سرگرمی نیروهای تازه نفس امنیتی لو رفت!
تازهنفس و جدیدترین نیروهای امنیتی ایران این روزها سرگرمی و تفریح جالبی برای خودشان انتخاب کردهاند. از آن سرگرمیهایی که هیچ جا لنگهاش را نمیتوان پیدا کرد...
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: یک عده میگفتند اگر پیرزن و پیرمردهایی که بهمن ۵۷ را رقم زدهاند بمیرند و از دنیا بروند، کار نظام یکسره میشود. شبها و روزهای جنگ رمضان با ضرب شصت نیروهای نظامی، بچههای هوافضا و البته تازهنفس ترین نیروهای پایکار امنیت نظام و انقلاب اسلامی هرچه دشمنان رشته بودند را پنبه کرد. نیروهای امنیتی تازهکار اما مصممی که امنیت را به سبک خودشان اجرا میکنند و سرگرمی جالبی هم دارند که دستبهدست شدن یک ویدئوی جالب آن را لو داد.
اتاق فرمان بازنده دشمن!درست در روزهایی که بمبارانهای دشمن در شهرهای مختلف از جمله تهران، زیرساختهای برق و روشنایی شهر را نشانه گرفت. درست همان شبها که بدخواهان نظام، قند توی دلشان آب شده بود که تاریکی کوچه و خیابانها، فرصت و زمینهٔ خوبی برای شیطنت است، ورق برگشت. نیروهای نظامی و امنیتی، مردمی که خیابان را به میدان مبارزه تبدیل کردند همه آمدند پایکار.در میان جمعیتی که با نور چراغ خودروها و موتورهایشان، معابر شهر را روشن، امن و نورپردازی میکردند یا با چراغقوه گوشیهایشان آسمان شبهای بمباران شده را ستارهباران میکردند، آمدن یک گروه به میدان، کاری کرد کارستان. ویدئوی آمدنشان دستبهدست چرخید و شد لطافت دلنشین قشنگترین حضور شیرینترین نیروهای امنیتی. اینجا بود که تیر غیب دهان و دل دشمنان انقلاب را به هم دوخت. دوباره ناکام، بیچاره و سرشکسته شدند. چه کسی فکرش را میکرد این نیروها، سربازان اجیر شده اتاق فرمان دشمن را آنقدر خوار و ناکام کنند؟
وطن داری؛ سرگرمی بلند بالای بچه ها!یک ویدئوی جالب این روزها کاممان را شیرین کرد. یک عده اپوزسیون، برانداز، معاند و مخالف نظام وطنفروش بعد از کودتای دیماه و شهادت رهبر ذوق کرده بودند که آغاز حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، نقطه پایان نظام است. تحلیل آبکی و تصور خامشان هم این بود که همه طرفداران نظام و عوامل پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ پیر شدهاند و همین امروز و فرداست که نظام بییاور شود. خدا اما همیشه خیالات واهی را عالی نقشبرآب میکند. در معجزه حضور و میدانداری خیابانی مردم در جنگ رمضان بودن و آمدن کودکان و نوجوانان خار بزرگی به چشم دشمن شده است. حضور بچهها محکمترین تو دهنی به دهان یاوهگویان بود. نسل جدید و تازهنفس با حضورش در خیابان به حمایت از میدان، سرداران، سربازان و نیروهای نظامی دلگرمی ویژهای داد. نیروهای امنیتی کوچک اما تازهنفس، حال و هوای جنگ را هم لطیف کردند. ویدئوشان با شرح جالبی دستبهدست شد؛ «تفریح و سرگرمی بچههای ما حفاظت از نظام است.»
پلیس مهربان و هدیه شیرین...هیچچیز برای بچهها و در زندگیشان به اندازهٔ «بازی»، جدی، امنیتی، حساس و مهم نیست. تفریح و سرگرمی سالمی که آیندهشان را شکل میدهد. بچهها این شبها پیاده و سواره، پرچم به دست به میدان خیابان میآیند. پابهپای بزرگترها و اصلاً پیشقدم و پیشقراول بزرگترها با صدای تیز، حنجره آماده و مشت گرهکرده، شعار میدهند. توی موکبها نقاشی میکنند. سازههای اسباببازی به شکل موشک میسازند. امداد و نجات بازی میکنند. بعضیهایشان هم تخصص ویژه دارند. قلقلکدادن دلها و چشمها. جلو میروند، روبروی نیروهای نظامی شعار میدهند. پای نظامی جفت میکنند و به زمین میکوبند و احترام نظامی میگذارند. بعد هم جایزه میگیرند نفری یکی یکدانه شکلات که مدافعان امنیت برای تشکر از کوچولوهای مهربان توی جیبشان دارند. یکی از نیروهای انتظامی که تمایل ندارد ریا و اسمش فاش شود، میگوید: «امروز بیست و نهمین روز جنگه. بچههای کوچولو انقد به ما لطف دارن آدم شرمنده میشه. یه شکلات کوچیک بهشون می دم که خوشحال بشن. امشب، پنجمین بسته شکلاتی که خریدم براشون هم تموم شد.»
