از بیمِ مومنِِ وهمی
از بیمِ مومنِ وهمیدر دیاری، مردی به زهد شهره بود و به عبادت مشهور. جامهاش ساده، زبانش پر ذکر، و پیشانیاش پینهبسته از سجود. خلق، از دور تعظیمش کردند و از نزدیک، از شرّش به خدا پناه بردند. نه آنکه شمشیر کشیده باشد یا مالِ کسی ربوده، بل زبانش چون تیغِ بیغلاف، دلها را میدرید. هر که را دید، به گمانِ گناه، نکوهش کرد و هر که را شنید، به تهمتِ فسق، طرد نمود. در نماز، چنان خاشع که گویی فرشتهایست در محراب، و در بازار، چنان خشن که گویی دیویست در نقاب. یکی از اهل دل گفت: «این مرد، خدا را چنان میجوید که گویی خلق، مانعِ راه اویند؛ و چنان از مردم میگریزد که گویی نجات، در تنهاییست. اما نمیداند که خداوند، در دلِ بندگان است، نه در سایهی سوءظن و عزلتِ بیرحمانه.» دیگری گفت: «اگر مومن، مایهی آرامش نباشد، و اگر دیندار، پناهِ دلهای خسته نباشد، پس فرقش با سنگِ بیجان چیست؟» و خردمندی گفت: «از شرِ آنکه خود را نیکمرد میپندارد، بیشتر باید ترسید تا از آنکه به گناهِ خود آگاه است. زیرا اولی، در وهمِ پاکی، خلق را میآزارد، و دومی، در شرمِ خطا، به مهر نزدیکتر است.» پس دانسته شد که هر جامهی ساده، نشانهی صفا نیست، و هر ذکرِ بلند، دلیلِ قرب نیست. دل باید پاک باشد، نه فقط پیشانی. و مومنِ راستین، آن است که مردم، در کنارش، به خدا نزدیکتر شوند، نه از بیمِ او به خدا پناه برند.
19:38 - 12 مهر 1404