سهم کوچک ما از عاشورا

قصه را تازه شروع کرده‌ بودم که یکی از بچه‌ها با صدای لرزانی، دست کوچکش را بالا می‌برد: «خانم… چرا آدم‌های بدی که مقابل امام حسین بودن، این‌قدر زیاد بودن؟»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: قدم‌هایم را تندتر می‌کنم؛ زمان از من جلو زده و من باید هرچه زودتر خودم را به مسجد برسانم؛ به میعادگاهی که هر شب دل‌ها در آن، دوباره کربلایی می شود. از خیابان و کوچه‌ها که می‌گذرم، صدای دسته‌های عزاداری مثل موجی سنگین دور و برم می‌پیچد؛ طنین دلنشین نوحه‌ها، «یا حسین»‌ها، ریتم آهنگ زنجیرزنی و هماهنگی دست هایی که بر سینه ها کوفته می شود، انگار هر ضربه‌اش به قلب خودم می‌خورد و مرا یاد ماه محرم کودکی هایم، می اندازد.

از عمق تاریخ تا اعماق قلب آدمها

ایستگاه‌های صلواتی قدم به قدم در خیابان برپا شده؛ بوی اسپند و عطر چای نذری و شربت آب‌لیمو و گلاب در هوا پیچیده، گویی شهر برای میزبانی از داغ حسین (ع) همیشه آماده بوده.
به ورودی مسجد که می‌رسم، دوستم از روبه‌رو به سمتم می‌آید، قبل از آن‌که سلام کنم، با نگرانی نگاهم می‌کند: «حالت خوبه؟ خیلی رنگت پریده.» لبخند کم‌جانی می‌زند و می‌رود، اما حرفش در ذهنم می‌ماند؛ شاید حق با او باشد. شاید این رنگ‌پریدگی، این لرزش پنهان صدا و دست‌هایم، همان کششی است که هر سال محرم، مخصوصاً عاشورا، از عمق تاریخ تا قلب آدم می‌دود.

آمادگی برای قیام

امروز، روزی نیست که بشود مثل روزهای دیگر از کنارش گذشت؛ امروز، زمین بار دیگر بوی خون می‌دهد. مگر نه این‌که در شب و روز عاشورا، قلب امام زمان (عج) زیر فشار مصیبت جدّش می‌سوزد؟ شاید این تپش بی‌امان، پژواکی از همان درد باشد که تکه‌ای کوچک از آن، در سینه من افتاده است.
حیاط مسجد شلوغ است؛ صدای قدم‌ها، همهمه‌ی بچه ها و بوی اسپند در هوا پیچیده. مادرها با عجله دستِ کوچک بچه‌هایشان را گرفته‌اند و به سمت شبستان می‌برند؛ چیزهایی از تجمعات شبانه می گویند، می خواهند سریع بعد از روضه خودشان را در محل تجمعات هرشبه، حاضر کنند. گویی مجلس روضه برایشان یک مقدمه است، انگار هر کدامشان فرزندانشان برای آمادگی در قیام خونخواهی رهبر شهید راهی مراسمی می‌کنند که حال و هوای کربلا دارد.

یک حرم کوچک

دربِ حسینیه‌ی کودک را باز می‌کنم و مثل هر شب، خودم را در آغوش مهد جا می‌کنم؛ اینجا برای من فقط یک مهد کودک نیست، شبیه یک حرم کوچک است. چند جفت چشمِ کنجکاو و منتظر، نگاهم می‌کنند: «خانم! امشب هم قصه داریم؟»
تلاش می‌کنم خستگی‌ و پریشان حالی ام را پشتِ لبخندی گرم پنهان کنم و می‌گویم: «بله عزیزم… امشب هم قصه داریم، قصه‌ی امام حسین(ع).»

شمر و یزید زمانه

در این ۱۰ شب، هر شب، تکه‌ای از قصه‌ی کربلا را برایشان گفته‌ام؛ قصه‌ای که فکر می‌کردم شاید برای دل‌های کوچکشان سنگین باشد، اما آن‌ها هر شب، بیشتر از شب قبل، اشتیاق نشان می دادند، گویی با آن زندگی کردند. برایشان از مدینه گفتیم؛ از شهری که وداع در کوچه‌هایش موج می‌زد. از مکه گفتیم؛ از طواف قدم‌های حسینی که کعبه را معنا کرد و حج خودش را نیمه رها کرد تا از دین خدا دفاع کند. از راهی گفتیم که به کربلا ختم شد؛ راهی که روی خاکش، ردّ قدم فرشتگان و اشک‌های حضرت زینب(س) هنوز تازه است. از حضرت عباس(ع) گفتیم، که با دستانِ قطع شده، دروازه‌ی آزادگی را برای همیشه گشود. از علی‌اکبر(ع) گفتیم، شبیه‌ترین فرد به پیامبر(ص)، که دشمنان پیش چشمان پدر، قطعه قطعه اش کردند.از طفل شش‌ماهه گفتیم، از گهواره‌ خالی و گلوی کوچکی که سهمش، تیر سه‌شعبه شد.از کودکان مدرسه شجره طیبه میناب گفتیم و از دشمن امریکایی صهیونیستی که حالا شمر و یزید زمانه ما هستند.

