عکس‌هایی کمتردیده شده که جنگ را جور دیگری روایت می‌کنند

یکی از نافذترین مستندات به جا مانده از جنگ تحمیلی هشت‌ساله، عکس‌هایی است که از دریچه دوربین عکاسان دفاع مقدس ثبت شده است.
خبرگزاری فارس _ گروه هنرهای تجسمی: عکاسی جنگ، تنها ثبت چند تصویر از میدان نبرد نیست؛ بلکه ثبت حافظه تاریخی یک ملت در بزنگاه خطیری است که تاریخ در حال ساخته‌شدن است. اهمیت کار عکاسان دفاع مقدس، از این حیث قابل توجه است که کوشش آنها را نمی‌توان صرفاً به ثبت لحظه‌های درگیری و عملیات، محدود دانست؛ بلکه این هنرمندان متعهد با سلاحی متفاوت، بخشی از تاریخ شکوه‌مند مقاومت و ایستادگی ایران اسلامی را برای نسل‌های آینده این مرز و بوم، قاب گرفته‌اند. تاریخی که اگر این‌گونه مستند نمی‌شد، آیندگان تصویر روشن و ملموسی از دوران غرورآفرین دفاع مقدس و آنچه به‌واسطه مقاومت و مجاهدت رزمندگان اسلام در معرکه نبرد جبهه حق علیه باطل رقم خورد، نداشتند.
اکنون به مناسبت هفته دفاع مقدس و چهل و ششمین سالگرد این حماسه عزت‌مندانه، به تماشای تصاویری مستند از جنگ تحمیلی هشت‌ساله می‌پردازیم. عکس‌هایی منتخب و کمتر دیده‌شده که حال و هوای متفاوتی از آن روزهای ماندگار را روایت می‌کنند و توسط بهرام محمدی‌فرد، عکاس شناخته‌شده دفاع مقدس به ثبت رسیده‌اند. محمدی‌فرد، یکی از شاخص‌ترین عکاسان جنگ تحمیلی هشت‌ساله به شمار می‌آید که از زاویه متمایزی به مستندنگاری دفاع مقدس پرداخته است. یکی از وجوه ممیز تصاویر نافذ او، استیتمنت‌هایی (عکس‌نوشته‌ها) است که خود، درباره هر یک از عکس‌هایش نوشته و از این رهگذر، لطفی مضاعف به تجربه تماشای آنها بخشیده. در ادامه، این عکس‌های تماشایی را به همراه متن‌هایی که توسط عکاس درباره هر یک از آنها نوشته شده است را تماشا می‌کنیم:
1. خبری از آینه، میز آرایش، پوستر ستاره‌های سینمایی، مجله‌های مد روز دنیا، ژل مو، سشوار و خیلی چیزهای دیگر نیست. ریش و قیچی به معنای واقع، در دست آرایشگری است که خودش هم مهاجر همین سرزمین است.دلم می‌خواست منم صفایی به سر و صورتم بدهم، ولی پایم پیش نمی‌رفت. چرا که تا می‌فهمیدند که تازه واردی و می‌خواهی اصلاح کنی، نوبتشان رو به تو می‌دادند و اصرار می‌کردند که شما اینجا مهمان هستید، ما حالا حالاها وقت برای اصلاح داریم. انگار خودشان سال‌هاست که اینجایند. خیلی دوست داشتم زیر دست آرایش‌گری بودم که روی جیب پیراهنش نوشته «غلامعلی صمدی گروه خونی، اُ مثبت»، یعنی این‌که تا عملیات شود در آرایشگاه صحرایی‌اش را می‌بندد و اسلحه به دست می‌گیرد.شوق بودن در میان آن‌ها هنوز هم در من هست ولی می‌دانم «نه هر که سر بتراشد قلندری داند»...[بستان، مناطق عملیاتی، ۱۳۶۰]
