روایت دختری که منافقان را به دام انداخت

ممکن بود منافقین از پشت کوه حمله کنند و از رودخانه رد شوند. خودمان باید پاس می‌دادیم. آن شب نوبت من شد که پاس بدهم. بعد از تمرین‌های سخت نظامی، دخترها از خستگی بی‌هوش شدند.

شوق بازگشت

هوا آنقدر تاریک بود که گاهی خیال می‌کردم سایه‌های محوی را می‌بینم. اسلحه ژ۳ که حالا کار با آن را مثل چاقوی آشپزخانه بلد بودم؛ روی دوشم جا به جا می‌کردم و روی پل رودخانه قدم می‌زدم.فاطمه بمانی زنی است که از روزهای کودکی در صحنه‌های مهم کشور حاضری زده. نمونه‌ای از زنان و دختران ایرانی که در پشتیبانی از وطن، نقطه توقف نمی‌شناسند: «ساکن روستای ولد آباد کرج بودیم. زنی در روستا زندگی می‌کرد که شوهرش را از دست داده بود. خرج چهار بچه را با چرخ خیاطی‌اش می‌داد. روزهایی که منتظر بازگشت امام بودیم، با هزینه خودش ماشین می‌گرفت تا دو دخترش را به تجمعات مردمی تهران ببرد. این وقت‌ها اجازه من و خواهرم را از مادرمان می‌گرفت. روزی که گارد شاهنشاهی به دانشگاه تهران حمله کرد؛ آنجا بودیم. بر علیه بختیار شعار می‌دادیم که از پشت دیوار دانشگاه، تیراندازی شروع شد. جوان‌های انقلابی ما را از دانشگاه خارج کردند. آنقدر رفتیم و آمدیم که روز بازگشت امام، مادرم گفت حالا نوبت من است که بروم و شما خانه بمانید!خواهر بزرگم در خانه تلوزیون داشت. هر چه آدم در روستا داشتیم، سرازیر شدند توی خانه. بعضی‌ها روی پای هم نشسته بودند. تلوزیون که امام را روی پله‌های هواپیما نشان داد؛ صدای صلوات دیوارهای خانه را می‌لرزاند.»

جنگ جنگ تا پیروزی

فاطمه بمانی از روزهای دفاع مقدس هشت ساله خاطرات زیادی دارد. آنقدر که باید فکر کند تا کدامشان برایم تعریف کند:«برای سال تحصیلی جدید آماده می‌شدیم که صدام حمله را شروع کرد. جهاد، زن و مرد نمی‌شناخت. درست مثل این روزها که همه جور آدمی توی خیابان و تجمع می‌آیند. من که آن موقع چهارده سالم بود، زیر دست و پای بزرگترها می‌چرخیدم تا روی من هم حساب کنند.مادرم چند کلاف کاموای یک رنگ می‌داد به من. کلاف‌ها را می‌بردم خانه همسایه‌ها. به یکی می‌گفتم با کلافش آستین ببافد. دیگری آستین دوم را، آن یکی پشت پلیور و به همین ترتیب آخر هفته، تکه‌های پلیور به خانه ما می‌رسید. مادرم همه را به هم می‌دوخت و یک پولیور برای رزمنده‌ها آماده می‌شد. زن‌های روستا همزمان نان لواش می‌پختند. همه اهالی روستا نان‌ها را بعد از پخته شدن روی پارچه‌ تمیز پهن می‌کردیم تا دو روز هوا بخورند. بعد نان‌های خشک شده را روی هم می‌چیدیم و می‌فرستادیم جبهه‌های جنوب و غرب. آن نان‌هایی بود که رزمنده‌ها دوست داشتند و سفارش می‌کردند. باز هم بفرستیم. یادم هست یک روز شصت نیسان نان لواش فرستادیم جبهه!نزدیک عید نوروز سال ۶۰، آماده شدیم برای رزمنده‌ها عیدی درست کنیم. به خانه یکی از اهالی روستا رفتیم. با کمک‌های مردمی، کوهی از پسته و نخودچی و بادام را وسط خانه ریخته بودند. تعداد زیادی عکس کوچک امام خمینی را چاپ کرده بودند. من و چند نفر از دانش آموزان روستا که سواد داشتیم؛ پشت عکس‌ها می‌نوشتیم: (سلام رزمنده عزیز! سال نو بر شما مبارک.)آجیل و عکس را در کاغذهای زرورقی کوچک می‌ریختیم و با منگنه محکم کاری می‌کردیم.»

