پیام زائراولی‌های اصفهان؛ همه بیایند، جای کسی تنگ نیست

یک گروه از اربعین‌اولی‌ها شامگاه دوشنبه راهی عراق شدند، فارس در گزارشی میدانی به گفت‌وگو با تعدادی از آن‌ها پرداخته است.
به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، اولین‌ها همواره خاص‌ترین اتفاقات در زندگی انسان هستند حالا اگر قرار باشد اولین سفر اربعین را تجربه کنی، حتما جذابیت آن چندین برابر خواهد بود. خبردار شدیم کاروانی از اربعین‌اولی‌ها شامگاه دوشنبه از گلستان شهدای اصفهان به سمت نجف حرکت می‌کنند، شنیدن خبر کافی بود تا به دنبال گزارشی از حال و هوای زائران امام حسین (ع) برویم. برات کربلا از دست امام رضا (ع) در خیمه گلستان شهدا هر چند نفر گعده‌ای تشکیل داده‌اند و کسی گوشش به حرف مجری که سعی می‌کند جمعیت را منظم کند بدهکار نیست، به سراغ یکی از جوان‌هایی می‌روم که مادر و پدرش هم کنار او ایستاده‌اند و تذکرات قبل سفر را می‌دهند، جلو می‌روم و خودم را معرفی می‌کنم، اسمش محمدمهدی است از او درباره زمان تصمیمش برای سفر می‌پرسم، می‌گوید: من که لیاقت نداشتم اما امام حسین (ع) لطف کرد و مرا هم دعوت کرد، بدون این که من سؤالی بپرسم ادامه می‌دهد: احساس می‌کنم امام رضا (ع) در سفری که تابستان به مشهد داشتم برات کربلایم را امضا کرده باشد. حین صحبت‌ یکی از همراهان محمدمهدی برگه‌ سبز رنگی را به او داده و تأکید می‌کند مراقب آن باشد، دقت که می‌کنم گذرنامه موقت است، شیطنت خبرنگاری‌ام گل می‌کند، به شوخی به او می‌گویم، این‌طور که پیداست اگر این گذرنامه‌های موقت را صادر نمی‌کردند شما نمی‌توانستی بروی، می‌گوید: یک ماه قبل برای گذرنامه اقدام کردم اما وقتی امام حسین (ع) کسی را دعوت کند، خودش هوای او را خواهد داشت.
مطمئناً فرق است بین کسی که امام را از مدینه همراهی کرده با کسی که ظهر عاشورا به سپاه امام بپیوندد در میان جمعیت چشمم به آقایی افتاد که خوشحال‌تر از دیگران به نظر می‌رسید، شروع به صحبت که کرد از لحجه شیرینش متوجه شدم خمینی‌شهری است، خودش را جواد معرفی می‌کند، اولین باری نیست که به کربلا می‌رود اما این سفر اولین تشرف او در ایام اربعین است، می‌گوید با خانواده می‌رویم، از او می‌پرسم: پیاده‌روی اربعین با خانواده سخن نیست؟ جواد می‌گوید: هرچه باشد سخت‌تر از حرکت کاروان حضرت زینب (س) نخواهد بود در پاسخ به سؤالم درباره اتفاقات اخیر درباره اربعین می‌گوید: ما یک جان که بیشتر نداریم، آن را هم اگر قرار باشد بدهیم، خواهیم داد، گفتم: خانواده نخواستند سفر را به زمان دیگری موکول کنی؟ خندید و گفت: اصلاً همین مادر و همسرم من را راهی کرده‌اند، آن‌ها بیشتر مشتاق زیارت امام حسین (ع) و پیگیر کار هستند، گذرنامه مادرم امروز به دستم رسید، من قرار بود جمعه راهی سفر شوم اما این توفیق نصیبم شد تا زودتر به کربلا برسم، سؤال کردم مگر فرقی هم می‌کند که زودتر بروی یا دیرتر؟ گفت: هرچه زودتر بروی انگار زودتر امامت را همراهی کرده باشی، مطمئناً بین کسی که امام را از مدینه همراهی کرده با کسی که ظهر عاشورا به سپاه امام بپیوندد فرق می‌گذارند.