2. سی سال است که تلاش می‌کنم در درونم آتش‌بس اعلام کنم و جنگ را خاتمه دهم. جنگِ تحمیل شده به ما پایان یافته، اما بخشی از آن در من، و بخشی از من در جنگ باقی‌مانده است. هنوز بعد از حدود سی سال دل‌نگران آدم‌های درون عکس‌هایم هستم. آن روزها وقتی که از من دور می‌شدند، اضطراب همه وجودم را می‌گرفت تا این‌که دوباره سالم بازگردند. قلبم از سینه‌ام بیرون آمد تا این سه وروجک از کمین دشمن بازگشتند. آن‌قدر ایستادم و این پا و آن پا کردم تا آمدند. وقتی از دور هر سه نفرشان را با دوربین عکاسی‌ام دیدم، خیالم راحت شد. اصلاً به احوالات‌شان نمی‌خورد که به کمین رفته باشند، بیشتر شبیه شاهینی هستند که عقاب مهاجم را از لانه رانده‌اند.هنوز بعد از سی سال برای هزارمین بار، آدم‌های این عکس را می‌شمارم که مطمئن شوم، آن روز سه نفرشان سالم بازگشتند...[دشت عباس، عملیات فتح‌المبین، فروردین ۱۳۶۱]
3. این سال‌ها مدام یادم می‌رود که جوانی‌ام را با دوربینم کجا گذرانده‌ام. هر سال هوا که گرم می‌شود بیشتر کلافه‌ام و تابستان گرم را فقط با این اضطراب که جوانی‌ام گم شده است، طی می‌کنم.به پاییز که نزدیک می‌شویم، خنکای مهر از اضطرابم کم می‌کند، انگار یادم می‌آورد که جوانی‌ام را کجا بوده‌ام. ۲۰ سالگی‌ام یادم می‌آید، وقتی درخت پر بار آرزوهایم را رها کردم و دل به همسفری با فرشته‌ها سپردم.پاییز آرام می‌شوم تا سال بعد...[منطقه عملیاتی بدر، اسفند ۱۳۶۳]
4. هر بار که به این عکس می‌رسم، دوست دارم که زودتر از آن بگذرم. این آزادی و رهایی بی‌ حد و مرزشان مرا آزار می‌دهد. بیشتر کوچکی‌ام را به رخم می‌کشد. انگار نه انگار که این‌جا منطقۀ جنگی است و جان‌مان در خطر است. وِز وِز موتورهایشان همه دشت را پر کرده بود و من هر لحظه از این ‌که دشمن، از این صداها تحریک شود و پاتکی بزند، می‌ترسیدم.شوخی‌ها و شیرینی‌های همیشگی‌شان قطع نمی‌شد. به بچه آهوانی که در بازی‌شان، کفتار شکارچی را از یاد برده‌اند، می‌مانند. همه چیز را به شوخی گرفته‌اند، ‌حتی مرگ را.مصطفی چمران، آن‌ها را از جنوب شهر تهران آورده بود تا جنگ پارتیزانی راه بیاندازد، مدل جنگی‌ای که دشمن خیلی در آن تبحری نداشت. تا چمران زنده بود آن‌ها مثل پروانه دورش بودند. دکتر که رفت، آن‌ها هم گوشه‌ای کز کردند. از چند نفر‌شان خبر دارم. یکی‌شان به عشق موتور، یک مغازه موتورسازی در خیابان شهباز دارد. حرف نمی‌زند و گوشش هم به خاطر آرپی‌چی‌های بسیاری که زده، ناشنواست. هنوز هم از دیدن‌شان می‌ترسم و احساس حقارت می‌کنم. پایم برای آغوش کشیدن‌شان پیش نمی‌رود...[حمیدیه خوزستان، ۱۳۶۰]
5. سخت‌ترین كار دنیا برایم به یادآوردن چیزهایی است كه فراموش كرده‌ام. آن‌قدر تعدادشان زیاد شده كه زندگی را برایم ملال‌آور كرده است. بیماری‌ام واگیر دارد و همه مردم سرزمینم دیر یا زود دچارش خواهند شد.دخترك بیست و شش ساله‌ای كه جنگی را از نزدیك تجربه نكرده، امروز در مقابل بیماری من حیرت كرده و سخت كوشی‌ام در برابر فراموشی، برایش ابهام بزرگی است! او نمی‌داند که چرا این همه تلخی و شیرینی جنگ را یک‌جا با خود این سو و آن سو می‌برم و مدام با خود واگویه می‌کنم.می‌ترسم از روزی كه همه چیز را مردم فراموش كنند. می‌کوشم تا هرکه خواست شیرینی‌ها، و هرکه توان داشت، تلخی‌های جنگ را با عکس‌های من، برای حافظۀ نسل‌های بعد در سینه نگه دارد و روزگارانی در آینده روایت کند. عکس‌هایی که مرزهای عقل و جنون در جنگ را دوباره برایمان تعریف می‌کنند.[غرب طلاییه، منطقه عملیاتی بدر، اسفند ۱۳۶۳]
