خوشبخت بود، خوشبخت‌تر شد

مادر شهید روی صندلی نشسته است؛ گمانم سن و سال بالایی هم ندارد اما توان ایستادن ندارد؛ داغ جوان با مادرها چه می‌کند!؟ پدر شهید هم کنار همسرش ایستاده؛ شروع به سخن می‌کند ولی معلوم است که بعد از گذشت بیست و چند روز از شهادت فرزندش هنوز بغض دارد؛ هر از گاهی با دو انگشت چشمانش را فشار می‌دهد و بغضش را می‌خورد؛ مردها عموماً در جمع گریه نمی‌کنند؛ اما مادر شهید از ابتدا یکپارچه اشک است.
خبرگزاری فارس، شیراز: چند روز بود به همکارمان که مسئول هماهنگی خانواده شهداست می‌گفتم یکی از شهدای ناوشکن دنا را هماهنگ کنند تا برویم و سر بزنیم. از ابتدای سال هرشب با کاروان خودرویی می‌رویم تا درب منزل یکی از شهدای جنگ رمضان و عرض ادب می‌کنیم و سرسلامتی می‌دهیم و عیدمبارکی می‌گوییم برای اینکه در این ایام نوروز و سال جدید برای دقایقی هم که شده تسلای دل داغدیده‌شان باشیم. از بیست و نهم هم شروع کردیم و اتفاقاً هر شب به خانه یک مدل شهید رفتیم، یک شب سپاهی، یک شب دانشجو، یک شب بانو، یک شب سرباز گمنام امام زمان، یک شب روحانی جهادگر، یک شب شهدای هوافضا و... . رهبری عزیزمان هم تأکید کردند که بروید و سر بزنید.
شهید ناو دنا از همان شب اول، گوشۀ ذهن خودم و در کلام همکارم این بود که شهیدی از ناوشکن دنا پیدا کنیم و برویم عرض ادب کنیم. آخر هرچه فکر می‌کردم و خودم را جایشان می‌گذاشتم می‌دیدم خیلی مظلوم بودند و واقعاً مظلومانه به شهادت رسیدند؛ در وسط آب، بدون هیچ فریادرسی، معلوم نیست آن دم آخر، آن لحظۀ شهادت، چه کردند؟ چه دلاوری از خود نشان دادند؟ تشنه بودند؟ گرسنه بودند؟ تنها بودند؟ غرق شدند؟آنهایی که جنازه‌شان پیدا شد، برخی تکه‌ای از بدن بودند، بماند که بیست نفرشان هم جاویدالاثر شدند و جنازه‌شان برای همیشه در قعر دریا ماند و برایشان تشییع گرفتیم بدون جنازه و بعد به خانواده‌شان گفتیم این قبر خالی هم از این به بعد قبر شهیدتان، بیایید و اینجا با شهید درد و دل کنید؛ همین قدر تلخ و همین قدر جانسوز.
یکشنبه ۹ فروردینهمکارمان اطلاع دادند که برای امشب منزل یکی از شهدای ناوشکن دنا هماهنگ کردند که برویم دیدار با خانواده شهید. شهید علیرضا خوشبخت، جوان بیست و سه چهار ساله؛ ساعت حدود ۹ و ربع شب بود که از میدان امام حسین علیه‌السلام(فلکه ستاد) با کاروان خودرویی حرکت کردیم و بعد از گذشت چند خیابان و بلوار در شیراز رسیدیم خیابان معرفت، نزدیک چهارراه زندان.چقدر تناسب بین آدرس منزل شهید با عنوان خیابان‌شان را دوست داشتم؛- منزل شهید کجاست؟- در خیابان معرفت!چه زیبا و بجا!واقعاً هم خیابان معرفت باید شهید داشته باشد. چهل پنجاه تایی ماشین بودیم؛ ماشین‌ها را پارک کردیم و حدود ۱۰۰ نفری رفتیم کوچه ۳، انتهای کوچه، منزل شهید؛ با نوای هرشبمان، نوحۀ «از خون جوانان وطن لاله دمیده» حاج محمود کریمی؛ هرشب همین نوحه تکراری را می‌گذارم، ولی هرشب برایم تازگی دارد؛ گمانم برای مردم هم همین طور است.
خوشبخت بود، خوشبخت شدوالدین و بستگان دم در ایستاده‌اند؛ عرض ادبی و سلامی و تسلیتی؛ دعوت می‌کنند برویم در حیاط منزل‌شان بایستیم. با جمعیت می‌رویم در حیاط، همکارمان که زودتر رفته و با خانواده شهید ارتباط دارد می‌گوید که پدر شهید چند دقیقه‌ای صحبت می‌کند.دیدار را با آیت‌الکرسی شروع می‌کنیم با تقدیم ثواب به روح شهید عزیز؛ همه حفظ هستند و می‌خوانند. دقیقاً هرشب وقتی به این فراز می‌رسیم که «اللهُ وَلیُّ الَّذینَ امَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النّور» در ذهنم و در دلم می‌گویم که مصداق دقیق این فراز همین شهدا هستند که از ظلمت به سمت نور رفتند و خداوند سرپرستی آنان را بر عهده گرفت.