نه به ترامپ ننر و باربی ها!از میان میلیونها داده، محتوا، تصویر و ویدئو بچهها خوشسلیقگی میکنند و چیزهای جالبی را دستچین میکنند. «دانیال» و «رادین» برادرهای دوقلویی هستند که در تجمعهای شبانه و میدانداری میدان انقلاب به همراه پسر و دختر عمههایشان شرکت میکنند. عکسهای جالبی به همنشان میدهند. یک عکس را که میبینند، قهقهه میزنند و تارا دخترعمه چهارساله شان از شدت خنده نقش زمین میشود. جلو میروم، عکس ترامپ است که مثل پسربچههای نُنُر با لباس خاکی و پاره برای هواپیمایش که منهدم شده گریه میکند.کمی بینشان مینشینم. من در حال تماشای تغییر ذائقه بچهها هستم. دخترها شوقی به دیدن عکس باربیهایی که در تلفن همراه یکی از والدین ذخیره شده، ندارند. زود ردشان میکنند تا عکس موردعلاقه شان را نشانم دهند. خالههای مهربان غرفهها چند روز پیش با گواش روی لپ تارا و خواهرش عکس پرچم ایران و موشک خیبر را کشیده بودند. «انار» نهساله است، چال گونه دلنشین دارد به مربی غرفه سفارش کرده، پرچم را طوری روی گونهاش بکشد که وقتی میخندد، «الله» وسط پرچم توی چال گونهاش محو نشود. چه ذوقی میکنم برای شنیدن این توصیفها.
ببین کیا نگران ما شدن! اینجا حال و هوای زندگی بچهها هم رنگ و بوی حماسه گرفته است. جلو میروم از کودکی در موکب میدان ابوذر تهران میپرسم به نظرت حالا که آتشنشان شدی و آمدی کمک مصدومان خیالی برای حال و هوا و لطافت روحیه بچه گانه ات کمی خشن نیست؟ آخه یک عده هستند که میگویند بچههای ایرانی این روزها خشن شدهاند و این چیزها برای بچهها ضرر دارد...» نامش «الهه یاسینی» است و دانشآموز دوم دبستان. پوزخند میزند و میگوید: «چهحرفها! خودشان جنگ راه میندازن حالا نگران ما شدن! خطر یعنی من یاد نگیرم از کشورم مراقبت کنم. یه ویدئو قبل از جنگ دیدم با بابام که توی مدرسه صهیونیستی به بچه هاشون یاد می دادن چه جور باید فلسطینیها را کشت مخصوصاً بچههای فلسطینی رو. اینها دروغگوترینهای دنیان.»
رفقای خوش سلیقه انقلابیک گوشه تجمع شبانه محله جوادیه هم چند بچه مشغول تماشای چیزی هستند. همه غریبه اند و به واسطه حضور والدین برای میدان داری در خیابان با هم قرین و عجین شده اند. از «حسین» که از همه سر و زبان دار تر است می پرسم که رفاقتشان مربوط به کی می شود و چقدر قدیمی است؟ می خندد و می گوید: من میگم ۵شب اما شما فکر کن یه عمر. آخه خیلی رفیق شدیم خاله. می پرسم قبلاً هم آنقدر راحت با کسی دوست می شدند. «مهیار» با پاسخش وجودم را قلبی می کند: «چه سئوال خوبی پرسیدی خاله... راستش نه. تازه بهم قیافه می گرفتیم. فک کنم به خاطر ایرانه که انقد با هم جور و خوب شدیم.» دوستانش از جواب تازه رفیق، سر ذوق آمده اند و برایش الله اکبر می گویند. بعد همگی می زنند زیر خنده. ویدئویی که نگاه می کنند موسیقی فاخر ارکستر سمفونیک «خرمشهر» را دارد اثری از استاد انتظامی بی نظیر.ویدئو روایتی انیمیشنی از پیروزی ایران و شکست آمریکاست.
لی لی نه! وای میناب...همیشه که نباید خندید. گاهی وقت ها هم باید کمی اشک ریخت. به خصوص اگر راوی آن لطافت و بانی آن روضه بچه ها باشند. «لیلی» و «مستانه» دو کودک و همسایه هستند به همراه والدین به میدان می آیند. مستانه حرفی می زند که لیلی گریه می کند و ما با دیدن اشک دخترک چشم قهوه ای، نمی توانیم گریه نکنیم. مستانه از اولین و بزرگترین بُهت روزهای نخست جنگ رمضان برایمان می گوید: «سرگرم شاد بودم برای درس خواندن که یه پیام تو بله برای مامان اومد. کنجکاو شدم، نگاهش کردم. اولش نفهمیدم چیه؟ یه کم دقت و زوم کردم، کلمه ها را به سختی خوندم، دست و پام یخ کرد، گوشی را پرت کردم اونور.»اصرار و تأکید می کنم اگر چیزی که دیده، آنقدر منقلبش کرده که هنوز هم دستانش موقع تعریف کردن، یخ می زند بیخیال ادامه دادن شود. تعریف نکند اما می گوید: «یه عکس از منظره بالا بود. اولش فک کردم لی لی کشیدن روی زمین با گچ، دقت که کردم، دیدم هر مربع قبر یکی از بچه های شهید مدرسه مینابه نه خونه های لی لی...» می زند زیر گریه بی امان و چشم من را هم با دل خودش تر می کند. دخترک چه بخواهد، چه نخواهد تصور من از بازی کودکانه لی لی را بهم ریخته. حالا هر وقت کسی بگوید لی لی، من بی اختیار می گویم، ای وای میناب!#ایران_جان#میدان#جنگ_رمضان#سقوط_اف۳۵#شهدای_میناب#ایران_پیروز 18:24 - 14 فروردین 1405