لحظهای که دنیا به هم ریخت و مردی که دوباره ایستاد
یک لحظه همهچیز تاریک شد، دوباره به خودم آمدم. گرد و غبار نشسته بود روی همهچیز. در میان خاک و خون، چشمم افتاد به ساعت حاجخانم که از دستم باز شده و چند متر آنطرفتر افتاده بود. همان ساعتی که همیشه به مچم بسته بودم و دلگرمی من در روز های سخت بود. دستم میلرزید، اما درد واقعی، از جای دیگری میآمد، از جا ماندن رفقا، از رفتن آنهایی که دیگر نبودند.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: روی مین که رفتم، نفهمیدم چه شد. یک لحظه همهچیز تاریک شد، دوباره به خودم آمدم. گرد و غبار نشسته بود روی همهچیز. در میان خاک و خون، چشمم افتاد به ساعت حاجخانم که از دستم باز شده بود و چند متر آنطرفتر افتاده بود. همان ساعتی که همیشه به مچم بسته بودم و دلگرمی من در روز های سخت بود. دستم میلرزید، اما درد واقعی، از جای دیگری میآمد،از جا ماندن رفقا، از رفتن آنهایی که دیگر نبودند.این بخشی از خاطرات جانباز، رجبعلی حسینقلی، از روزهای جنگ است. روزهایی که برای او و همرزمانش، نه فقط نبردی برای حفظ خاک، بلکه آزمونی برای ایستادگی و ازخودگذشتگی بود. حالا، سالها از آن روزها گذشته، اما ردپای جنگ هنوز در وجودش باقی مانده است؛ هم در جسمش و هم در خاطراتی که هرگز کهنه نمیشوند.آغاز مسیر از سربازی تا سرباز خط امام شدنبا او به گفتگو پرداختم و از آغاز این مسیر پرسیدم، حاجآقا به افق خیره شد. انگار همان روز ها در ذهنش تداعی شده بود. آرام گفت: اصالتا اهل قزوین هستم و سال ۵۷ بود که از سربازی فرار کرده و به تهران رفته بودم. همان روز که امام آمد، ۱۱ بهمن. شبش را در میدان آزادی خوابیدیم و ۱۲ بهمن که شد، امام آمد و انگار قلبم گواهی داد که مسیرم را پیدا کردم و از همان روز، سرباز خط امام شدم، آن روز، روز آغاز جهاد من بود.
حضور در جبهههای نبرد
مکثی کرد، نگاهش را پایین انداخت. گویی دوباره بوی باروت را حس کرده باشد و ادامه داد: همانطور که گفتم به خودم قول دادم پیرو خط امام باشم پس سال ۶۰ به جبه رفتم؛ کردستان، مریوان، والفجر، خیبر، کربلا ۴، آن زمان جنگ فقط جنگ نبود، یک مدرسه بود، رفاقتهایی که از برادر هم نزدیکتر شدند، بعضیها را خودمان دفن کردیم، اما بعضیها را حتی پیدا نکردیم و فقط یک پلاک، یک تکه لباس، یک خاطره از آنها برایمان ماند.زخمهای ماندگار؛ مجروحیت و جانبازیلبخند تلخی زد و ادامه داد: چند بار مجروح شدم، اما آن شب کربلای ۴ چیز دیگری بود، میدان مین و انفجار... یادگاری حاجخانم، همان ساعت مچی، با تکههای استخوانم پخش شد، درد اما این نبود، درد آن لحظهای بود که دیدم دیگر نمیتوانم بدوم، نمیتوانم بجنگم و درد واقعی، از جای دیگری میآمد، از جا ماندن رفقا، از رفتن آنهایی که دیگر نبودند، آن شب، زمین یخ بود، اما امیدم به خمپارههایی بود که خاک را داغ میکردند تا زنده بمانم.بازگشت به خانه، اما نه به آرامشحاجآقا مکث کرد، نگاهی به دستانش انداخت و گفت:برگشتیم، اما تنها. شهر عوض شده بود، مردم عوض شده بودند، اما ما؟ همان آدمهای جبهه بودیم، با زخمهایی که کسی نمیدید؛ نه فقط در تن، که در روح.سپس ادامه داد: جنگ برای ما تمام نشده بود، دوستانمان را در میدان جا گذاشته بودیم، اما دردهایشان را با خودمان آوردیم.او افزود: الگو و امید ما در آن زمان بیشتر حضور بزرگ مردانی چون شهید دستغیب و شهید اسلامی نسب در شیراز بود که ساده زیستی و سبک زندگیشان زبان زد همه بود و همه آنها را دوست داشتند.دستهایی که میساختند لبخند آرامی زد، انگار به چیزی امید داشت و با لبخند ادامه داد: گوشهنشینی راه ما نبود، از قبل از دوران
جنگ مبل سازی بلد بودم، پس کارگاه زدم، بچهها را مشغول کردم، اما کار فقط نانآوردن نبود، مهمتر از آن، مردم بودند.او افزود: آنهایی که در جنگ کنار ما بودند، حالا وقتش بود که کنارشون باشیم، خانه ساختیم، بیمار درمان کردیم، جبههی جدیدی برایمان باز شده بود، اما این بار نه با اسلحه، بلکه با دستهایی که میساختند.شهدا زندهاند چشمهایش برق زد، صدایش محکم شد، سپس گفت: شهدا هنوز هم با ما هستند. هر کاری که میکنم، متوسل به آنها میشوم و هرکس با آنها رفیق شود، زندگیاش مسیر دیگری پیدا میکند.به وصیت نامه ها اشاره کرد و بیان کرد: هنوز هم وقتی وصیتنامههایشان را برای جوانها میخوانیم، دلشان میلرزد، بنابراین فرهنگ شهادت زنده است، اما نیاز به تکرار ونیاز به روایت دارد. آیندهای که میسازیمدستش را روی زانویش گذاشت، نگاهی به دوردست انداخت و ادامه داد: مردم همیشه پای کار بودهاند، در جنگ، در بحرانها ودر انقلاب. این مسئولیناند که باید بیشتر به فکر باشند.او افزود: ما از نظام طلبکار نیستیم، ولی به مردم بدهکار هستیم، همانطور که آنها در جنگ کنار ما بودند، حالا ما باید کنارشان باشیم، جهاد ما هنوز ادامه دارد، فقط شکلش عوض شده است.حرف آخرچشمهایش را بست، انگار در دلش چیزی میجوشید. با صدایی آرام اما پرصلابت گفت: اگر پیامی برای جوانها داشته باشم، این است، با شهدا رفیق شوید؛با آنها حرف بزنید، از آنها کمک بخواهید و ببینید که زندگیتان مسیر دیگری پیدا میکند، چون آنها زندهاند، ناظر و همراهند.سکوت کرد. من هم چیزی نگفتم. فقط به ساعت شکستهای که هنوز روی مچش بود، نگاه کردم. عقربههایش آرام حرکت میکردند، انگار هیچچیز نمیتوانست متوقفشان کند.#جانباز#دفاع_مقدس#جهاد 15:12 - 3 February 2025