داستان «قسمت»؛ پیرزن 75 ساله می‌رود اما فرزند جوانش می‌ماند یک پدر و دختر توجه‌ام را جلب می‌کنند، احتمال می‌دهم او هم راهی باشد، نزدیک که می‌شوم می‌گوید که مسافر نیست، تصمیم گرفتم که خداحافظی کنم و به دنبال فرد دیگری بروم اما می‌گوید آمده تا خواهر و خواهرزاده، مادر و برادرش را راهی کند، از ترس درباره راهی کردن عزیزترین افراد خانواده‌اش می‌پرسم، می‌گوید: نه، مادر من 75 سال سن دارد اما امسال تصمیم گرفت تا به زیارت برود اما من قسمتم نشد، ان‌شاءالله سال آینده مهدی خودش را عقب می‌کشد تا متوجه بغض صدایش نشوم اما چشمانی که کم کم در حال تر شدن است، گواه از دلتنگی دارد، نمی‌خواهم او را اذیت کنم خداحافظی می‌کنم و به دنبال فرد دیگری می‌گردم. حضور از 6 صبح در مقابل اداره گذرنامه نوجوانی را می‌بینم که کنار مادرش به ستون خیمه تکیه داده، اسمش علی است و 16 سال دارد، به آن‌ها از بیانیه وزارت امور خارجه درباره به تأخیر انداختن سفر اربعین می‌گویم، مادر علی جواب می‌دهند: شرایط عراق که عادی شده اما اگر بگویند نروید ما باز هم خواهیم رفت حال اگر نتیجه شهادت باشد که افتخار خواهیم کرد، شهادت در راه امام حسین (ع) آرزوی ماست.
از زمانی که تصمیم به شرکت در پیاده‌روی اربعین کردند می‎پرسم، مادر علی که به نظر زن خوش‌صحبتی است، می‌گوید: یک ماه پیش برای گذرنامه اقدام کردیم، قرار بود دیروز حرکت کنیم اما چون گذرنامه ما نرسیده بود نگذاشتند برویم و ما را از اتوبوس پیاده کردند، در پاسخ به این سؤال که در طول این یک ماه خسته نشدید؟ گفت: برای گذرنامه یک هفته هر روز از 6 صبح به پلیس گذرنامه می‌رفتیم، در طول سال روزها تا ساعت 10 می‌خوابیدم اما این یک هفته به عشق امام حسین (ع) صبح زود در اداره گذرنامه حاضر می‌شدیم مادر علی ادامه می‌دهد: سفر به کربلا آن هم در ایام اربعین یکی از رویاهای من بود، همیشه با خودم فکر می‌کردم که بین‌الحرمین چه شکلی است، هر سال پای تلویزیون برنامه‌های اربعین را نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم تا این که امسال قسمتم شد که در پیاده‌روی اربعین شرکت کنم. خیلی سختی‌ها را به جان می‌خریم تا شیرینی به دست آوریم یک کالسکه تا داخل خیمه آمده، سمت آقایی که پشت آن ایستاده می‌روم اما او می‌گوید که دیرش شده و باید به اتوبوس برسد.
هرطور هست او را راضی می‌کنم که چند دقیقه بایکدیگر صحبت کنیم، از علی‌رضا درباره فرزند خردسالش و ترس از آلودگی هوای عراق می‌پرسم، می‌گوید: پسرم 2 سال و ‌4 ماه دارد، می‌خندد و می‌گوید: مریض هم نمی‌شود چون با شیر مادر پوستش کلفت شده، می‌گویم: کسی به شما نگفت که در آن جمعیت جای زنان نیست؟ جواب جالبی داد: خیلی سختی‌ها را به جان می‌خریم تا شیرینی به دست آوریم؛ می‌خواهم خداحافظی کنم که صدایم می‌زند و می‌گوید: بنویس همه بیایند جا برای کسی تنگ نیست انتهای پیام/63113/ج20/ح.
اربعین خانواده
08:01 - 19 مهر 1398

2 بازنشر
16 بازدید




1 پاسخ