در جبههٔ کار و سازندگی هستم. همین جمله، خلاصهٔ شخصیت این شهید است، مردی که کار را عبادت میدانست و خدمت به خانواده و کشور را وظیفهای تمامنشدنی.کشاورز، همسرش را فردی صبور و بخشنده خطاب کرد و به خصوصیات اخلاقیاش پرداخت و ادامه داد: فرزاد در دوران زندگیاش بسیار مردم دار، خوش اخلاق و دست و دلباز بود و همیشه با وجود اینکه خودش وضعیت مالی مطلوبی نداشت به کودکانی که بی سرپرست بودند؛ کمک میکرد و تمام تلاشش این بود که همسر، پدر، مادر و برادرش چیزی کم نداشته باشند.
از وداع با شهیدان کوچک میناب تا کاروان شهادتهمسر فرزاد با نگاهی غمگین اما صبور به اتفاقی خاص اشاره کرد و گفت: فرزاد تنها مرد خانه ما نبود، او ارادت خاصی به شهدا داشت و این دلبستگی، در رفتار و انتخابهایش نیز دیده میشد، حضور او در مراسم تشییع شهدای دانشآموز میناب، نشانهای از همین ارادت بود.او کمی مکث کرد انگار خاطرات آن روز را به یاد آورده و سپس ادامه داد: وقتی خبر شهادت مظلومانه کودکان میناب را شنیدیم فرزاد خیلی غمگین شد و میخواست در مراسم وداع با آنها شرکت کند، بنابراین صبح آن روز به سمت میناب راه افتادیم و پس از شرکت در مراسم بعدازظهر بازگشتیم، بیآنکه بدانیم شاید آن سفر، آخرین همراهی زمینی فرزاد با قافلهٔ شهدا است. خدا میداند در آن مراسم، کنار تابوتهای کوچک و دلهای شکستهٔ مردم میناب، او با آن کودکان مظلوم چه نجوا کرد؛ چه خواست؛ چه گفت و چه دعایی از دل معصومش برخاست که به پاکی خون همان شهیدان مستجاب شد. شاید همانجا بود که دلش به آسمان نزدیکتر شد، شاید همانجا با شهدا پیمانی بست که عاقبت، او را نیز از جبههٔ کار به کاروان شهادت رساند. گویی معصومیت آن خونهای پاک، دست او را گرفت و به عاقبتبهخیری رساند.
روز شهادت روایت به روز حادثه که رسید بغض بانوی صبور امان نداد و اشک ها سرازیر شدند اما او با متانت و اندوه ادامه داد و روز حادثه را تشریح کرد: روز حادثه، ۷ فروردین ۱۴۰۵، خبر رسید که کارخانهٔ سیمان فیروزآباد هدف حمله قرار گرفته است. اما من تازه با او صحبت کرده بودم و باور نمیکردم این خبر به معنی شهادت فرزاد باشد، بنابراین به سمت کارخانه حرکت کردم، اما اجازه ورود ندادند، وقتی دوستان فرزاد را دیدم که گریه میکردند، همان لحظه فهمیدم که همسرم دیگر بازنمیگردد.آن لحظه، لحظهای بود که خبر، از جنس واژه نبود؛ از جنس فروپاشی یک زندگی بود، از جنس آرزوی پدری فداکار که به حقیقت پیوسته بود، همسر فرزاد ادامه داد: زمانی که بحث بر سر جنگ زمینی بود، فرزاد میگفت که اگر روزی جنگی زمینی و تن به تن باشد من جزء اولین نفرات در میدان جنگ حاضر خواهم شد و از خاک وطنم دفاع میکنم، اما خبر نداشت در جبهه سازندگی و در راه کسب روزی حلال به فیض شهادت نائل میشود.
فرزندم را ادامه دهنده راه پدر شهیدش تربیت میکنم فقدان فرزاد برای همسر و پسر خردسالش و نیز برای خانوادهٔ او، غمی سنگین و جانفرساست؛ اما در میان همین اندوه، او با صلابت و با تنفر از آمریکا و اسرائیل جنایتکار و با امید به پیروزی کشورش، این روزهای تلخ را پشت سر میگذارد. همسر این کارگر شهید گفت: فرزندم را، کارن چهارساله، تنها یادگار فرزاد را چنان تربیت خواهم کرد که سرباز وطن شود و روزی انتقام خون پدرش را بگیرد، به نحوی که که به پدرش افتخار کند و سربلند، مسئولیتپذیر و دوستدار وطن باشد. این حرف، ادامه همان مسیری است که فرزاد در زندگیاش رفت؛ مسیری بیادعا، اما پرمعنا، این حرف، بیش از آنکه فقط یک پیام باشد، ادامهٔ همان روحیهای است که در زندگی فرزاد جریان داشت، غیرت، ایمان، مسئولیت و عشق به خاکی که برایش جان داد.
به گزارش فارس، شهید فرزاد اسفندیاری بیات از آن مردهایی بود که زندگیشان بیصدا اما اثرگذار گذشت؛ مردی که در کار، در خانه، در هیئت اهل بیت، در کنار خانواده و در میان مردم، با صداقت ایستاد. او از جبههٔ کار و سازندگی به میدان شهادت رسید؛ نه با شعار، بلکه با زندگی و در راه کسب روزی حلال و شاید همین است که نامش را ماندگار میکند، مردی که از خود گذشت تا دیگران کم نداشته باشند و در نهایت، خود شد نشانهای از فداکاری، ایمان و عاقبتبهخیری.#شهادت#فرزاد_اسفندیاری#جنگ_رمضان #کارخانه_سیمان_فیروز_آباد 08:52 - 22 فروردین 1405