6. آن وقت‌ها که جوان‌تر بودم، فکر می‌کردم که به رسم معمول در عکاسی، من سوژه‌هایم را شکار می‌کنم. چقدر این حرف ساده‌انگارانه است! اکنون که از پسِ غبار زمان نیک می‌نگرم، دریافته‌ام، که آن‌ها در حال شکار من‌ بوده‌اند. پسرک لحظه‌ای سرش را برگرداند و من همان لحظه شاتر دوربینم را زدم و در دام افتادم. الان شده‌ام مانند آهویی که مسحور چشمان مار شده است و نمی‌داند که تمام زندگی‌اش را شاید بابت دیدن این چشمان از دست بدهد.من دچار آن‌ها شده‌ام. و دچار یعنی عاشق...[اروند رود، روز آزادی خرمشهر، سوم خرداد ۱۳۶۱]
7. من عکاس جنگ نیستم. چون آدم‌هایی که ازشان عکس گرفته‌ام به قصد جنگ نیآمده بودند. عکاس صلح هم نیستم، چرا که نمی‌توانم ادعا کنم با عکس‌هایم جنگی را خاتمه داده‌ام. من نه به آتش جنگ، هیزم ریخته‌ام و نه آب سرد.این سوال هنوز در من است، پس من آن‌جا چه می‌کردم؟ تنها می‌دانم که مدهوش پیرمرد کشاورزی بودم که دستمال خرمن‌کوبی‌اش را به سر بسته و با عینک ته استکانی و تفنگش، منتظر گرازهای مهاجم به جالیزش بود. تازه جوان‌ترها را نیز آورده بود که اگر گرازها گله‌ای حمله کردند، از پس شان برآیند. آن‌ها اهل جنگ نبودنند و عزم کشورگشایی هم نداشتند. من آن روز عکاس آن‌ها بودم و امروز عاشق آن‌ها. دیروز و امروز برای من یکی شده است. من عکاس گذشته‌های استمراری‌ام، آن‌ها هنوز در من زنده‌اند و من نیز به آن‌ها...[ایلام، غرب موسیان، منطقه عملیاتی محرم ، آبان ۱۳۶۱]
8. شهر محاصره شده و خیلی‌ها قبل از بسته شدن راه‌ها خود را از معرکه نجات داده‌اند. فقط پیرمردان و پیرزنانِ از پا افتاده و خانواده‌های مدافعان، در شهر مانده‌ و ساکنان شهر زندگی سختی را می‌گذرانند. وقتی برای عکاسی کردن، شهر را گز می‌کردم به ماشینی برخوردم که کمی آش برای مردم آورده بود. از دیدن‌شان حیرت کردم، ظرف خالی روغن موتور، قوطی کمپوت و کاسه‌های کوچک و بزرگ را با خود آورده بودند تا غذا بگیرند. معلوم بود که چند روزی است چیزی برای خوردن نیافته‌اند.مدافعان، سخاوتمندانه غذای‌شان را با مردم جامانده تقسیم می‌کردند تا شهر مثل قبل سرزنده و شاداب بماند. آن‌ها آن‌قدر در شهر ماندند و با هم در شرایط جنگی، مهربان زندگی کردند تا آبادان از محاصره خارج شد.کاش من هم با آن‌ها در محاصره مانده بودم و هر روز و هر لحظه خود را با آن‌ها تقسیم می‌کردم. شاید اگر می‌ماندم و از آن‌ها بیشتر یاد می‌گرفتم، امروز آدم سخاوتمندتری ‌بودم. نمی‌دانم شاید...[حومه آبادان، آبان ۱۳۵۹]
9. آقا مصطفی در آبان ۱۳۵۹ در جریان اشغال سوسنگرد از ناحیه پا مجروح شده بود و بچه‌ها برای یکی دو ماهی سر در گم بودند تا او بازگردد و دوباره کارها از سر گرفته شود.پاییز در حال اتمام است و اشغال خرمشهر و سوسنگرد، روح مدافعان را مدام چنگ می‌زند. همه انتظار می‌کشند تا او از راه برسد. با آمدن مجدد دکتر، بچه‌ها ‌او را نسبت به منطقه و پیشروی عراق توجیه می‌کردند و من شور و شوق‌شان را در فاصله‌ای که دوربینم بین من و آن‌ها ایجاد کرده، از دور می‌دید. همه ما از این‌که در کنار او هستیم، خوشحالیم. اما این کنار هم بودن مرا می‌ترساند. کهکشان چمران، هزاران ستاره و سیاره با خود دارد که با رفتنش همه آن‌ها یتیم خواهند شد.