دختران پای جهاد

«سال ۶۰ فهمیدم سه معلم مدرسه عضو سازمان مجاهدین خلقند. عضو انجمن اسلامی مدرسه بودم و مراقب اتفاقات مدرسه. به مدیر گفتم اما عین خیالش نبود! آن قدر رفتم پیش معلم پرورشی تا پیگیر اخراج این سه معلم شد. بعدها شنیدم یکی از آنها اعدام شده.تابستان آن سال مدرسه برنامه اردویی داشت. آن هم برای ۱۲ روز! گفتند به خاطر منافقین، محل اردو را نمی‌گویند. دست به دامن یکی از بچه‌ها به نام صدری شدم که از من بزرگتر بود.مادرم با قرآن استخاره گرفت که میانه آمد. بالاخره به خاطر گل روی صدری، رضایت داد راهی اردو شوم. چه اردویی که از ما یک پا سرباز و رزمنده ساخت!اول تیر سال ۶۰ به اردوگاه شهید باهنر کرج رفتیم. یک رودخانه خروشان داشت که از صدای بلندش، صدای صحبت بغل دستی را نمی‌شنیدی! ساختمانی از قبل انقلاب داشت و باقی اردوگاه کوه و تپه بود. برنامه‌ها شروع شد. از سخنران‌های نامدار تا آموزش‌های سنگین نظامی. روزی چند بار از تپه‌های بلند آنجا بالا می‌رفتیم. خشم شب، بیدار باش و نماز صبح جماعت پای ثابت برنامه‌ها بودند. پلی روی رودخانه بود که دو سمت آن را به هم وصل می‌کرد. ممکن بود منافقین از پشت کوه حمله کنند و از رودخانه رد شوند. خودمان باید پاس می‌دادیم. آن شب نوبت پاس من شد. بعد تمرین‌های سخت نظامی، دخترها از خستگی بی‌هوش شدند.اسلحه ژ۳ که حالا کار با آن را مثل چاقوی آشپزخانه بلد بودم؛ روی دوشم جا به جا می‌کردم و روی پل رودخانه قدم می‌زدم.نگاهم به نوک کوه نگاه بود که هر ردی از منافقین را در هوا بزنم. روز بعد، ششم تیر ماه خبر ترور آیت الله خامنه‌ای رسید. همان شب به خاطر بالا رفتن آمار جنایت منافقین، ما را با اتوبوس از اردوگاه تخلیه کردند. روز بعد خانه بودیم که خبر شهادت هفتاد و دو تن رسید.»

زندگی موازی با جهاد

فاطمه بمانی از روزهایی می‌گوید که جنگ و زندگی همزمان در رگ‌های ایران جریان داشت: «سال 63، هجده ساله شدم. شش ماه از عقدم می‌گذشت. سومین روز بهار که مصادف با میلاد حضرت زهرا بود مراسم عروسی من و جاری‌ام را در یک خانه گرفتیم. عروسی ما با دعا و صلوات برای پیروزی رزمندگان جان گرفت. دوتا مجلس را یک جا گرفته بودیم و خانه پر از مهمان بود. من و جاری‌ام بالای مجلس و کنار هم نشستیم. زندگی را خیلی ساده می‌گرفتیم. تجملی نداشتیم که به خاطرش در سختی باشیم. با شام از مهمان‌ها پذیرایی کردیم. من و جاری‌ مقنعه و چادر سیاهمان را سر کردیم و راهی خانه بخت شدیم. آخر همان سال دختر اولم به دنیا آمد. کمک به جبهه با زندگی عادی آن روزهایمان منافاتی نداشت.»

نهضت، ادامه دارد

«دو شب پیش از رحلت امام خمینی بود که تلوزیون اعلام کرد: «به مساجد بروید و برای سلامتی امام دعا کنید.»همان وقت شب مساجد پر از جمعیت شد. تا سحر برای سلامتی امام، دعای توسل و قرآن خواندیم. طولی نکشید که خبر رحلت روح ملکوتی امام آمد.مردم از شهرهای مختلف خودشان را برای وداع با امام رساندند. بعد امام خمینی، رهبری آیت الله خامنه‌ای را با جان پذیرفتیم. اعلم‌تر از هرکسی بودند. از آن زمان هر طور که از دستمان برمی‌آمد پشتیبان ولایت فقیه بودیم. برای کمک به غزه چندین جشنواره غذای بزرگ برگزار کردیم. هر خانم، یک غذای را در حجم بالا درست کرد و پول فروش را برای غزه ‌فرستادیم. یک بار خانمی پنج میلیون پول آورد. کل آن مبلغ را کرفس خریدیم. کرفس‌ها را خرد و سرخ کردیم. بعد فروش آنها، سرمایه پنج ملیونی‌ ما تبدیل به چهل ملیون تومان شد که همه را تقدیم مردم شریف مقاومت کردیم.حالا با شروع جنگ رمضان، می‌بینم بین روزهای دفاع هشت ساله و این زمان، فرقی نیست. نسل‌ جوان امروز، مثل جوانی ما پای کارند.از حضور بی‌وقفه زنان و دختران کم سن در خیابان تا فعالیت‌های پشتیبانی که لحظه‌ای روی زمین نمانده است.در تمام روزهای جنگ رمضان، خانم‌های محل از صبح تا غروب برای افطار و سحری ایست‌های بازرسی و مدافعان امنیت لقمه آماده کردند. دختران نوجوان، روی کاغذ‌های رنگی برای مامورانی که امنیت تجمع‌های شبانه و مردمی را به عهده داشتند؛ پیام تشکر می‌نوشتند و همراه با شکلات یا آجیل به آنها هدیه می‌دادند. حضور ما در میدان ادامه دارد تا وقتی که پیروزی کامل نصیب ملت شریفمان شود.»#دفاع_مقدس#جنگ_رمضان #زنان#مقاومت#تجمع_مردمی
13:50 - 20 فروردین 1405

