چقدر روح‌مان در این میدان بزرگ‌تر شد

آهسته اما محکم می‌گوید: «زمان جنگ هم خانم‌ها پشت جبهه خیلی کمک می‌کردن. هر کسی هر کاری از دستش برمی‌اومد، انجام می‌داد.برای همین امام خمینی (ره) فرمودند که بانوان سهم بزرگی در پیروزی انقلاب داشتند.»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: ایستاده بود زیر باران؛ میان موجِ آدم‌ها، بی‌وقفه راه را نشان می‌داد و مردم را هدایت می‌کرد. خستگی از سر و رویش می‌بارید، اما لبخندش نمی‌شکست. هر کس چیزی می‌پرسید، با حوصله جواب می‌داد؛ با رویی گشاده، با همان مهربانیِ مادری که انگار همه را فرزند خودش می‌دید.بیشتر شب‌ها می‌دیدمش. حتی وقتی سؤالی از او نداشتم، باز هم با لبخندی کوتاه و نگاهی سرشار از محبت، چند لحظه‌ای چشم در چشم می‌شدیم.

رشت، شهر باران است

رشت، شهر باران است. ممکن است روزش آفتابیِ آفتابی باشد، اما شب ها، هوا خنک و شرجی می‌شود و اغلب، رحمت الهی بی‌وقفه بر سر شهر می‌بارد. وقتی باران می‌گیرد، لباس‌ها خیس می‌شوند و سنگینی چادرهایمان روی شانه‌ها می‌نشیند. همه ناخودآگاه دنبال سقفی می‌گردیم تا از تیزی بارش در امان بمانیم.
اما او و دیگر خادمان، همان‌جا می‌ماندند زیر باران، میان مردم، استوار، صبور، مثل پرچم ایران که در دل باد و باران، خم نمی‌شود.

قبل از هر چیز، من یک مادرم

جلو رفتم و گفتم: «خداقوت.»لبخند زد و تشکر کرد.گفتم: «می‌تونم چند سؤال ازتون بپرسم؟»کمی مکث کرد. انگار دلش نمی‌خواست از خودش حرفی بزند. شاید ترجیح می‌داد ناشناس بماند و فقط عشقش را خرج مردم و وطنش کند.آرام گفت: «بفرمایید.»
اما همین که سر صحبت باز شد، حرف‌هایش یکی‌یکی از دلش بیرون آمد. گفت: «من قبل از هر چیز مادرم. همون شب‌های اول که داغ شهادت آقا تازه بود و دلامون آتیش گرفته بود، اصلاً نمی‌تونستیم تو خونه بمونیم. با دو تا دخترام می‌اومدیم همین‌جا، وسط جمعیت. کنار مردم می‌ایستادیم و شعار می‌دادیم. اما بعد احساس کردم فقط بودن کافی نیست. دلم یه کاری می‌خواست. حضرت آقا جونش رو برای همین مردم گذاشته بود. منم دلم می‌خواست سهمی تو این حماسه داشته باشم.»

خواهش می کنم، بزارید خادم باشم!

