پشت پرده بیاعتبارترین امضای جهان
رهبر معظم انقلاب: «نقض عهدهای مکرّر شیطان بزرگ نسبت به تفاهمنامه امضا شده بین رئیسجمهوران ایران و امریکا بار دیگر این حقیقت را به همگان ثابت کرد که امضای رئیسجمهور امریکا چقدر بیارزش و نامعتبر است. » ۱۴۰۵/۴/۲۶
وقتی امضا دیگر تضمین نیستفارس - خط رهبری: در روابط بینالملل، همه چیز با قدرت نظامی یا حجم اقتصاد سنجیده نمیشود. گاهی ارزش یک کشور به اندازه اعتباری است که پای امضایش قرار دارد. دولتها مذاکره میکنند، توافق مینویسند و تعهد میپذیرند، زیرا فرض بر این است که امضای طرف مقابل، پشتوانهای برای آینده است. اگر این فرض فرو بریزد، دیگر مسئله فقط شکست یک توافق نیست؛ اصل اعتماد در نظام بینالملل آسیب میبیند.سالهاست که هر بار سخن از مذاکره با آمریکا به میان میآید، بحث بر سر متن توافق، ضمانت اجرا یا جزئیات حقوقی آن شکل میگیرد؛ اما شاید پرسش مهمتر این باشد که اساساً امضای آمریکا تا چه اندازه اعتبار دارد؟ پاسخ به این سؤال را نه در ادبیات سیاسی بلکه باید در تاریخ رفتار ایالات متحده جستوجو کرد؛ تاریخی که نشان میدهد مسئله صرفاً یک رئیسجمهور یا یک پرونده خاص نیست، بلکه با الگویی تکرارشونده مواجه هستیم.
برجام؛ یک استثنا یا یک الگو؟برجام مشهورترین نمونه این الگوست، اما نخستین آن نیست. توافق هستهای ایران پس از سالها مذاکره فشرده و تصویب قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت، به یکی از مهمترین توافقهای بینالمللی دهه اخیر تبدیل شد. آژانس بینالمللی انرژی اتمی در گزارشهای متعدد، پایبندی ایران به تعهدات خود را تأیید کرد اما در اردیبهشت ۱۳۹۷ دونالد ترامپ بهصورت یکجانبه از توافق خارج شد و همزمان سیاست «فشار حداکثری» را جایگزین تعهدات پذیرفتهشده آمریکا کرد. حتی در داخل ایالات متحده نیز منتقدان این تصمیم هشدار دادند که هزینه اصلی این اقدام، از بین رفتن اعتبار آمریکا بهعنوان شریک قابل اعتماد در توافقهای بینالمللی است.با این حال اگر برجام را نقطه آغاز تحلیل بدانیم، تصویری ناقص خواهیم دید. خروج از برجام بیش از آنکه یک استثنا باشد، حلقهای از زنجیرهای طولانی است؛ زنجیرهای که دههها پیش از پرونده هستهای ایران آغاز شده بود.
ردپای یک عادت در تاریخ دیپلماسی آمریکابرای درک این الگو کافی است چند صفحه از تاریخ دیپلماسی آمریکا را ورق بزنیم. پس از پایان جنگ جهانی اول، «وودرو ویلسون» یکی از معماران اصلی معاهده ورسای بود و آمریکا نقشی محوری در شکلگیری آن ایفا کرد؛ اما همان کشوری که در تدوین توافق نقش داشت، در نهایت آن را تصویب نکرد و از پذیرش تعهداتش سر باز زد. این تنها یک رخداد تاریخی نبود؛ نمونهای بود از فاصله میان نقشآفرینی سیاسی و پذیرش مسئولیت حقوقی.این الگو در دهههای بعد نیز تکرار شد. ایالات متحده کنوانسیون حقوق کودک را امضا کرد اما هرگز آن را تصویب نکرد و عملاً تنها عضو سازمان ملل باقی ماند که به این معاهده نپیوسته است. کنوانسیون حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان، کنوانسیون حقوق دریاها و شماری دیگر از معاهدات مهم نیز یا در سنا متوقف شدند یا هیچگاه به مرحله اجرای کامل نرسیدند. در واقع یکی از ویژگیهای سیاست خارجی آمریکا آن است که میان «امضا» و «تعهد» فاصلهای قابل توجه وجود دارد.