4 إعادة النشر19 التفاعل
141٫5k من المشاهدات


8 الإجابة

@Davood_Foroghiمنذ 3 أيام
واقعا خیلی خاطره بی ربطی و شعاری بود نسبت به این روزا بود. یه دختری رفته بوده اموزش نظامی دیده. بعد هم میگه سریع برگشتند. خب که چی؟ هنوز تو دنیای دهه شصتن انگار بعضیا.

‌farshad3530‌ صورة الملف الشخصي
@Farshad300منذ 3 أيام
تعليقًا على و
T
Trader1

@Trader1  •  20 اسفند 1404

شكر

بیعت فعالین بازار سرمایه با رهبری

لبیک یا خامنه ای باتوجه به بیعت آحاد افراد و اقشار جامعه با رهبر سوم انقلاب،لازم دانستم به عنوان یکی از فعالین با سابقه بازار سرمایه و عضو کوچکی از جامعه چهل میلیونی سهامداران ایران،بیعت خود را با رهبر انقلاب اعلام کنم و این پویش با حمایت تمام سهامداران بورس ایران،یک اعلام بیعت با رهبر عزیزمان باشد. بی شک فعالین بازار سرمایه نقش مهمی در تولید و تامین مالی تولید کشور دارند و طبق فرمایشات رهبر شهید،باید پس از اتمام این جنگ تحمیلی به فکر بازسازی و تقویت تولید داخلی با کمک سرمایه های سرمایه گذاران بورس باشیم.

100
1000

‌علی مهدوی‌ صورة الملف الشخصي
@Ali313منذ 3 أيام
تعليقًا على
درود بر شیر زنان این سرزمین

@user1709099979170253869منذ 2 أيام
تعليقًا على
اصلا خودت فهمیدی چی نوشتی؟بی سر و ته مثل برنامه های صدا و سیما

@mohammad_amin_jalمنذ 2 أيام
تعليقًا على
نسل در نسل ما اهل مقاومت بودند؛ به اذن خدا این راه ادامه دارد...

@Kamran_phnfمنذ 2 أيام
تعليقًا على
زنان قهرمان ، مبارز و انقلابی ایران سربلند با شجاعت بی بدیل خود در مبارزات با رژیم منحوس پهلوی بی شرف ، دفاع مقدس هشت ساله ، صحنه ها سازندگی ، علمی و فناوری ، دفاع مقدس ۱۲ روزه ۱۴۰۴ ، دفاع مقدس دی ماه ۱۴۰۴ و دفاع مقدس حاضر در جنگ سوم واقعا مجاهدگونه درخشیده اند.سپاس از انعکاس نقش خانم های این سرزمین

@fatemebinaمنذ 2 أيام
تعليقًا على
همه میدونن که تاریخ تکرار میشه،یکی از پر تکرار ترین سوالاتی که در طی جنگ از خودم میپرسیدم و از اطرافیان هم میشنیدم، این سوال بود که "مردم در طی هشت سال دفاع مقدس چی کشیدن! چطور مدیریت میکردن کارهای روزمره و جهاد و جبهه رو!" مرور اون خاطرات مایهٔ دلگرمیه برای منی که-

‌جلال ترابی 🇮🇷‌ صورة الملف الشخصي
@jalaltorabiمنذ 1 أيام
تعليقًا على

خطرات داده بیومتریک در عصر دیجیتال: بدن شما چگونه حریم خصوصی تان را فاش میکند؟

بسیاری از افراد برای پایش و مدیریت وضعیت سلامت خود از ابزارهای دیجیتال نظیر ساعت های هوشمند، دستبندهای ورزشی و انواع اپلیکیشن های سلامت استفاده میکنند. این ابزارها داده هایی مانند ضربان قلب، کیفیت خواب و میزان فعالیت روزانه را ثبت کرده و به کاربران کمک میکنند درک دقیق تری از شرایط جسمی و وضعیت بدنی …
أظهر المزيد

إظهار هذا الموضوع