خادم حضرت خورشید به حرم باز میآید
حس عجیبی در میان مردم موج میزند؛ انگار همه آمدهاند تا یک امانت را به صاحبش برگردانند اینجا هیچکس احساس غریبی ندارد. مگر میشود خادم، در خانه مولایش غریب باشد؟ این پایان یک راه نیست پاداش یک عمر خدمت است.
خبرگزاری فارس: گاهی یک جمله، فقط یک جمله نیست؛ یک تاریخ است، یک وداع است، یک رسیدن است.اولین نگاهم که به گنبد طلایی افتاد، چشمم بیاختیار روی کتیبه سیاه بالای ایوان طلا میخکوب شد: «خادم حضرت خورشید به حرم باز آمد.» انگار تمام آنچه در این چند روز بر دل مردم گذشته بود، در همین چند کلمه خلاصه شده بود.اشک، زودتر از فهمیدن، راه خودش را باز کرد. از همان روزی که خبر شهادت آقاجان پیچید، انگار دلهای مردم یک قرار نانوشته با مشهد گذاشته بودند. هر کس از هر گوشهای، دلش را راهی این شهر کرده بود؛ شهری که همیشه مقصد عاشقان بود و این بار، قرار بود مقصد آخرین سفرِ خادمی باشد که همه عمر، بزرگترین افتخارش را در یک جمله خلاصه کرده بود: «من خادم امام رضا هستم.»
این بار، خیابانهای منتهی به مشهد فقط مسیر عبور یک پیکر نیست. راهِ دلتنگی مردمی است که آمدهاند تا آخرین بدرقه را انجام دهند؛ مردمی که احساس میکنند یکی از عزیزترین خادمان این خانه، پس از سالها خدمت، به خانه بازمیگردد.توی کوچه پس کوچههای اطراف حرم قدم میزنم، چه صحنه باشکوهی، چشمها، جاده را میپایند و دلها، لحظه رسیدن را و گنبد طلایی، از دور، مثل همیشه، اولین سلامش را به مسافران میداد.
اما این بار، مسافر این گنبد طلایی فرق دارد. این بار، کسی در راه است که سالها هر بار نام امام رضا را بر زبان میآورد، صدایش رنگ دیگری میگرفت؛ کسی که خادمی این آستان را نه یک عنوان، که بزرگترین نعمت زندگیاش میدانست.آقاجان بچه همین شهر و همین آقاست، با خودم فکر میکنم چند بار از همین صحنها گذشته بود؟ چند بار در سکوت، کنار ضریح ایستاده بود؟ چند بار نگاهش را از گنبد گرفته و آرام زیر لب گفته بود: «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا»؟
شاید صحن انقلاب هنوز قدمهای آرامش را، شاید پنجره فولاد، نگاههای پرامیدش را، شاید ایوان طلا، سلامهای عاشقانهاش را، شاید رواقها، زمزمههای دعایش را و شاید ضریح، سالها منتظر همین دیدار مانده بود، را به خاطر داشته باشد.این بار اما، آقا نه برای زیارت میآید، نه برای خداحافظی، میآید که برای همیشه بماند و خادمی امام رضا را بکند.سالها خدمت، اخلاص و دلدادگی، آخرش او را دوباره به آغوش همان امامی رسانده که همه عمر خود را خادمش میخواند.
حس عجیبی در میان مردم موج میزند؛ انگار همه آمدهاند تا یک امانت را به صاحبش برگردانند اینجا هیچکس احساس غریبی ندارد. مگر میشود خادم، در خانه مولایش غریب باشد؟ این پایان یک راه نیست پاداش یک عمر خدمت است. خدمت، گاهی همین است اینکه تمام عمر، خودت را خادم بدانی و خدا، پایان راه، تو را مهمان همان صاحبخانه کند.آقای شهید به حرم بازنگشته. او به خانه بازگشته است. به خانهای که سالها دلش را در صحنهایش جا گذاشته بود؛ کنار پنجره فولاد، زیر سایه ایوان طلا، روبهروی ضریح نورانی، میان زمزمه میلیونها زائری که هر کدام، حاجتی از امامشان میخواستند. این بار اما، حاجت او چیز دیگری بود. سالها خادم بود...
و سرانجام، صاحبخانه، خادمش را برای همیشه در آغوش گرفت. بعضی سفرها، سفر رفتن نیستند. سفر رسیدناند و چه رسیدنی زیباتر از آنکه خادم حضرت خورشید، پس از یک عمر خدمت، بر شانههای مردمی که دوستش داشتند، به آستان مولایش برسد؛ در حالی که گنبد طلایی از دور میدرخشد و کتیبهای بر فراز ایوان، حقیقتی را فریاد میزد که دل هر زائری را میلرزاند:«خادم حضرت خورشید به حرم باز آمد.»
پرچم ایران به «تو» سلام میکند
نگاهش روی همان پرچم میماند؛ پرچمی که انگار برای لحظهای، پیش از آنکه دوباره در باد بایستد، سر تعظیم فرود آورده است. نه از سر شکست و اندوه که از سر احترام. احترام به آقایی که سالها برای برافراشته ماندنش ایستاد و حالا که دیگر میان ما نیست.
نمایش گزارش
باید ترامپ را بکشیم
ما ترامپ را میکشیم تا انتقام خون آقا را بگیریم. ما مردم مبعوث شده دیگه اجازه نمیدیم قاتلهایی که دستشون به خون رهبرانمون، به خون کودکان بیگناه آلوده شده، بیشتر از این نفس بکشن. با لبه روسری اشک چشمش را پاککرد و گفت: تا انتقام نگیریم این دل بیصاحابم آروم نمیشه.
نمایش گزارش
20:29 - 8 جولای 2026