اصفهان غرق در عطر بهشت شد
در ششمین روز سفر کاروان «اهالی بهشت»، حضور شهدای گمنام در شهرهای نایین، بهارستان، اردستان و جرقویه، حالوهوایی متفاوت در دل مردم نشاند؛ گویی هر تابوت بینام، پنجرهای بود رو به خاطراتی که هیچگاه از ذهنها نرفته است.
به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، امروز همهچیز از شهدا شروع شد؛ از همان تابوتهای کم وزن اما سنگینِ تاریخ که روی شانههای مردم معنا پیدا میکند؛ از همان نامهای نانوشتهای که هر بار، بیصدا بر دلها حک میشوند.شهدای گمنام، بینیاز از معرفی و بینیاز از نام، دوباره قدم در دلهای مردمی گذاشتند که سالهاست منتظرند تا از این حضور، قوت قلب بگیرند، اشک بریزند، عهد ببندند و راه را دوباره پیدا کنند.در ششمین روز سفر کاروان اهالی بهشت، مسیر امروز رنگ تازهای داشت؛ سفری که نه فقط جابهجایی چند تابوت، که یک روایت عمیق از پیوند مردم با شهدا بود. کاروانی که با دو سبک راه افتاده بود؛ تریلری که شهدای گمنام و کارواننشینان اهالی بهشت را به نایین، بهارستان و اژیهِ جرقویه رساند و خودروی ارس که به اردستان، جرقویه و سپاهانشهر پا گذاشت. هر مقصد، روایت خودش را داشت و هر شهر، حال و هوای خودش را.اما آنچه همه این نقاط را به هم پیوند میداد، چیزی فراتر از مراسم و برنامه بود؛ احساس مردم.نایین، هنوز از یادآوری روزهای دفاع مقدس، لرزهای درونی خودش را دارد. مردمی که با تمام وجودشان از شهدا استقبال کردند، آنقدر نزدیک، آنقدر صمیمی، که انگار فرزندان خودشان برگشته باشند. وقتی تریلر وارد شهر شد، صدای صلوات از کوچههایی برخاست که گویی از صبح منتظر بودند. نوجوانانی که چفیه به دوش انداخته بودند، جلوتر از بقیه ایستادند و تکتکشان با نگاهشان میگفتند: «چقدر دیر آمدید…»
اژیه جرقویه؛ شهری کوچک، اما با دلی بزرگتر از تمام خاکشاژیه، از همان لحظه ورود کاروان، رنگ دیگری داشت. مردم، مثل سالهای عزیمت رزمندهها، ایستاده بودند.در روستاهای دستجرد و کمالآباد، شوق مردم حتی قبل از دیدن کاروان نمایان بود؛ خانهها با پرچم سیاه فاطمیه آذین شده بود و بچهها با شوق وصفنشدنی دویدهدویده خود را به کنار مسیر میرساندند تا از نزدیک تریلر حامل شهدا را ببینند. وقتی تابوتها مکث میکردند، صدای گریهها از میان جمعیت شنیده میشد؛ گریههایی که نه از غم، بلکه از حس نزدیکشدن به پاکی بود.جایی که مردم، خود را صاحبخانه شهدا میدانستنددر حسنآباد، لحظهای که تریلر وارد میدان اصلی شد، مردم دور خودرو حلقه زدند. جوانها با دستهای بالا رفته صلوات میفرستادند و پیرزنها زیر لب روضه میخواندند. یکی از مادران، قاب عکس پسر شهیدش را بالا گرفته بود و آهسته میگفت: «اینها همه پسران من هستند»نیکآباد هم حالوهوای خودش را داشت؛ آرام ولی عمیق. مردی که سالها در جبهه حضور داشت، به رفیقش میگفت: هر بار که این تابوتها را میبینم، فکر میکنم یکی از بچههای خودم دارد به شهر برمیگردد.امشب بهارستان از همان دقایق اول نشان داد که میزبان سادهای نیست؛ پر از احساس، پر از احترام، و پر از هیجان. وقتی کاروان وارد شد، موج جمعیت آنقدر زیاد بود که تریلر به سختی از میان آن عبور میکرد. دختران جوان، گلهای سفید در دست داشتند و با صدای لرزان صلوات میفرستادند.کوچههای شهر پر شده بود از زمزمهها، از اشکهایی که پنهانی پاک میشد، از سلامهایی که با شوق و احترام داده میشد. پیرزنها روی بالکنها ایستاده بودند و با دستی لرزان پرچم کوچک ایران را تکان میدادند.
اردستان؛ شهری با تاریخی که امروز دوباره زنده شدصلح امروز، اردستان، مقصد خودروی ارس بود و از همان لحظه ورود، مردم به استقبال آمده بودند. مردی که هنوز آثار سالهای جنگ روی صورتش هویدا بود، با دیدن تابوتها، ایستاد، ساکت شد و فقط نگاه کرد. جمعیت آرام و احترامآمیز، به استقبال کاروان آمد. بچهها در کنار پدر و مادرهایشان بودند و همه میدانستند که این لحظه، لحظه عادی نیست؛ لحظهای است که تاریخ، به اندازه چند دقیقه از کنارشان عبور میکند.در جرقویه، چه اژیه باشد و چه مناطق دیگر، هیچ کس فقط تماشاگر نبود. همه دست به سینه ایستاده بودند. جمعیتی که با احترام تمام، با سکوتی پرمعنا، با اشکی که نمیخواستند کسی ببیند، به شهدا خوشامد گفتند. انگار همه میخواستند سهمی داشته باشند؛ سهمی در استقبال، در میزبانی، و در ادای دین.در سپاهانشهر، مردم خیلی زودتر از زمان اعلامشده آمده بودند. جوانها پرچمها را در دست داشتند و مادران شهدا کنار مسیر ایستاده بودند. یکی از مادران، آرام زیر لب گفت: «اینها وقتی بینام ماندند، ما هزار بار بیشتر مسئول شدیم.»جمعیت موج میزد، اما نه از هیاهو؛ از احترام. از اینکه در این شهر بزرگ، دلها هنوز همان حس ناب سالهای جنگ را در خود دارند.
این ششمین روز سفر کاروان اهالی بهشت بود، اما هر شهری که کاروان وارد آن شد، انگار اولینبارش بود؛ هیجان تازه، اشک تازه، عهد تازه. مردم امروز نشان دادند که فاصله سالها از دفاع مقدس، هیچچیز را کمرنگ نکرده است.در تکتک چهرهها میشد یک جمله مشترک را خواند: «شهدا بیناماند، اما ما نامدار میشویم اگر یادشان را نگه داریم.»و امروز، از نایین تا بهارستان، از اردستان تا جرقویه، از سپاهانشهر تا کوچکترین روستاهای مسیر، همه با همین حس، همین احترام و همین عشق، شهدا را بدرقه کردند.این گزارش، فقط روایت یک روز نبود؛ روایت دلی بود که با عبور چند تابوت گمنام، دوباره زنده شد.#شهید_گمنام #شهادت #شهید #دفاع_مقدس 21:30 - 1 آذر 1404