قصه اشک و قدمهایی بهسوی قتلگاه «آقا»
سلام نماز را که میدهند، موجی از جمعیت بلند میشود و به سمت جلوی زینبیه حرکت میکند؛ به روال همه برنامههای حسینیه که برای نزدیکتر نشستن به آقا، فضاهای خالی بین صفهای نماز را پر میکردند. چنددقیقه نگذشته که یکدفعه خیلیها متحیر میمانند؛ آقا که دیگر قرار نیست بیاید.
از لحظه اول همهچیز با اشک درآمیخته شده؛ از پیامی که ساعت برنامه و جای کارتگرفتن را خبر داده بود؛ این پیام، همیشه اشتیاقِ وصفناشدنیِ دیدار روی ماه آقا را داشت و حالا دعوتمان میکرد به رفتن به قتلگاهش... اشک امانمان را بریده است.کشوردوست همیشه صبحهای خیلی زود یک شور خیرهکننده داشت؛ تمام امتدادش را میدویدیم حتی به اندازه یک صف، نزدیکتر به آقا بنشینیم. توی مسیر و توی صفها، همه یک ذوقی توی چشمهایشان بود و آرام و قرار نداشتند زودتر صفها و گیتها را رد کنند و روی زیلوهای ساده حسینیه، آرام بگیرند. حالا اما گرد غم روی صورت همه نشسته؛ قدمها آرام و سنگین است. انگار هیچکس دلش نمیخواهد هیچوقت این خیابانِ منتهی به مقتل تمام شود.
همهچیز مثل همیشه است؛ صفهای ورود، گیتهای بازرسی، تحویل کارتها، جاکفشهای کلیددار؛ ولی هیچچیز مثل همیشه نیست؛ نه حسینیه امام خمینی(ره) هست، نه آقا...سیدمجید بنیفاطمه که شروع میکند انگار نیت قتل جمعیت را کرده؛ «عشق را کشتند و ما عشاق اما زندهایم/ جانمان رفتهست اما همچنان ما زندهایم» بیت به بیت، همه میسوزند و میبارند. «ای که نشنیدم صدایی از تو خوشآهنگتر/ من برایت میشوم این روزها دلتنگتر» نیشتر میزند به قلبهای سوخته و دلتنگ جماعت و اشک و خون فواره میزند توی چشمها. «چقدر زخم زبان شنیدی و نیمهشب با آندستهای مجروح برایمان دعا کردی. مثل مادرت». بیتابیها به عرش میرسد؛ انگار در و دیوار زینبیه هم به گریه افتادهاند.
روضه را میزبان خلف صالح آقاییم؛ داغدیده و مجروح، بار امت را برداشته و دلها را قرار شده. حالا هم نگذاشته شهادت غریبانه پدر، چراغ روضههای بیت را خاموش کند. اسمش که میآید، بین داغ و اشک و دلتنگی، امید و آرامش توی دلها مینشیند. قلب همه جماعت با اوست «وعده ما اولین دیدار، بیت رهبری است/ با ولیّ امرمان امروز بیعت میکنیم/ بی برو برگرد از امرش اطاعت میکنیم» "لبیک یا سیدمجتبی" سقف زینبیه را میشکافد و توی تاریخ مینشیند.
21:49 - 2 تیر 1405