با یک دستش، کارت انتظاماتش که به سینه اش سنجاق شده بود را کمی راست کرد و ادامه داد: «رفتم یکی از موکب‌ها و با کلی خواهش و التماس گفتم: هر کاری که بگین، براتون انجام میدم؛ از نظم دادن به جمعیت گرفته تا جارو کردن کفِ خیابون. فقط بذارید خادم باشم. گفتن: می‌تونی خادم افتخاری بشی، اما چون تعداد متقاضی‌ها زیاده، ۲شب درمیون شیفت داری.با خوشحالی قبول کردم. اون شب‌هایی هم که شیفت نیستم، با دخترام میام بین مردم و همراه جمعیت شعار میدیم.»
گفتم: «خدا خیرتون بده، از چه ساعتی اینجا سرِ پا می‌مونید؟ خسته نمی‌شید؟ به کارای خونه می‌رسید؟» نگاهی متعجب کرد و گفت: «خسته؟ منظورتون خستگی جسمیه؟ آره، خیلی. از قبل برنامه میایم، یعنی حدودا ۸ غروب و معمولاً تا دوازده شب اینجاییم. بعضی شب‌ها وقتی می‌رسم خونه، همون‌طور با لباس می‌افتم و از هوش می‌رم. اما صبح که بیدار می‌شم، انگار دوباره جون گرفتم. حس مفید بودن، همه خستگیم رو می‌بره، همش ذوق دارم که دوباره نوبت خادمیم برسه.»
بعد لبخند زد و ادامه داد: « اون شب هایی که اینجا خادمم، قبل از اینکه بیام، همه خونه رو جمع می‌کنم، غذا می‌پزم، بچه‌ها رو آماده می‌کنم و می‌سپرم به همسرم تا با هم بیان تجمع. دلم قرصه که هر کدوم‌مون یه گوشه از این کار رو گرفتیم.»

من هم میخوام، نقشی در یاری وطن داشته باشم

کمی سکوت کرد. انگار می‌خواست جمله‌ای را از عمق دلش بیرون بکشد.آهسته اما محکم می‌گوید: «این کمترین کاریه که از دست من برمیاد. اصلاً کار من قابل مقایسه با اون رزمندگانی که چند ماه پای لانچر بودن، نیست. اون جوونی که دست و پاشو از دست داد، یا شهدایی که برای حفظ انقلاب از جونشون گذشتن. زمان جنگ هم خانم‌ها پشت جبهه خیلی کمک می‌کردن. هر کسی هر کاری از دستش برمی‌اومد، انجام می‌داد، از تهیه غذا تا پرستاری و دوخت و شستشوی لباس رزمنده ها. برای همین امام خمینی (ره) فرمودن بانوان سهم بزرگی در پیروزی انقلاب اسلامی داشتن.»

حس غرور دارم کنار هم وطنانم

هر جمله‌اش که تمام می‌شد، باز برمی‌گشت سر همان حرف همیشگی‌اش؛ اصرار داشت که بگوید: «من اینجا کارِ مهمی نمی‌کنم.» می‌گفت: «اینجا مادرایی رو دیدم که با نوزاد و بچه‌ی شیرخواره‌شون تو سرما و بارون اومدن؛ پیرمرد و پیرزنایی که با همه‌ی دردِ پا و کمر، فقط چون حس تکلیف داشتن، خودشون رو رسوندن به این جمع. جوون‌ها و نوجوونایی رو دیدم که بین مردم اشک می‌ریختن، چون تازه فهمیده بودن رهبرِ شهید، کی بوده و چرا باید براش شرمنده باشن و از مسیر غلطی که توش زندگی می کردن، برگشته بودن و الحمدلله راه راست رو پیدا کرده بودن...»
از او خواستم یکی از خاطرات به‌یادماندنی شب‌هایی را که اینجا خادمی کرده، برایم تعریف کند. سرش را به نشانه‌ی اینکه انتخاب سخت است تکان داد و گفت: «خاطره زیاده... همه‌شون دل آدم رو تکون می‌ده. آدم جلوی این مردمِ با معرفت و مقاوم، از کم‌کاری خودش خجالت می‌کشه، اما ته دلش غروری قشنگ می‌شینه که چه هم‌وطنایی داره...»
نفس عمیقی کشید: «یک شب باران شدیدی می‌بارید و الحمدلله مثل همیشه میدان کیپ‌تا‌کیپ پر از جمعیت بود؛ حتی حاشیه‌های میدان هم شلوغ بود. یک‌جا متوجه شدم خانمی جلوی یکی از ورودی‌هایی که مردم از اون قسمت، وارد میدان می‌شدند، ایستاده؛ طوری که راه تقریباً بسته شده بود و ترافیک آدم‌ها، مسیر رفت‌وآمد را کُند کرده بود.با سختی خودم را جلو کشیدم تا به کسی که مانع ورود شده و راه را تنگ کرده بود تذکر بدم که مسیرو باز کنه.