چقدر امام حسین (ع) تنها بود

بچه ها هر شب، سؤال‌های تازه‌ای داشتند؛ سؤال‌هایی که گاهی جواب‌دادن به آن‌ها برایم سخت‌تر از هر منبر و کتابی بود.قصه امشب را تازه شروع کرده‌ام که یکی از بچه‌ها با صدای لرزانی، دست کوچکش را بالا می‌برد: «خانم… چرا آدم‌های بدی که مقابل امام حسین بودن، این‌قدر زیاد بودن؟» لحظه‌ای سکوت می‌کنم؛ جواب دادن به این سؤال، بعد از هزار و چهارصد سال هنوز هم آسان نیست. نفس عمیقی می‌کشم و آرام می‌گویم: «ببین عزیزم… همیشه، توی هر زمانی، آدم‌های خوب و بد کنار هم بودن. مهم اینه که آدم خودش رو، طرفِ چه کسانی بذاره. اونایی که مقابل امام حسین وایستادن، دلشون رو به پول و قدرت فروختن؛ صدای حق رو نشنیدن، و برای چیزهای کوچیک دنیایی، از بهشتِ بزرگِ خدا جا موندن.» سرش را آرام تکان می‌دهد؛ انگار کمی قانع شده باشد‌.

کاش ما تو کربلا بودیم!

چند دقیقه بعد، کودک دیگری با هیجان می‌گوید: «خانم! اگه ما اون‌جا بودیم، حتما به امام حسین(ع) کمک می‌کردیم.» بلافاصله بقیه هم می‌گویند: «آره! منم کمک می‌کردم، خانم ماهم کمک می کردیم ...» یکی با برقِ خاصی در چشم‌هایش می‌گوید: «من شمشیر می‌بردم.» دیگری، با صدایی محکم‌تر از سن‌وسالش، می‌گوید: «من آب می‌آوردم.» و آن یکی، با جدیتی که دلم را می‌لرزاند، می‌گوید: «من نمی‌ذاشتم بچه‌ها تشنه بمونن؛ مخصوصاً حضرت رقیه و حضرت علی‌اصغر.»

ایستادن در طرف حق

صدای همهمه‌ی بچه‌ها بلند می‌شود؛ هر کدام‌شان، به زبانِ خودشان از یاریِ امام حسین(ع) حرف می‌زنند، انگار نه در مهد، که در میدان کربلا ایستاده باشند. تهِ دلم چیزی می‌لرزد؛ این بچه‌ها نه کربلا را دیده‌اند، نه تاریخ را درست و حسابی می‌شناسند، اما وقتی پای مظلومیت وسط می‌آید، بی‌اختیار سمتِ حق می‌ایستند. شاید حقیقت، همین‌قدر ساده باشد؛ شاید فطرت انسان، پیش از آن‌که درس بگیرد و کتابی بخواند، حق را می‌شناسد.

محبت امام حسین (ع) ریشه در خلقت ما دارد

نگاهم روی صورت‌های کوچک‌شان می‌لغزد؛ کودکانی که تا اسم «حسین(ع)» می‌آید، انگار چیزی در عمق وجودشان بیدار می‌شود؛ چیزی که هیچ معلمی به آن‌ها یاد نداده. این بچه‌ها از دوران جنینی در وجود مادرانی رشد کرده اند که سال‌هاست، اشک‌هایشان را نذر روضه‌ی امام حسین(ع) کرده‌اند؛ با لالاییِ اهل‌بیت(ع) خوابیده‌اند و با عشق به امام زمان (عج) و ولایت مداری قد می کشدند.بغض و محبتِ بعضی چیزها را نمی‌شود درس داد؛ این محبت، در جان آدم ها ریشه می‌دواند. محبان اهل بیت (ع) پیش از خلقت، در عالم دیگری، در صفِ عاشقان حسین(ع) ایستاده‌اند؛ همان‌جا که دل‌ها، پیش از دهان ها، «لبیک یا حسین» را تمرین کرده‌اند.

