مسیر غیرمنتظره یک حقوقدان

وکیل پایه‌یک دادگستری بود؛ صاحب موقعیت اجتماعی ممتاز و زندگی آرام و مرفه، از همان زندگی‌هایی که بسیاری آرزویش را دارند؛ اما او مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ مسیری که از امنیت و آسایش گذشت و به خط مقدم ایمان رسید.
خبرگزاری فارس، ام اسلمه فرد: خیلی دلم می‌خواست از شهیدان مدافع حرم بنویسم.از دلاور مردانی که گمان نمی‌کردم دیگر در تقویم زندگی ما تکرار شوند.چند سال بعد از دفاع مقدس به دنیا آمده بودم و همیشه فکر می‌کردم شهادت، قصه‌ای است متعلق به تاریخ؛ به همان هشت سالی که در دل رزمندگان و جانبازان وکتاب‌ها مانده. گمان می‌کردم میدان‌های مین، خاکریزها و شب‌های عملیات، برای نسل ما فقط تصویرند، نه تجربه.
اما روزگار، حرف دیگری زد.در زمانه‌ای که زندگی با سرعت می‌دوید، جنگ با داعش را دیدم؛ مردانی که بی‌هیچ تردیدی، همان حال‌وهوای رزمندگان دیروز را با خودشان به میدان آوردند و بعد، جنگ ۱۲روزه رژیم منحوس صهیونیستی علیه ایران؛ جایی که دوباره فهمیدیم، امنیت، اتفاقی نیست و ایستادگی، همیشه هزینه دارد.و شهادت، تاریخ مصرف ندارد، اگر مردش باشد، میدانش هم پیدا می‌شود.

کنجکاوی یا رسالت خبرنگاری

وکیل پایه‌یک دادگستری، صاحب موقعیت اجتماعی عالی، زندگی آرام و مرفه؛ از آن زندگی‌هایی که خیلی‌ها آرزویش را دارند. اما او، مشتاقانه همه‌چیز را زمین گذاشت و راهی، دفاع از حریم آل الله و مردمان بی دفاع سوریه شد؛ حضوری جانانه در میدان نبرد از عمق باور.
او که دِینَش را در دفاع مقدس ادا کرده بود، اما باز دلش آرام نمی‌گرفت. دلش می‌خواست نامش، این‌بار، کنار نام مدافعان حرم حضرت زینب(س) نوشته شود؛ همان‌جا که خطر، واقعی بود و انتخاب، سخت و دفاع با همه جان و تن.
نمی‌دانم انگیزه‌ام کنجکاوی بود یا رسالت خبرنگاری، شاید هم ترکیبی از هر ۲.اما فقط می‌دانستم باید از این شهید بیشتر بدانم.به چند نفر از هم‌رزمانش زنگ زدم، هرکدام به شکلی مرا عقب انداختند؛ یکی گفت بعداً، یکی گفت از دیگری بپرس، یکی گفت خاطره‌ای ندارد.
اما من کوتاه نیامدم.برای سومین بار که زنگ زدم، لحنم عوض شد، دیگر خواهش نکردم، با جدیت گفتم: «شما مسئولید. چرا برای معرفی این شهید مظلوم کمک نمی‌کنید؟»
چند ثانیه سکوت شد…بغضم ترکید. اشک‌هایم بی اراده سرازیر شد. با صدایی لرزان گفتم: «من فقط می‌خواستم این شهید رو به بقیه معرفی کنم… شما کمکم نکردید… واگذارتون می‌کنم به همون شهید.»
خواستم تماس را قطع کنم تا از این همه کم لطفی هم رزمندان شهید، بلند بلند گریه کنم؛ اما ناگهان صدایی مهربان از آن‌سوی خط گفت: «دخترم، چرا گریه می‌کنی؟ من قصد ناراحت کردنت رو نداشتم، هرچقدر خاطره بخوای، برات میگم.»

قفل خاطره‌ها باز شد

شهید محمدرضا یعقوبی سال ۱۳۴۲ در لنگرود به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای متمول.اما پول، هیچ‌وقت دلش را نبرد. خواهر و برادرانش برای زندگی بهتر به خارج از کشور رفتند، اما محمدرضا، دلش را جای دیگری جا گذاشته بود.
راست می‌گویند انسان به هرچه دل ببندد، رنگ همان را می‌گیرد. محمدرضا از زمانی که با امام خمینی (ره) آشنا شد، رنگ امام راحل(ره) و اسلام و انقلاب را گرفت. حتی ازدواجش هم بر همین مدار بود؛ ساده، بی‌زرق‌وبرق، اما هم‌دل و هم‌هدف و هم راه.

معامله با خدا

روح محمد رضا یعقوبی دنبال معامله‌ای بزرگ‌تر بود؛ معامله با خدا.او با شروع جنگ، بی‌معطلی راهی جبهه شد.سرهنگ رضا فخاری، هم‌رزمش، می‌گوید:«محمدرضا جسم نحیفی داشت، اما در واحد اطلاعات عملیات لشکر ۲۵ کربلا از زرنگ‌ترین و شجاع‌ترین نیروها بود. شناسایی‌های سخت را او انجام می‌داد. در عملیات‌های متعدد، خستگی برایش معنا نداشت.»
پس از تشکیل سپاه قدس گیلان، کنار سردار شهید حسین املاکی ماند. وقتی پیشنهاد فرماندهی تیپ را دادند، نپذیرفت و گفت: «جانشینی کنار شما برایم شیرین‌تر است.»او باور داشت جوان‌ها سرمایه فردای این کشورند. بعد از جنگ درس خواند، وارد دانشگاه تهران شد، حقوق خواند و وکیل شد؛ اما لباس رزم، همیشه در کمد دلش آویزان بود.

