به فرمان دل، تا لب مرز آسمان

یه گوشه بنشین... چشماتو ببند... صدای نفَس خاک رو بشنو. همون خاکی که هشت سال، پناه دلای عاشق بود. دلایی که نه برای خاک، که برای حقیقت جنگیدن. برای یه پرچم که رنگش از خون شهید بود، نه از سیاست.ولایت‌پذیری... واژه‌ای که شاید توی کتابا خشک باشه، ولی توی دل شهدا، یه جور تپش بود. یه جور نور. مثل صدایی که از عمق ایمان می‌اومد؛ صدایی که نمی‌گفت «برو»، نمی‌گفت «بمون»... فقط نگاه می‌کرد، و اون‌ها می‌فهمیدن وقت رفتنه. و رفتن... نه با تردید، نه با حساب و کتاب. با دل رفتن. با یقین. با عشق.مثلاً شهید حاج حسین خرازی... با یه دست، فرماندهی می‌کرد، اما با دو چشم، به افق نگاه می‌کرد؛ به جایی که امام ایستاده بود. یا شهید همت، که انگار هر شب، با دل امامش نماز می‌خوند. یا شهید باکری، که وقتی ازش پرسیدن چرا برنمی‌گردی، گفت: «مگه امام گفته برگرد؟»اینا آدم نبودن فقط... اینا آیه بودن. آیه‌هایی که توی خاک نوشته شدن، تا ما یادمون نره که راه، فقط با چراغ ولایت روشنه.هفته دفاع مقدس که می‌رسه، آدم دلش می‌خواد یه لحظه وایسه... نه برای عزاداری، نه برای افتخار. برای فکر کردن. برای مرور اون لحظه‌هایی که یه جوون، با لبخند، از مادرش خداحافظی کرد، چون امامش گفته بود وقت رفتنه.ولایت‌پذیری یعنی دل دادن، بی‌چونه. یعنی فهمیدن که گاهی عقل، عقب می‌مونه از دل. یعنی وقتی امام گفت «جنگ، جنگ تا رفع فتنه»، اون‌ها گفتن «چشم»، نه «چرا؟»و حالا ما موندیم... با یه دنیا خاطره، با یه عالمه داغ، با یه پرچم که هنوز بوی خون می‌ده. پرچمی که اگه بخواد بالا بمونه، باید هنوز هم با دل، با عشق، با ولایت، نگهش داریم.
هفته دفاع مقدس مبارک... نه فقط به تقویم، که به دل‌هایی که هنوز هم، فرمان دل رو می‌گیرن.
15:18 - 31 شهریور 1404

60 بازدید