پشت پرده یک بیاعتمادی جهانیرفتار واشنگتن تنها به تصویبنکردن معاهدات محدود نمانده است. در سالهای اخیر، آمریکا از توافق اقلیمی پاریس خارج شد؛ از یونسکو کنارهگیری کرد؛ شورای حقوق بشر سازمان ملل را ترک گفت؛ از پیمان نیروهای هستهای میانبرد (INF) خارج شد و سپس روند خروج از پیمان آسمانهای باز را نیز آغاز کرد؛ آن هم در شرایطی که بسیاری از متحدان اروپاییاش با این تصمیمها مخالف بودند. این فهرست نشان میدهد که خروج یکجانبه از توافقها، نه یک تصمیم موردی بلکه ابزاری شناختهشده در سیاست خارجی آمریکاست.حتی در حوزه تجارت نیز همین منطق دیده میشود. اعمال تعرفههای یکجانبه، بیاعتنایی به قواعد سازمان تجارت جهانی و استفاده گسترده از تحریمهای فرامرزی علیه شرکتها و دولتهای دیگر، بارها با اعتراض شرکای اروپایی و آسیایی آمریکا روبهرو شده است. در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ، بیش از سه هزار و نهصد اقدام تحریمی جدید ثبت شد؛ آماری که بهخوبی نشان میدهد واشنگتن چگونه از ابزارهای اقتصادی فراتر از چارچوبهای پذیرفتهشده بینالمللی استفاده کرده است.
نکته مهم آن است که این رفتار را نمیتوان صرفاً به یک حزب یا یک رئیسجمهور نسبت داد. جمهوریخواهان از توافقی خارج میشوند و دموکراتها به توافقی دیگر بازمیگردند؛ سپس دولت بعدی مسیر متفاوتی را انتخاب میکند. نتیجه آن است که طرف مقابل، دیگر با یک دولت مذاکره نمیکند بلکه با ساختاری روبهروست که تضمینی برای تداوم تعهداتش وجود ندارد. در چنین شرایطی، تغییر دولت در واشنگتن میتواند به معنای تغییر کامل سیاست خارجی و بیاثر شدن توافقهای پیشین باشد.
تاریخ علیه واشنگتن، امضای بیاعتباراز همین منظر، مسئله برجام یا تفاهمنامه اسلام آباد صرفاً خسارتهای اقتصادی یا سیاسی ناشی از خروج آمریکا نبود؛ بلکه ضربهای بود که به مفهوم اعتماد در روابط بینالملل وارد شد. وقتی توافقی که با تأیید شورای امنیت سازمان ملل شکل گرفته و اجرای آن بارها از سوی نهادهای بینالمللی تأیید شده است، با یک تصمیم سیاسی کنار گذاشته میشود، پیام آن فقط متوجه ایران نیست؛ همه طرفهای مذاکره درمییابند که امضای واشنگتن، بهتنهایی تضمینکننده اجرای تعهدات نیست.به همین دلیل، امروز بحث درباره آمریکا دیگر صرفاً یک اختلاف سیاسی میان دو کشور نیست. موضوع، تجربهای تاریخی است که از معاهده ورسای تا برجام، از معاهدات حقوق بشری و توافقهای اقلیمی و امنیتی تا تفاهمنامه اسلام آباد، بارها خود را تکرار کرده است. هر یک از این نمونهها شاید بهتنهایی قابل توجیه به نظر برسند اما کنار هم تصویری متفاوت میسازند؛ تصویری از سیاستی که تعهدات بینالمللی را تا جایی معتبر میداند که با محاسبات مقطعی قدرت و منفعت آمریکا تعارض پیدا نکنند.
در چنین چارچوبی، بیاعتباری امضای آمریکا یک شعار سیاسی نیست؛ نتیجه مطالعه یک کارنامه تاریخی است. کارنامهای که نشان میدهد مسئله فقط خروج از برجام یا تفاهمنامه اسلام آباد نیست، بلکه الگویی پایدار از تقدم منافع کوتاهمدت بر تعهدات حقوقی است. در دنیای دیپلماسی، اعتبار هر کشور به اندازه اعتباری است که پای امضایش میایستد؛ و اگر تاریخ داور این اعتبار باشد، کارنامه واشنگتن پرسشی جدی را پیش روی جامعه جهانی قرار میدهد: آیا میتوان بر امضایی حساب کرد که بارها خود، تعهداتش را نقض کرده است؟
14:10 - 31 تیر 1405