درد دل خواهر شهید در مراسم وداع با رهبر شهید
بعضی اشکها با هیچ داغی قابل مقایسه نیست. میان جمعیت عزادار مراسم وداع با امام و رهبر شهید انقلاب اسلامی در مسجدالنبی(ص) کرمانشاه، پیرزنی با تکیه بر عصایش بیامان گریه میکرد. وقتی از او پرسیدم چرا اینقدر اشک میریزد، پاسخی داد که بغضم را شکست...
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، روبروی مسجدالنبی(ص) روی جدول وسط بلوار نشسته بود. سمت چپش جای یک نفر خالی بود. نشستم کنارش. عصایش را به آسفالت کف خیابان تکیه داده و پیشانیاش را بر دستهای قلاب شده روی دسته عصا گذاشته بود. سلام کردم. با چند بار تکان دادن سر جواب سلامم را داد. پرسیدم: «مادر جان! سختت نیست با این حال آمدی اینجا؟» نگاهم کرد. صورت گِرد و گوشتیاش از شدت گریه قرمز و خیس بود. قطرات اشک پیدرپی روی گونهاش سُر میخورد و میچکید روی مانتواش. میان هقهق گریهاش یک «نه» کشیده گفت و بریدهبریده ادامه داد: «چکار کنم؟ جانم فدای رهبرم. قدمی براش برنداشتم. هیچ کاری براش نکردم. هر کاری بکنم کمه. شرمنده شم!»
خواهر شهید
دوباره پیشانیاش را گذاشت روی دستهایش که روی عصا بود و زار زد. میان گریههایش برایم حرف میزد، ولی متوجه نمیشدم چه میگوید. از بس بغضش سنگین و گلوگیر بود. شانهاش را نوازش کردم و گفتم: «چرا انقد گریه میکنی مادر؟» به طرفم سر چرخاند و با همان هقهق که قطع نمیشد، گفت: «برای رهبر عزیزم! رهبرمان خیلی عزیز بود. پدرمان بود!» با پر روسری بلند مشکیش اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد: «وقتی برادرم شهید شد انقد براش گریه نکردم! وقتی پدرم فوت کرد، انقد که دلم برای آقا تنگه و گریه کردم، براش گریه نکردم.»
با خودم گفتم: «عجب سعادتی! حاج خانم خواهر شهیده.» گفتم: «پس خواهر شهید هستین!» با تکان دادن سر تأیید کرد: «بله!» پرسیدم: «اسم برادرتان چی بود؟ کی و کجا شهید شد؟» با اینکه شانهبهشانهاش نشسته بودم و گوشم را نزدیک صورتش گرفته بودم تا بشنوم، اما بلندی صدای نوحهای که از بلندگوی یکی از موکبها پخش میشد و لحن آرام و همراه با گریهاش، باعث شد دقیقاً متوجه نشوم محمدکرم عظیمی گفت یا محمد کریم یا اسمی شبیه اینها. اما این را شنیدم که گفت: «سال ۵۹ تو سوسنگرد شهید شد. داماد بیست روزه بود!» پرسیدم: «آقا رو دیده بودین از نزدیک؟» گفت: «آره! وقتی آمد کرمانشاه تو دیدار با خانوادههای شهدا دیدمش.»
حسرت حضور در تشییع رهبر شهید
همسرش که پیرمردی بود با موهای سپید و پیراهن مشکی و عصا، سمت راستش نشسته بود. در حالیکه دانههای تسبیح آبیاش را یکییکی میانداخت، زیر گوشش با او حرف میزد و دلداریاش میداد. پرسیدم: «دوست داشتین الان تهران بودین تو مراسم تشییع؟»دوباره اشکهایش را با پر روسریاش پاک کرد و گفت: «خیلی دوست داشتم برم، ولی کسی نبود ببرتم.» به پای چپش که از نحوه نشستنش مشخص بود مشکلی دارد، اشاره کرد و با حسرت گفت: «با این پا نمیشه!»
رهبر ما فرق داشت
گفتم: «به نظرتان فرق رهبر ما با رهبر کشورای دیگه چی بود؟» گریههایش شدت گرفت و باز بریدهبریده گفت: «فرق داشت! رهبر ما عزیز بود. دین و ایمان داشت. همه کاری برامان کرده بود، ولی حیف قدرشو ندانستیم!» برای پرسیدن سؤال بعدی که توی ذهنم میپرخید، تردید داشتم، اما بعد از مکث کوتاهی دل به دریا زدم و پرسیدم: «به نظرتان بهتر نبود رهبرمان با ترامپ کنار میآمد؟!»
آخرین قاب
یک لحظه گریهاش قطع شد. به طرفم سر چرخاند و خیره به صورتم با لحنی قاطعانه جواب داد: «نه! پیروزی با ماست! آقا گفته! همه میدانن.» این را گفت و کاسه چشمهایش باز پراشک شد و با گریه نفرین کرد: «ای خدا لعنتت کنه ترامپ! خدا لعنتت کنه.» همانطور که گریه میکرد زیرلب میگفت: «میگفتن رهبر پنهان شده، فرار کرده، فلان شده، بهمان شده... روی همهشان سیاه شد!»رو به او و همسرش اجازه گرفتم: «میشه یه عکس ازتان بگیرم؟» همدیگر را نگاه کردند و بعد، همزمان گفتند: «بگیر!» عکس گرفتم. تشکر کردم و در حالیکه دعایم میکردند از آنها جدا شدم.
18:12 - 15 تیر 1405