چرا این همه مردم رو معطل کردی!

حقیقتش با جدیت رفتم جلو و با صدای بلند گفتم: "خانم، حرکت کن، نمی‌بینی راه تنگ شده؟ این همه مردم رو معطل کردی!"خانم که نور گوشی‌اش را روشن کرده بود تا جلوی راه رو معلوم کنه، با چشم‌هاش به زیر پای خودش اشاره کرد و چیزی رو نشونم داد.
وای... نمی‌دونی چقدر از دیدن اون صحنه شرمنده شدم. درست جلوی پاش، یک درختچه بود که دور اون یک چاله بزرگ و عمیق کنده شده بود؛ پر از آب و گل‌ولای. بیچاره، خودش توی همون چاله افتاده بود و تقریباً تا زانو توی آبِ گِلی فرورفته بود؛ اما با همون حال، همون‌جا کنارش ایستاده بود و نور گوشی رو گرفته بود جلوی راه تا نزاره کس دیگری تو اون چاله بیفته. با خجالت ازش تشکر کردم و سعی کردم خانم‌ها را از مسیر دیگه ای هدایت کنم.

اینجا درس زندگی آموختم

بعد، لبخند عمیقی زد و گفت: «این فقط یه نمونه کوچیک بود. ما تو این شب‌ها چیزهایی از این مردم دیدیم که می‌شه سال‌ها درباره‌ش حرف زد. انگار همه‌مون تو این مدت رشد کردیم. یه چیزهایی از زندگی یاد گرفتیم که شاید تو هیچ کلاس درسی پیدا نمی‌شد.»
حرفش که تمام شد، دوباره رفت کنار جمعیت؛ همان‌جایی که باران بی‌امان می‌بارید و مردم، شانه به شانه هم ایستاده بودند.از دور نگاهش کردم؛ زنی که خودش را فقط یک خادم ساده می‌دانست. با خودم فکر می کردم که بعضی آدم‌ها بی‌آنکه دیده شوند، ستون‌های یک حماسه‌اند. درست مثل خیلی از آدم‌های این سرزمین که نامشان جایی ثبت نمی‌شود، اما بی‌سروصدا بخشی از بار این روزهای وطن را به دوش می‌کشند.شاید حق با او بود؛ بعضی درس‌ها را نمی‌شود در کلاس ها پیدا کرد. بعضی درس‌ها را باید زیر باران، میان مردم، از آدم‌هایی آموخت که بی‌ادعا خدمت می‌کنند. این شب ها، فقط میدان ها و خیابان‌ها از حضور مردم پُر نشده بود، بلکه روحِ ما هم بزرگ‌تر شده بود.
22:01 - 10 خرداد 1405
حماسه و مقاومت
زنان
روایت روز




2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌نگار علوی‌
@Negar_alavy11 خرداد 1405
در پاسخ به @OmsalameFard
#همدلی و #وحدت رمز پیروزی 🇮🇷

تصویر نمایه‌ی ‌احمد طحانی‌
@user17437676012211 خرداد 1405

بگذارید خادم باشم = بذارید خادم باشم...

درود بر شما؛روایتی ساده اما در عین حال جذاب از خروش ملت ایران که رهبر شهیدمان از آن تعبیر به "مبعوث شدن مردم" داشتند ارائه دادید...فقط جسارت است:به نظر می‌رسد در عنوان داخلیِ "خواهش می کنم، بزارید خادم باشم!" صورت صحیح نوشتاری فعل، با "ذ" (بذارید) باشد.اگرچه این اشکال خیلی کوچک هیچ لطمه‌ای که به…نمایش بیشتر