پرستار بیمارستان فارابی: بخش آیسییو میدان جنگ شده بود
پرستار بیمارستان فارابی کرمانشاه گفت: روز ۲۶ خرداد ۱۴۰۴، آرامش بیمارستان با صدای مهیب انفجار حمله جنایتکارانه رژیم صهیونیستی در هم شکست. دیوارها میلرزیدند و شیشهها فرو میریختند...
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، صبح ۲۶ خرداد ۱۴۰۴، بیمارستان فارابی مثل همیشه بیدار شده بود. صدای عبور پرستاران از راهروها، نجواهای آرامِ پشتِ درِ بخشها و بوی همیشگی دارو… همه چیز همانطور بود که باید میبود؛ آرام، معمولی، پزشکی.
مریم احمدی، پرستار داروخانه بیمارستان، زیر پنجره نشسته بود. مشغول ثبت داروها بود که ناگهان...
صدای انفجاری نهچندان بلند، اما آنقدر غافلگیرکننده که شیشههای داروخانه یکییکی شکستند. داروهای چیده شده روی قفسه روی زمین پاشیدند. هوا بوی ترس گرفت.مریم به اطراف نگاه کرد. احساس کرد دیوارها دارند فرو میریزند. هیچ چیز قابل درک نبود.با صدایی لرزان، اما قاطع به همکارانش گفت: «بریم بیرون… زود باشید، بریم!»آنها دویدند. صدای انفجار دوم، اما این بار بلندتر و وحشناکتر دیوارها را لرزاند. پرستاران، پزشکان، حتی بیماران، همه به حیاط پشتی پناه بردند.
روایت یک ایستادگی
اما حیاط هم امن نبود. با هر صدای انفجار، دود و ترکش در هوا پخش میشد. همه... میدویدند، میترسیدند...ترس از چهرهها فریاد میکشید، مریم همکار ترسیدهاش را بغل کرده بود و فقط میگفت: «نترس... تمام شد، تمام شد.»، اما قلب خودش هم میلرزید.این پایان ماجرا نبود.
(فیلم| صدف نظری کارشناس تجهیزات پزشکی)
صدای دوم، بلندتر آمد. اینبار نهفقط صدا، که دود، تکههای سقف، ترکش و خاک، همه باهم به هوا رفتند. چشمها چیزی نمیدیدند جز انفجار، دلها چیزی نمیفهمیدند جز وحشت.
بازگشت به دل خطر
در همان لحظات، صدای فریادی آمد:«بخش مردان ۱ و ۲ رو زدند!»مریم، بیدرنگ، بیآنکه حتی به ترکشها فکر کند، دوید. برگشت داخل ساختمان بیمارستان. شتابان. شاید هم بیپروا.
داخل شلوغ بود، آشفته. مریم میگوید: «تا شنیدم بخش مردان را زدند، از حیاط برگشتم تو. گفتند نه، تخلیه شده. دویدم سمت آیسییو. آنجا مریضها قدرت حرکت ندارند. باید نجاتشان میدادیم.»
آیسییو، خط مقدم جنگ
آیسییو خاموش نبود، پر از صدای دستگاهها و نالههای آرامی بود که در آن همه هیاهو، گوش را میخراشید.تکههای شیشههای درب آیسییو، تختهای شکسته و... روی زمین پاشیده بود...بخش آیسییو مثل منطقه جنگی شده بود. ترکشها تا حیاط بیمارستان آمده بودند. سقفها ریخته، شیشههای انتهایی بخش کاملاً فرو ریخته بودند. استند کولر روی زمین افتاده بود. با این حال، مریم و همکارانش لحظهای عقب ننشستند.هشت بیمار آنجا بستری بودند؛ ناتوان، نیمههوشیار، وصل به دستگاههای تنفسی. یکی از آنها پیرمردی نیمههوشیار با چشمانش نیمهباز و بیرمق بود.مریم جلو رفت، خم شد در گوشش آرام، گفت: «باباجان، نترس... ما کنارت هستیم.» سرم را باز کرد، سوند را جدا کرد، کمکش کرد بنشیند. مرد با تکیه به مریم نشست. گذاشتندش روی ویلچر. یکی از پرستاران او را برد.