آن روز تمام راه از ساختمان استانداری اهواز تا حمیدیه به این فکر می‌کردم که چگونه یک نفر می‌تواند این‌قدر بودن و نبودن‌اش دنیای ما را تغییر دهد.من اعتراف می‌کنم، جنگ را به خاطر یافتن و دیدن آدم‌هایی هم‌چون «مصطفی چمران» دوست داشتم و نه هیچ چیز دیگر...[اطراف جاده اهواز - حمیدیه، دی ۱۳۵۹]
10. من برای عکاسی شأنی بیش از خودش قائل نیستم، اما برای عکاسی جنگ که وجهی تاریخی دارد، نمی‌توانم این حرف را بزنم. امروز از خودم و شما در مقابل عکسی این‌چنین سوال می‌کنم؛ این عکس کجای تاریخ مرا بازسازی می‌کند؟من مصمم به تسخیر جاودانگی در عکس‌ها نبودم و نیستم، همه‌ی آن‌هایی که در قاب عکس‌های من آمده‌اند، در عالم واقعیت انکارشان می‌کنم و اصرار دارم که انسان‌های بی‌تکراری که شاید دیگر شبیه آن‌ها در هیچ کجای عالم نیابم. دیروز که اشک دو پهلوان کشورم را بعد از یک مبارزه نفس‌گیر از سرزمین درناها دیدم، کمی از حرف‌هایم عقب کشیده‌ام. از دیروز مبهوت به دیوار حیاط خانه می‌نگرم و غرق در بیابان‌های جنوب در میان دهۀ شصت هر که از ذهنم می‌گذرد شبیه این دو پهلوان، حسن و رضاست. غیرتمند، شجاع و فروتن در مقابل وطن.جوان‌های المپیک امسال یک حال و هوای دیگری دارند، دختران و پسرانی که مرا یاد الماس غرب موسیان می‌اندازند که آبان ۱۳۶۱ در قلب و دوربین من ثبت شد... همین امید را دوباره در دلم جوانه می‌زند...[ایلام، غرب موسیان، آبان ۱۳۶۱]
11. پایانِ سخت و جان‌فرسای عملیات خیبر، برایم با عکسی تمام شد که هرگز فکر نمی‌کردم بخشی از زندگی مرا با خودش ببرد.«تَنَم» خودش را در اسفند ۱۳۶۲ از مهلکه نجات داد، ولی «جانَم»، بر روی لبه آن وانتی که عکس‌اش را گرفتم، نشست و با دوستانش برای همیشه رفت.سال‌هاست که از او خبری ندارم. گه‌گاهی در حفره‌ای از زمان او را ملاقات می‌کنم. روز دفن پدرم با همان وانتی که با دوستانش رفته بود، آمد. چند ساعتی بود و دوباره رفت. بعضی اوقات در بیماری‌های مادرم به او سر می‌زد، می‌دیدم که آمده و در کنار تخت او زانو زده و دستان مادر را در دست گرفته و با او حرف می‌زند.هرگز از او دربارۀ تصمیمِ رفتنش در روزهای آخر سال ۶۲ نپرسیدم. حتی نمی‌دانم اکنون کجا زندگی می‌کند. از برق چشمانش می‌فهمم از رفتن راضی است. هر بار که به بهانه‌ای می‌بینمش، حسادت همه تنم را فرا می‌گیرد، آزاد است و رها. هنوز جوان است و موهای مشکی‌اش پُرپُشت و براق.سال‌هاست که آرزو دارم، روزی در میان خلسۀ زمان، مرا به جمع دوستانش دعوت کند و در حالی‌که در پشت وانت، باد در موهایمان می‌پیچد و حسابی می‌گوییم و می‌خندیم، مرا به خانۀ خود ببرد...[خوزستان، شرق هورالهویزه، اسفند۱۳۶۲]