قصه ظهر عاشورا

قصه به ظهر عاشورا رسید؛ فضای مهد آرام شده، آن‌قدر که انگار دیوارها هم سوگوارند. دیگر کسی چیزی نمی‌گوید؛ بچه‌ها بی‌صدا نگاهم می‌کنند، هرکدام با سؤالی در چشم‌هایشان، خیره مانده اند تا بشوند دقیقا چه اتفاقی افتاده.ناگهان یکی از بچه ها دست بلند می‌کند، و با صدایی که می‌لرزد، می پرسد: «خانم... امام حسین بعد از حضرت عباس، خیلی تنها شد؟» سؤالش مثل تیر به قلبم می‌نشیند؛ بار کربلا روی شانه‌های کوچکش سنگینی می‌کند. نفس عمیقی می‌کشم و آرام می‌گویم: «بله عزیزم، خیلی... دیگه هیچ کسی براش نمونده بود.» چشمانش پر از اشک می‌شود، سرش را پایین می‌اندازد؛ انگار دل کوچک او هم، داغ بزرگ حسین(ع) را فهمیده است.

خون امام حسین (ع) همیشه می جوشد

همان لحظه، صحنه‌ای در ذهنم جان می‌گیرد؛ همان تصویری که بارها در کودکی از پدرم شنیده بودم؛ می‌گفت: «هر قطره خون امام حسین(ع) که بر زمین می‌ریخت، می‌جوشید و زنده می شد.» بعد صحنه ای از فیلم مختار، جلوی چشمانم می آید که چطور خون امام حسین(ع) در خانه خولی، بر زمین می‌جوشید و آرام نمی‌گرفت.
با خودم فکر می‌کنم که این جوشش خون حسین(ع) یک حقیقت زنده است و معنایش همین است که بعد از قرن‌ها، هنوز با شنیدن نامش دل‌ها می‌لرزد و کودکان برای تنهایی‌ و مظلویتش اش اشک می‌ریزند و زنان برایش بر سر و سینه می‌کوبند و فرزندانی را تربیت می کنند که تربیت یافته از مکتب امام حسین (ع) باشند و مردان آزاده، در برابر ظلم، همچون او، آرام نمی‌نشینند و تن به ذلت ظالمان نمی دهند.

چه حیاتی بالاتر از این؟

اصلا مگر نه این‌که خون، نشانه حیات است؟ پس چه حیاتی بالاتر از اینکه نامی، پس از قرن‌ها، هنوز در قلب میلیون‌ها نفر بتپد و راهش در رگ‌های تاریخ جریان داشته باشد؟ صدای «لبیک یا حسین» از بلندگوها می‌آید، مثل تیری که آسمان را می‌شکافد و روی دل‌ها می‌نشیند. بچه‌ها ساکت شده‌اند؛ بعضی در فکر فرو رفته‌اند و بعضی بی‌صدا اشک می‌ریزند،انگار مهد کودک کوچک ما، یک‌باره حسینیه‌ای شده در دل عصر عاشورا.

اشک کودکان معصوم

نگاهم را از دربِ شیشه‌ای مهد به سمت مسجد می‌برم؛ روضه هنوز ادامه دارد و زن‌ها آن‌چنان بر سر و سینه می‌کوبند و زجه می‌زنند که گویی همین حالا، حسین بن علی(ع) را مظلومانه به مقتل می‌برند.دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم، قلبم هنوز تند و بی‌قرار می زند. حالا دلیلش را به خاطر آوردم؛ بعضی روزها، قلب آدم فقط برای خودش نمی‌تپد. برای غمی بزرگ‌تر می‌تپد؛ برای حقیقتی که قرن‌هاست زنده مانده و ندایی که از ظهر عاشورا برخاسته و تا ظهور امام زمان (عج) در گوش تاریخ می‌پیچد.بی اراده در دلم با امام حسین(ع) نجوا می‌کنم: «آقاجان… ده شب است به بهانه مهدکودک، نتوانستم برایت به خوبی گریه کنم؛ اما ببین، امروز داغ تو در دلها و چشم‌های این بچه‌ها لبریز شده… قبول کن آقا، این‌بار به جای اشک‌های گناه آلود من، اشک‌های پاک این کودکان معصوم را.»
16:24 - 4 تیر 1405
فرهنگ
مسجد و هیئت
کودک




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌یواش یواش‌
@yawashyavash2 ساعت پیش
در پاسخ به
حضور عاشورایی گریه و زاری نیست،گریه را باید بر آرمانهای عاشورایی باید کرد که انقلاب مان بر روی این آرمانها ساخته شد اما یکی یکی نااهلان روزگار .....