بعد از آیت‌الکرسی و عرض سلام و ادبی، نوبت پدر شهید می‌شود که از علیرضا بگوید. راستی این را فراموش کردم که بگویم؛ مادر شهید روی صندلی نشسته است؛ گمانم سن و سال بالایی هم ندارد اما توان ایستادن ندارد؛ داغ جوان با مادرها چه می‌کند!؟ پدر شهید هم کنار همسرش ایستاده؛ شروع به سخن می‌کند ولی معلوم است که بعد از گذشت بیست و چند روز از شهادت فرزندش هنوز بغض دارد؛ هر از گاهی با دو انگشت چشمانش را فشار می‌دهد و بغضش را می‌خورد؛ مردها عموماً در جمع گریه نمی‌کنند؛ اما مادر شهید از ابتدا یکپارچه اشک است.پدر شهید می‌گوید خانواده ما از ابتدای انقلاب، خانواده رشادت و شهادت بوده و خانواده‌مان شش شهید تقدیم کرده، دایی‌ها و عموهایم شهید شدند و حالا هم فرزندم. از علیرضا می‌گوید که شجاع و دلیر بوده و علی‌رغم سن و سابقۀ کم و مناسبات سلسله‌مراتبی ارتش، در چند پست بالاتر بکارگیری شده و رشادت به خرج داده. می‌گوید در بسیاری از مأموریت‌های دریایی حضور فعال و اثرگذار داشته. از بغل‌دستی‌ام که بستگان‌شان است می‌پرسم علیرضا در مأموریت سفر به دور دنیا که ناوشکن و ناوبندر ارتش داشتند هم حاضر بوده؟ می‌گوید در آن مأموریت هم حضور داشته است. و سخن پایانی پدر شهید این است که راه شهدا را ادامه دهید، پشتیبان این نظام و انقلاب باشید تا این پرچم به دست آقا امام زمان برسد(دقیقاً اینجا هم با بغض، چشمانش را می‌فشرد).
بعد از سخنان پدر شهید، به رسمِ این روزهای خیابان‌ها چند شعار می‌دهیم و عهد می‌بندیم که راه این شهید، رهبر شهید و همۀ شهدا را تا پای جان ادامه دهیم؛از جمله شعار می‌دهیم:هم‌سنگر شهیدمراهت ادامه دارد...قطعۀ پایانی دیدار خانواده شهدا هم دعای فرج است که یکی از مردم چند شب پیش پیشنهاد داد که بخوانیم. خدا را به خون شهید علیرضا خوشبخت قسم می‌دهیم که در فرج آقامون و مولامون حضرت بقیه الله ارواحنا فداه تعجیل کند و همه باهم می‌خوانیم:الهی عظم البلا...علیرضا رفت و ماندگار شد. علیرضا رفت و خوشبخت شد. خوشبخت بود و خوشبخت شد. و ما ماندیم با میراث علیرضا، راهِ علیرضا، مرامِ علیرضا و آرمان‌های علیرضا.به روایت: محمد صادقی
20:17 - 10 فروردین 1405
روایت روز
استان ها
فارس

4 بازنشر9 واکنش
85٫3k بازدید


3 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌کورش عروج‌
@Koorosh_Orooj3 ساعت پیش
در پاسخ به
رضوان الله تعالی علیهرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر ایشان بادرضوان الله تعالی عليهم جميعاًرحمت و خشنودی خداوند رحمان و کریم بر همه شهدای عزیزمان باداللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْشهادت اجر خوبان جهان استخدایا اجر این خوبان بیفزاشهادت با شریفان خورده پی…نمایش بیشتر

تصویر نمایه‌ی ‌سینا عبدالحسین بهنامی‌
@saboffcr71 ساعت پیش
در پاسخ به
جایگاهت بهشت هم‌دوره‌ای عزیزم😔😭

@user17736929859246 دقیقه پیش
در پاسخ به
خوشا به حالت شهیدشدی من هم ارزو دارم شهید شوم تا این لحظه قسمتم نشده.