12. من می‌ترسیدم، ولی راستش را هم نگفتم. دکتر چمران از من پرسید: با ما بیایی نمی‌ترسی؟ از بیم آن ‌که مرا با خودشان نبرند، تنها تجربۀ دیدن فیلم‌های سینماییِ جنگی‌ را برایش گفتم و او هم مرا با خود برد.در راه بازگشت، از ترس تک‌تیراندازها تقریباً نیم‌خیز می‌آمدیم. اما تیربارچی جلوی من بی‌هیچ ملاحظه‌ای، خرواری از آهن را در پناه تابش آفتاب و در میان علفزار بر دوش می‌کشید و می‌دوید.من می‌ترسیدم، و اگرچه آن روز مصطفی چمران این را به رویم نیاورد، اما عکسی که از آن تیربارچی گرفته‌ام، امروز ترس مرا فریاد می‌زند. اضطرابی که حاصلش، فاصلۀ امروز من با آن‌ها شده است...[خوزستان، حوالی حمیدیه، ده خرما، گروه جنگ‌های نامنظم دکتر چمران / پاییز ۱۳۵۹]
13. بعد از حدود سی سال هزاران افسوس نبودنم در عملیات‌های کربلای چهار و پنج، هنوز همراه من است. زمستان‌های سرد جنوب را با زمزمه‌ها شروع یک عملیات، بسیار دوست داشتم. سال ۱۳۶۵ روزنامه را به خاطر برخی مشکلات ترک کردم و فکر نمی‌کردم که از این تصمیم، روزگاری سخت پشیمان باشم.دو سال پایانی جنگ را با آن‌ها نبودم و به قصد آرام شدنم، کاری در کوهستان برای خودم دست و پا کردم. سخت با کوه می‌جنگیدم و هر بار که خبری از جنوب می‌رسید، یاد تمام هفت سال زندگی با آن‌ها، مثل خون در رگ‌هایم شروع به دویدن می‌کرد.حالا بعد سی سال شنیدیم که سیاستمداری، زندگی و جنگ در سرمایِ استخوان سوز آب‌های جنوب را عملیاتِ فریب اعلام کرد و دوباره داغم را از نبودنم در آن‌جا تازه‌تر کرد، که ای کاش آن‌جا می‌بودم و امروز به شما نشان می‌دادم که آن بچه شیرها چقدر سیاست را به معنای امروزی حقیر می‌دانستند و چه عزمی برای دفاع از ما و سرزمین‌مان داشتند...[جزیره مجنون، منطقه عملیاتی بدر، اسفند ۱۳۶۳]
14. گاهی اوقات که در میان عکس‌های جنگم پرسه می‌زنم، به چیزهای جدیدی بر می‌خورم که حیرتم را بر می‌انگیزد. اتفاقاتی که با گذشت زمان برایم شگفت‌انگیز و یا قابل درک نیستند. ساعت‌های زیادی به آنان خیره می‌شوم و حتی برخی اوقات احساس می‌کنم، این‌ها عکس‌های عکاس دیگری است. حرف زدن درباره آن‌ها هر روز برای من سخت‌تر می‌شود. در دالان بزرگ زمان، آن‌قدر سوژه‌هایم عجیب و غریب شده‌اند که نقاله‌چی‌های پرده‌خوان هم با هزار فوت و فن، نمی‌توانند جان مطلب را ادا کنند چه برسد به من.در چله تابستانِ مهران، زیر آفتاب سوزان، که هنوز بعد از سی و چند سال، گرمای شدید آن از داخل عکس صورتم را می‌سوزاند، آن‌ها به راحتی روی سینۀ خاکریز دراز می‌کشیدند و خستگی شب گذشته را در چند دقیقه به در می‌کردند. بدون هیچ انتظار و غرزدنی شب را به روز و روز را شب می‌کردند.آن‌ها آقازاده نبودند، بزرگ‌زاده بودند. آدم‌های عجیب و غریبی که عکس‌های من، حقیقت آن‌ها را کاهش داده است...[ایلام، غرب موسیان، مرداد ۱۳۶۱]
19:00 - 1 مهر 1405
هنر
هنرهای تجسمی





3 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌امین هنرمند‌
@Honarmandamin1 مهر 1405
در پاسخ به @Mohamadkhaji
یاد باد آن روزگاران...

تصویر نمایه‌ی ‌سعید ..‌
@Saeed31 مهر 1405
در پاسخ به @Mohamadkhaji
دو گروه از مردانهیچ‌گاه به زندگی عادی باز نخواهند گشت،آنان که به "جنگ" رفته‌اند،و آنان که"عاشق" شده‌اند...! /

@user1790198678782 مهر 1405
در پاسخ به @Mohamadkhaji
یه آلبوم هم خونه ماست