تراژدیِ بومرنگِ یک خیانت
ناصر در اتاق نیمه تاریک، غرق در نور آبی و خیرهکنندهی تلویزیون، با دقت به فراخوانِ مجریِ شبکهی ماهوارهای گوش میداد. مجری با کراواتی براق و لبخندی که در قاب جادویی میدرخشید و با صدایی هیجانزده میگفت: «شما قهرمانان ایران هستید! منتظرِ گراهای شما هستیم! هر عکس و آدرسی از محل نیروهای امنیتی دارید برای ما بفرستید. ما صدای شما هستیم!» ناصر از کنار پرده، به ساختمانِ قدیمیِ سرِ کوچه نگاه کرد. او میدانست که در طبقاتِ بالاییِ آن، نیروهای امنیتی برای نظارت بر امنیتِ محله مستقر شدهاند. در ذهنش، خود را قهرمانی میدید که قرار است با ارسال یک پیام، آینده را تغییر دهد . او با گوشیاش یک عکس و لوکیشن را فرستاد و زیرش نوشت: «محلِ دقیقِ تجمعِ نیروها. بزنید که وقتش است!»یک شب گذشته بود که سکوتِ نیمهشبِ کوچه با غرشی سهمگین در هم شکست. ناصر که تازه چشمانش گرم شده بود، با ضربهی موجِ انفجار از تخت به کفِ اتاق پرتاب شد. تمامِ شیشههای خانهاش در یک لحظه پودر شدند. بوی تند دود و گرد و غبار غلیظ گچ، فضای خانه را پر کرد.دیوار اتاق نشیمن فرو ریخته بود و ناصر در میان تاریکی و دود، فقط صدای ضجه های همسرش را میشنید. ناصر با بدنی لرزان و لباسهایی که از غبارِ گچ و خاک سفید شده بود، میانِ آوارها به سمت اتاق دخترش دوید. اما به جای در اتاق، با تپه ای از از بتنهای شکسته شده و آجر و خاک روبرو شد. همسرش را دید که با دستانی زخمی، میخواست آجرها را کنار بزند و فریاد میزد: «سارا... ناصر، سارا زیرِ آوار مونده! یه کاری بکن!»
ناصر، گیج و منگ، هر کاری که کرد نتوانست آوار را کنار بزند تا دخترش را پیدا کند. در حالی که لرزشِ دستانش بند نمیآمد، گوشیاش را از جیبش درآورد. صفحهی گوشی ترک خورده بود و لکه ای خون روی آن دیده میشد. اما هنوز کار میکرد. او در میانِ آن هول و هراس، ناخودآگاه سراغِ همان شبکهی ماهوارهای رفت تا ببیند چه میگویند. نور سرد و آبیِ استودیو روی صورت خاک آلود و وحشتزدهی ناصر میتابید؛ تضادی زشت میان دنیای مجازی و واقعیتی که خودش ساخته بود. تیترِ فوری با رنگ قرمز روی صفحه درخشید: «انهدامِ موفقیتآمیزِ مرکزِ سرکوب؛ بدونِ کوچکترین آسیب به غیرنظامیان!»مجری با همان لبخندِ تصنعیِ همیشگی، رو به دوربین گفت: «گزارشهای ما نشان میدهد که در این عملیاتِ دقیق، فقط نیروهای حکومتی آسیب دیدهاند و به هیچیک از مردمِ عادی و خانههای اطراف، کوچکترین آسیبی هم وارد نشده است. این است دقتِ عملِ دوستانِ ما!»ناصر، نگاهی به دستهای خونیاش انداخت. نگاهی به همسرش که حالا از شدتِ ضجه زدن صدایش گرفته بود و با ناخنهایش آوارِ سنگینِ اتاقِ سارا را میخراشید. نگاهش به گوشه ای از آوار افتاد؛ یک لنگه کفش صورتی و یک عروسک پولیشیِ خاک گرفته که نیمی از آن زیر یک قطعه بتن سنگین گیر کرده بود.سارا، دخترِ خردسالش، زیرِ خرواری از تیرآهن و آجر مدفون شده بود و هیچ صدایی از زیرِ آوار نمیآمد. او حالا میفهمید که برای آن مجریِ شیکپوش، او و خانوادهاش اصلاً وجود خارجی نداشتند. و سارا همان «غیرنظامیای» بود که رسانه، با خونسردیِ تمام، وجودش را انکار میکرد.
ناصرِ خائن، برای آنها فقط یک «ابزارِ بینامونشان» بود که تاریخِ انقضایش با ارسالِ آن پیام تمام شده بود. او خانواده و وطن و امنیتِ محلهاش را به یک دروغِ بزرگ فروخته بود و حالا، بومرنگِ خیانت، دقیقاً قلبِ زندگیِ خودش را هدف گرفته بود. ناصر در حالی که صدایِ سردِ مجری در گوشش میپیچید که میگفت «حتی یک خراش به مردمِ عادی وارد نشده»، با تمامِ وجودش خود را تنهاترین فرد دنیا حس میکرد ونگاهش برای همیشه روی عروسکی که دیگر صاحبی نداشت خشک شد.
15:16 - 22 اسفند 1404