شهید بابایی و داستان اتومبیل رایگان
سخن از یک فرمانده بسیجی و درد آشناست؛ فرماندهای که همیشه در وسط معرکه بود و باید او را "یک انقلابی به تمام معنا" نامید.
خبرگزاری فارس – مهدی اخلاصراد: شهادت او در 37 سالگیاش رقم خورد تا یکی از دعاهایش در وصیتنامه با تعبیر "خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده"، مستجاب شده باشد.باید گفت نام او در دفاع مقدس ما، در رأس نام فرماندهان و ایثارگران قرار دارد، شخصیتی که رهبر انقلاب دربارهاش تعبیر "یک انسان بزرگ و یک چهره ماندگار و فراموش نشدنی؛ یک انسان واقعا مومن و پرهیزکار و صادق و صالح" را به کار بردهاند.تعبیر دیگر اما بر روی سنگ مزار او حک شده است: "این شهید عزیز (بابایی)، یک انقلابی حقیقی و صادق بود و من به حال او حسرت میخورم."انقلابی بودن او حتی پیش از انقلاب هم آشکار بود تا آنجا که رژه هوایی هوانیروز را در روز بازدید شاه، به شکل نامحسوس بر هم زد تا اعتراض خود را به ستمهای رژیم ستمشاهی نشان داده باشد.عباس بابایی، نامی آشنا و در عین حال سربلند و افتخارآفرین در تاریخ دفاع مقدس است؛ متولد سال 1329 که در سال 1348 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و سال بعد، برای گذراندن دوره تکمیلی خلبانی هم به آمریکا اعزام شد. این سفر، گوشهای از شخصیت مومن و صالح او را آشکار ساخت.نقل است که همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه میشد: ورزش، عکاسی و دیدن مناظر طبیعی.او همیشه روزانه دو وعده صبحانه و شام غذا میخورد و بیشتر اوقات وعده ناهار را حذف میکرد؛ نکتهای که امروزه در طب اسلامی به شدت به آن سفارش میشود و میتواند برای پیشگیری و درمان بسیاری از بیماریها بسیار موثر و مفید باشد.
این کم غذا بودن عباس بابایی البته هدف والاتر خودسازی و تزکیه نفس هم داشت و در عین حال در راستای صرفه جویی در مخارج بود تا بتواند پول این صرفه جویی را برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند، ارسال کنداو همچنین برخی شبها به محوطه پایگاه آموزشی میرفت و میدوید. روزی در بولتن خبری هفتگی پایگاه، مطلبی منتشر شد که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود که دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب میدود تا شیطان را از خودش دور کند.این حکایت البته از زبان خود عباس شنیدنیتر است:"شبی به میدان چمن پایگاه رفتم و شروع به دویدن کردم؛ از قضا، فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر میگشتند. آنها با دیدن من شگفت زده شدند. کلنل، ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت در این وقت شب برای چه میدوی؟ گفتم: خوابم نمیآمد؛ خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من میگذرد که گاهی موجب میشود شیطان با وسوسههایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی میخندیدند؛ چراکه در حقیقت نمیتوانستند رفتار مرا درک کنند."عباس در عین حال اعتقاد عجیبی به اقامه نماز اول وقت داشت و نمازش را با آرامش و خشوع میخواند؛ حتی اگر در اتاق فرمانده پایگاه باشد.
او در روزی که برای امضای نهایی گواهینامهاش به اتاق فرمانده پایگاه رفته بود، برای دقایقی در اتاق تنها ماند و در همان زمان، وقت نماز داخل شد او بدون توجه به اطراف، روزنامهای یافت و مشغول نماز شد؛ اقامهای که حتی برای فرمانده پایگاه هم جالب بود و نشان داد که عباس فردی واقعا مومن و متوکل است.او گاهی در نماز خود، آیه "ایاک نعبد و ایاک نستعین" را چند بار و با چشمانی اشکبار تکرار میکرد. حتی گاهی به دوستانش میگفت:"صبح که برای نماز بر میخیزید، پس از گرفتن وضو رو به قبله بایستید و از خدا بخواهید که دستش را بر سر شما بگذارد و تا صبح فردا، دست حمایتش را از سرتان بر ندارد."عباس همچنین انسانی بود که تا میتوانست به مردم کمک میکرد و این نکته را در وصیتنامهاش، به همسرش نیز توصیه کرده است.نقل است که او حتی در دوران تحصیل مدرسه و برای کمک به بابای پیر مدرسه که کمر و پاهایش درد میکرد، نیمههای شب، از دیوار مدرسه بالا میرفت و کلاسها و حیاط را تمیز میکرد و به سرعت به خانه باز میگشت تا کسی متوجه نشود؛ البته خودِ بابای پیر مدرسه متوجه این کمک عباس شده بود.او در طول زندگی مبارک خود، با رضایت همسرش، وسایل و لوازمِ کمتر مورد استفاده و یا حتی برخی اوقات طلا و جواهر را به ویژه در ایام نزدیک به اعیاد، میفروخت و پولش را بین مردم نیازمند اطراف پایگاه یا سربازان و کارکنانی که خرجشان با دخلشان همخوانی نداشت، تقسیم میکرد.
در عین حال، حکایت زیر هم نشاندهنده زندگی درسآموز شهید عباس بابایی و اوج تواضع و نوعدوستی اوست:زمانی که عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود؛ نامهای از ستاد فرماندهی تهران به دستش رسید در نامه خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه برای تشویق و اعطای اتومبیل به تهران ارسال شود. همچنین در این نامه قید شده بود که این هدیه از جانب حضرت امام است. عباس نامه را به همکارانش سپرد تا لیست اسامی تهیه شود. چند روز بعد لیست آماده شد و این در حالی بود که نام او را هم در لیست قرار داده بودند. لیست که به دست عباس رسید تا آن را امضا کند، از دیدن نام خود ناراحت شد. همکارانش معتقد بودند که او با داشتن بیشترین ساعات پروازی (بیش از 3 هزار ساعت پرواز) و خدمت شبانه روزی در پایگاه و هزار و یک دلیل دیگر، مستحق دریافت این هدیه است. عباس اما نام خود را خط زد و نام خلبان دیگری را ثبت و سپس نامه را امضا کرد.عباس بابایی را باید فرماندهای نامید که تنها به نظارت و فرماندهی بسنده نمیکرد، بلکه خودش در عملیاتها شرکت میکرد و همیشه برای در وسط میدان بودن، پیشقدم میشد.همین بود که در سال 1366 که برای رفتن به سفر حج انتخاب شد، همسرش را به خانه خدا فرستاد و خودش در مانند چنین روزهایی یعنی روزهای نیمه مردادماه، به دیدار خدا شتافت؛ رحمتالله علیه.انتهای پیام/ک.
11:35 - 15 مرداد 1396