مثنوی معنوی | حکایت بازرگان

سعدی بزرگ در حکایت شماره 21 از باب سوم گلستان (باب در فضیلت قناعت)، داستان بازرگانی را تعریف می‌کند که بار کاروان او 150 شتر بوده است و چهل نفر خدمتکار در کاروان او کار می‌کرده‌اند...
این بازرگان یک شب با حضرت سعدی همنشین می‌شود. او در بحث‌های خود مدام از مال و اموالش در مناطق و کشورهای مختلف سخن می‌گوید و یک بار هم یادی از هوای خوش شهر اسکندریه می‌کند.ناگهان به سعدی می‌گوید که فقط یک سفر دیگر در پیش دارم. اگر این سفر انجام شود، تا پایان عمر به گوشه‌ای می‌روم و شیرینی زندگی را تجربه می‌کنم.سعدی از او می‌پرسد:«عجب! این چه سفری است جناب بازرگان؟بازرگان می‌گوید:گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس، و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم.سعدی از این فکر بازرگان، حیرت می‌کند و متوجه می‌شود که بازرگان تا پایان عمر نمی‌تواند معنی زندگی واقعی را بفهمد و طعم شیرینی آسایش و آرامش را بچشد. در نهایت آن مرد از سعدی می‌خواهد که چیزی بگوید. سعدی در پاسخ این دو بیت شعر تأمل‌برانگیز را بیان می‌کند:آن شنیدستی که در اقصای غور / بارسالاری بیفتاد از ستورگفت چشم تنگ دنیادوست را / یا قناعت پر کند یا خاک گوردر واقع سعدی می‌خواست به دوست بازرگانش بگوید که شما دو راه بیشتر ندارید:یا باید قناعت را پیشه خود کنید و دست از طمع بردارید؛ یا اینکه تا زمان مرگ، با تمام قوا مشغول تجارت باش و اصلاً طعم زندگی را نچش.
19:44 - 3 خرداد 1404

5212 من المشاهدات