وکیلِ میدان، مدافع حرم

وقتی سوریه شعله‌ور شد و حریم حضرت زینب(س) زیر چکمه تکفیری‌ها رفت، محمدرضا آرام نداشت. با اصرار از سردار حق‌بین خواست تا اعزامش کنند.برای او، دفاع از حرم، ادامه همان راه بود.
سرهنگ حسن امینی یکی دیگر از همرزمانش می‌گوید: «اولین اعزامش، آخرین اعزامش شد. با اینکه سن‌وسالی از او گذشته بود، پرانرژی‌تر از جوان‌ها بود. شبانه برای شناسایی می‌رفت و روحیه نیروها را بالا می‌برد. او در سخت‌ترین مأموریت‌ها داوطلب اول بود. رزمندگان فاطمیون، حزب‌الله و حشدالشعبی می‌گفتند کنار آقا محمدرضا، امید در دلمان زنده می‌شود. هر فرصت استراحتی که برایش پیش می آمد، کتاب می‌خواند و همیشه با حسرت از شهید املاکی و توفیق شهادتمی‌گفت؛ نمی دانست که خداوند، شهادتی به وسعت لیلةالقدر برایش نوشته.»
همرزمش ادامه می دهد: «وقتی بالای خاکریز بودم، مرا پایین کشید و گفت: هر نیروی ما یک بیرق است، نباید هیچ بیرقی زمین بیفتد.»سال ۱۳۹۵، در درگیری سنگین با جبهه‌النصره، در شناسایی به تله دشمن افتاد.محمدرضا یعقوبی در پنجم تیرماه، مصادف با ۱۹ رمضان، شب ضربت خوردن امیرالمؤمنین(ع)، به درجه شهادت رسید. او که دلش از دنیا سیر بود، پیکرش مفقود شد و بعد از هفت سال در ایام شهادت حضرت زهرا(س) به وطن بازگشت.
امروز حال و هوای بارانی رشت، بسیار دل انگیز است، قرار است مراسم سالگرد شهادت محمد رضا یعقوبی، همچون سال های گذشته در گلزار شهدای رشت، کنار مزارش، برگزار شود، دقیقا در همین ایامی که پیکر بی جان شهید محمدرضا یعقوبی، به دیارش بازگشته بود و از کتابی داستانی که مربوط به خاطرات این شهید است، رونمایی شود.

کتاب «مثل ماهی»

به همین جهت گفتگوی کوتاهی داشتم با نویسنده این کتاب ارزشمند، آقای محمد پرهیزکار نویسنده کتابِ « مثل ماهی» که در توضیحِ تحقیق و پژوهش و نگارش کتاب، گفت: «نوشتن این کتاب ادای دینی بود به شهید محمد رضا یعقوبی و فرمانده شهیدم سردار حق‌بین که در زمان حیاتش، از من خواسته بودند تا از شهید محمدرضا یعقوبی، حقایقی را بنویسم تا در تاریخ ماندگار باشد، تا شاید اندکی از مظلومیت این شهید، کم شود.»
«کتاب را کامل کردم اما به هزار و یک دلیل در تندباد وقایعی که در چند سال اخیر به وقوع پیوست و از همه مهمتر رحلت جانکاه سردار حق بین، خلاصه همه چیز باعث شد تا این نوشته ها در کامپیوترم بماند، انگار حتی، روایاتی هم که از شهید محمدرضا یعقوبی، نوشته شده بود، مثل خودش مظلوم مانده بود.»
نویسنده آهی می کشد و ادامه می دهد: «یک روز، خبر آوردند، قرار است محمدرضا یعقوبی به آغوش وطن بازگردد. در منزل بودم که دوستی زنگ زد و این خبر را به من داد شوکه شده بودم و نمیدانستم چه کنم، اصلا برایم قابل باور نبود. بعد از مدتی حیرانی در کتاب زندگی محمدرضا یعقوبی دیدار با دوستان و همرزمانش و خانواده و دیدار با مادر و همسرش حالا همه چیز دوباره در صفحه ذهنم تازه شد. اصلا نمیدانستم چه باید بکنم، در همین سردرگمی و بلاتکلیفی بودم که یکی از دوستان پیشنهاد داد؛ این کتاب را برای نشر آماده کنم. اولش تمایلی نداشتم؛ یعنی اصلاً به ذهنم خطور نکرده بود بعد از این همه سال، کم لطفی، دوباره کار را ادامه بدهم، ولی وقتی که دیدم محمدرضا برگشته، گفتم شاید اصلاً خود شهید می خواهد که این کار به ثمر برسد.»
آقای پرهیزکار لبخندی می زند و می گوید: «از طرفی هم یاد حرف سردار شهیدم «حق بین» افتادم که چه اصراری بر انتشار این کتاب داشت. با خودم گفتم "شاید این آخرین دستور فرمانده به من باشد، که یاد رزمنده اش را زنده کنم". من به حکم و دستور «سردار حق بین» این کتاب را نوشتم. با همۀ بالا و پایین و ضعف و قوتش حالا با تصور اینکه باز هم «سردار حق بین» هست و دستور می دهد کتاب را تقدیم انتشارات می کنم تا منتشر کند، نشری که دقیقا همزمان شد با بازگشت شهید محمدرضا یعقوبی.»
11:01 - 27 آذر 1404

2 إعادة النشر4 التفاعل
2725 من المشاهدات