تخت بعدی، خانمی بود با توان حرکتی کم. او را هم با کمک دیگر همکاران روی برانکارد گذاشتند. مریم هنوز وقت برای نفس کشیدن نداشت. رفت دنبال دستگاه تنفس مصنوعی. مریضهایی بودند که بدون دستگاه نمیشد جابهجایشان کرد. نفسشان به دستگاه ونتیلاتور بند بود.
او رفت، بین راهروها دوید. از بخشهای دیگر، دستگاهها را جمع کرد، سیمها را کشید، لولهها را جدا کرد. تمام تنش، نگاهش، فکرش، فقط نجات بود.میدوید، اما نه از ترس؛ میدوید برای نجات...
«مریضها را جدا میکردیم. آنهایی که فقط اکسیژن میخواستند، روی ویلچر میبردیم. باقی را با دستگاه ونتیلاتور قابل حمل منتقل کردیم به نزدیکترین خروجی».مریضها ترسیده بودند، نیمههوشیار بودند، اما نگاهشان پر از اعتماد به پرستارهایی بود که تا آخرین لحظه کنارشان ایستاده بودند و آنها را به بیمارستان امام رضا(ع) منتقل کردند.ترکشها میتوانست جان هر کسی را بگیرد. اما شکر خدا، به هیچ بیماری برخورد نکرد و بیمارستان آن روز فوتی نداشت.«خدا رحم کرد… واقعاً رحم کرد.»مریم این جمله را بارها گفت.
زندگی از دل میدان
مریم آن لحظه فقط به فکر دخترش کوچلوش بود که بعد از من چه میشود...نجوای درونش آرامش میکرد: «خوبه به مادرم عادت کرده بدخلقی نمیکنه، مادرم کنارش میماند».مریم در سوی دیگر همکارانش را میدید که خانوادههایشان آمدهاند. دلش خواست زنگ بزند به همسرش. ولی گفت: «نه…الان آمادهباشه، نظامی و مرزدار است، من هم تو جبهه خودم، جبهه سلامت مشغول خدمترسانی هستم»در همان لحظه گوشیاش زنگ خورد. همسرش بود: «مریم؟ توی حیاطم… حالت خوبه؟»مریم بغض کرد. گفت: «تو چرا آمدی؟ آمادهباش نیستی؟»اما دلش گرم شد. انگار تمام جهان یک لحظه آرام گرفت.
نه فقط یک پرستار… یک سرباز
مریم احمدی نهتنها پرستار بود، بلکه سربازی بود بیلباس رزم. با دستان خالی، اما دلی پُر از تعهد.«هیچوقت از برگشتن به بیمارستان آن روز، پشیمان نیستم. حتی اگر هزار بار دیگر هم این اتفاق بیفتد، باز هم برمیگردم.»این جمله را مریم بارها در دلش مرور کرده. چون پرستار بودن، یعنی ماندن در دل حادثه، یعنی گفتن «نترس» وقتی خودت هم ترسیدهای. یعنی دویدن، حتی اگر پاهایت بلرزد.او سالها در خانوادهای قوی رشد کرده بود. ۹ سال در کنار یک نظامی زندگی کرده بود. و حالا، وقتی جنگ سایهاش را تا دیوارهای بیمارستان کشانده بود، او هم پای به میدان گذاشته بود.
پایان روایت، آغاز بازسازی
امروز، بخشهایی از بیمارستان بازسازی شدهاند. زخمهای شیشه، ترکش و دود کمکم ترمیم میشوند.شیشهها دوباره نصب شدهاند. سقفها تعمیر شدهاند. اما خاطره آن روز، هنوز در دل مریم مانده. نه با تلخی، بلکه با افتخار.
فیلم| اینجا منطقه نظامی نیست!
صبح روز دوشنبه ۲۶ خردادماه رژیم صهیونیستی با حمله موشکی به مرکز غیر نظامی بیمارستان فارابی جان بیماران زیادی را به خطر انداخت.
نمایش گزارش
عکس| تجاوز صهیونیستها به مراکز غیر نظامی در کرمانشاه
در جریان تجاوز صهیونیستها به کشورمان چندین نقطه غیر نظامی هدف گرفته شد، نتیجه تهاجم به ساختمان بهزیستی در قصر شیرین و مرکز نگهداری اسب و یک بیمارستان در کرمانشاه را ببینید.عکس: بهروز احمدی#قصر_شیرین#اسرائیل#اخبار_جنگ نمایش گزارش
07:49 - 4 مرداد 1404